تبليغاتX
همکنون...




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 

   پسرک گوشه ای نشسته بود و تنها به آدم ها نگاه می کرد و گوش می داد پیش خودش احساس شادی میکرد که بین آدم های دیگه نشسته اما هر چی میگذشت حضورش کمرنگ تر میشد کم کم به یکی از اشیا محیط تبدیل میشد مثلا یه گلدان یا آباژور یا شاید کوچیکتر مثل یه چاقوی میوه خوری بازهم خیلی اهمیت نمیداد همیشه تو زندگیش این وضع رو داشت ازش ناراحت نمیشد اما کم کم حس کرد که آدم ها طوری دیگه نگاهش میکنند دیگه هیچکدومشون رو نمیشناخت حرف هاشون و فکرهاشون چند هزار سال نوری با عقاید کارد میوه خوری فاصله داشت ترسید و بلند شد و خواست با تیغه اش از خودش مراقبت کنه اما وقتی به خودش نگاه کرد دید تیغه ی یه کارد کوچک میوه خوری خیلی حقیر تر از اینه که انگشت آدم ها رو ببُره.
مردی کارد رو برداشت و باهش دندان های کثیفش رو پاک کرد و بعد بی تفاوت روی میز رهاش کرد و بعد گفت این کارد هم کند شده هم نوکش الان خم شد بعد دوباره برش داشت و توی سطل زباله انداخت
   پسرک فریاد کشید که من کهنه نیستم اما کسی صداش رو نشنید و اگر شنید نفهمید و اگر فهمید اعتنا نکرد و اگر اعتنا کرد کاری نکرد و اگر کاری هم کرد جز گره زدن کیسه زباله نکرد!
    چرا یه کارد کوچیک میوه خوری باید به آدم ها اعتماد کنه ؟
    برای آدم هایی که من میشناسم، ارزش هر آدمی به سودیه که میرسونه نه بودنش
    متاسفم...

همکنون... 

+ ??  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386???? 9:11  ????  همکنون...   | 

سلام اشتباه نیومدین اینجا هنوز همکنون...!
اما مجبور شدم یه بار حذف بشم و دوباره هر طور شده بوجود بیام و به دور مسابقات برگردم (شنیدم این اتفاق می خواد برای استقلال هم بیافته!)

در هر صورت از اول شروع می کنم با همون پست آخر منتظرم باشید منتظرتون هستم

 

همکنون...


به نام نامی دوست

 

  مردک گنده بطرز چندشناکی خلال دندان کثیف رو لای دندان های زرد و دود خورده اش فرو می کرد و نو کش رو عمدا به لثه ها ی ورم کرده اش می کوباند بطوریکه میشد صدای برخورد نوک تیز خلال چوبی خیس رو با سطح لیز و خون آلود لثه ها شنید و لحظه ای بعد صدای خر خر مور مور کننده ای که به خاطر بالا کشدن خلال از بین دندان ها بوجود می آمد .
  مسافر های کوپه اگر دل نگاه کردن داشتند می تونستند تیکه ها باریک چوب رو که لای دندان ها باقی می ماندند و باعث تیز تر شدن خلال می شدند رو ببینند .
   پنجره کوپه خراب بود ،باز نمیشد و هوای دم کرده و خفقان بار کوپه نفس آدم رو تنگ میکرد
...گاهی هم میشد تیکه های نیم جویده گوشت رو که احتمالا یک هفته ای لای دندان ها گیر کرده بودند دید گوشت های گندیده ای که که خون لثه مردک گنده به طرز بی دقتی رنگامیزیشون کرده بود .
   هر کدوم از مسافر ها خودش رو به کاری مشغول کرده بود تا این منظره رو نبینه که یک دفعه صدای غریزی ترسناکی همه متوجه دهن مردک گنده کرد و سپس بوضوح میشد حس کرد که هوای کوپه سنگین تر شده بود آره مردک گنده آرغ زده بود و بوی تحم مرغ مانده ای که انگار همین چند دیقه قبل کوفت کرده بود و بوی تند پیازی که کهنه تر به نظر می رسید با بوی تعفن معده و شاید هم روده مردک گنده قاطی شده بود . این هوای خروجی از دهن مردک گنده مثل گاز بیهوشی مسافران رو به خلثه لجن بار و زجر آوری فرو میبرد .
...مسافر ها تخت های کوپه رو باز کردند و یکی یکی سر جاهاشون رفتند ،مردک گنده هم که با حرکتش امیدورای هم سفرهاش رو بر می انگیخت روی تخت پایین دراز کشید .ولی اوضاع عوض نشد ،دندان های مردک گنده تمام نمیشدند!
   مرد جوانی که بیشتر از همه مشمئز شده بود و از شانس بدش درست روی تخت بالایی مردک گنده خوابیده بود و از همه بیشتر صدا ها رو میشنید نا خود آگاه صدایی از دهنش در آورد که نمیشد گفت چی بود ولی صدای خیلی عادی ای نبود ،هر چی بود مردک گنده رو که انگار غرق در افکارش بود خیلی ترساند و بعد صدای ضربه محکم با صدای جمع شدن تخت قاطی شد و چند لحظه بعد صدای ناله دردناکی مسافر ها رو که انگار هنوز بیدار بودند ترساند .
   چراغ رو روشن کردند ،مردک گنده در حالیکه حالت یه سگ پوز گنده ی خوابالو رو به خودش گرفته بود روی تخت افتاده بود و خون از شکاف پیشانیش روی صورت کثیفش جریان داشت و توی دهن نیمه بازش میریخت و چشمان خون آلودش به زیر تخت بالایی خیره مانده بود .توی دهنش که به طرز وحشی ای باز بود می شد خلال دندان رو دید که از یک طرف سوراخ عمیقی  روی سقف دهن مردک گنده درست کرده بود و از پایین طرف تیزش زبان مردک گنده رو چاک زده بود .خلال دندان عجیب محکم بود!

مردک گنده مستحق مرگ اینطوری نبود؟

 

همکنون...

 

 

+ ??  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386???? 8:17  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME