بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو |
یک روز" کوروش" هخامنشی رفت و با "سپاهیانش" بابل را گرفت . "سپاهیان" خواستند شهر را به آتش بکشند. یهودیان را بکشند. "کوروش" یهودیان را امان داد . آزادی ادیان را اعلام کرد . "کوروش" بین النهرین را هم گرفت .گویند قارون را در آنجا شکست داد. "سپاهیان" خواستند شهر ثروتمند را به غارت برند. "کوروش" غنیمت گرفتن را ممنوع کرد. نیمی از ثروت قارون را بر جا گذاشت. اگر "کوروش" نبود ، "سپاهیان" یهودیان را منقرض کرده بودند. و بین النهرین را غارت. اگر به جای "کوروش" کس دیگری بود ،تاریخ دیگری داشتیم . "سپاهیان ایران" مطمئنا فرقی با " سپاه اسکندر" نداشتند . تاریخ را " افراد" مینویسند نه " ملت ها" "مردم" همواره به یک شیوه اند. "فرد " هایی آنها را عوض میکنند. اگر این "فرد" ها نباشند "مردم" دوباره همان "مردم" میشوند . "ملت" بزرگ نداریم ،"فرد" بزرگ داریم. تنها یک مدل "مردم " وجود دارد.
همکنون... روزانه های من از امروز به بعد ...
+
?? چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387???? 18:50 ???? همکنون...
|
دست هاش رو قلاب کرد. خمیازه کشید . صندلی مدرن سینما خیلی ناراحت بود . از فیلم خسته شده بود . بلند شد . فیلم رو نیمه کاره رها کرد .شب خنکی بود . توی خیابون ها راه افتاد . بچه ای روی لبه جوب مثل بند باز ها راه میرفت . مادرش متوجه نبود . توی یک کوچه بن بست گربه ای از کنار دیوار رد میشد .کرکره ها پایین می آمد. ساعتی بعد مامور های شهر داری سر میرسیدند . و آشغال دزد ها . الگانس های پلیس و صدای کش کش کفه کفش ها . درام شهر آغاز می شد ... همکنون...
+
?? دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387???? 10:42 ???? همکنون...
|
هر جا هستی برو کنار یه پنجره . به کجا باز میشه مهم نیست خیلی . اصلا اگه باز نشه هم مهم نیست . فقط پنجره باشه . هر چیزی میبینی . به همون فکر کن . زندگیت چقدر به اونی که با تو فقط به اندازه یه شیشه پنجره فاصله داره ، وابسته شده؟ اولین نفری که توی پنجره میبینی خودتی !
+
?? جمعه بیست و سوم فروردین 1387???? 10:58 ???? همکنون...
|
سوسک بزرگی از روی درخت روی زمین افتاد. کنار لونه مورچه ها . به پشت روی زمین افتاد و . پاهای ریزش توی هوا تکون تکون میخوردن . مورچه ها بهش حمله کردن . زنده زنده خوردنش . وقتی زجر کش میشد یاد دوست کوچیکش افتاد. مورچه ها ظرف چند دیقه خورده بودنش. خوردن سوسک یک ساعت طول کشید. همکنون...
+
?? سه شنبه بیستم فروردین 1387???? 15:41 ???? همکنون...
|
رسید، نشست . چای میخواست ، نبود. بلند شد رفت. همین .
همکنون...
+
?? شنبه هفدهم فروردین 1387???? 18:22 ???? همکنون...
|
منتظر یه اتفاق خوبم مثل یه صندلی قدیمی که دیگه کسی بهش اعتماد نداره ! همیشه خالی میمونم!
+
?? شنبه دهم فروردین 1387???? 10:0 ???? همکنون...
|
نور میخواهم ،نور! و دریچه را باید گشود ،نور منتظر ماست ! شتاب!
+
?? چهارشنبه هفتم فروردین 1387???? 9:9 ???? همکنون...
|
|