بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو |
آدم که بزنه تو یه کاری مثه این کار ما اینطوری میشه که دیگه نمیتونه بیرون بیا د امروز همش داشتم فکر میکردم -بترکد چشم انها که میگویند تو که فکر میکنی مگر مخ داری؟ مگه میتونی مگه بالاخره مخت رو از اک بندی در آوردی - آخه میدوونین بعضی وقتا میبینم مخم خیلی آک موونده مخصوصا وقتی کتاب میخوونم- حالا بیان گیر بدین که گر کتاب هم میخوانی - سالی چند بار فکری میزند از کتابی شاید به نقطه ای از بدنمان که اتفاقا خیال میکنیم باهش فکر میکنیم! راستی چرا فکر نکنیم با پاهامون فکر میکنیم؟ یا با شکم ؟ مگه نصف مردم دنیا گرسنه نیستن؟ پس با شکم فکر میکنیم . خلاصه بازم دارم مثه اون دفعه - یکی پایین تر رو میگم - دارم سر درد درست میکنم بازار پروفن داغ بشه بالاخره این داروسازان آینده هم باید نون بخوورن یا نه؟ اما این جناب سارتر که خودمم شباهتش رو با پروفن نمیدونم - بشتر میخوره بهش اکستازی باشه - فرمودند:آدم توی چهار تا اجبار اسیره اولش اینکه توی دنیا باشه حالا کجاش باشه مهم نیست فکر کن توی کافی نت بالاخره نمیشه مثه بعضیا بخای از دنیا پیاده شی! دومش اینکه در بین ادمای دیگه زندگی کنه چون اصولا این آقا هر آدم منزوی ای رو از آدمیت بیرون میاندازه! سومش این که باید عمل بکنه و این زرنگ رو ببین که میگه عمل نکردن هم خودش نوعی عمله ! و چهارمش اینکه از این دنیا بره! این یکی رو همه باید قبول داشته باشن - الان حتما باید پروفن رو بخووری چون نخوری ... - اما امان از دست این پاهای ما -چون ن با پاهام فکر میکنم - خوردن به صندلی دیروز و یه دفعه یاد نام پر مسمای خودم( کمپانی خود تحویل گیریه دیگه ) و این جملاتن از دهانمان خارج شد : پنجمش ( چهارتا سارتر یکی هم من ) اینه که در زمان حال زندگی کردن ! در همکنون بودن! خوب حالا هی بگو چرا چرند میگی چرا غلط تایپی داری چرا بی ربط میگی بگو دیگه.
+
?? دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387???? 19:43 ???? همکنون...
|
همینجوری نمیشه پست گذاشت ؟ بدون فکر کردن و سر خودت رو درد آوردن نمیشه سر دیگرون رو درد آورد؟ میخوام همینطوری یه چیزی بنویسم الکی پلکی سیخکی میخکی گیر بدم به یه چیزی دیشب خواب میدیدم خواب آدمایی که دوسال میشه ندیدمشون! من که زندگیم همش توی حکاله و همین اکنون دارم زندگی میکنم خواب ببینم اونم اینجوری ؟ من کلا خیلی خواب نمیبینم ! خواب ؟ کدوم خواب ؟ چه خوابی؟ رنگی بود یادمه وقتی داشتم بیدار میشدم یادم افتاد که کاش خمواب بمونم بعد اینطوری کردم ( با دندونم لب بالالییم رو گاز گرفتم ) خودم رو کش و قوس دادم و از کله ام بیرون زد که یعنی چی من خواب ببینم . آخه من دوست ندارم خواب ببینم ولی خواب دیدم یعنی توی دنیا حتی خصوصی ترین امور زندگیت هم به اراده خودت نیست . زهی خیال جنابان آزادی طلب باطل . نه آقا انسان خیلی ناچاره یه دو پا که نمی توونه روی هیچ کدوم از پاهاش نایسته . مگه این چینیا نبودن که میگن دنیا رو گرفتن حالا اینهمه مردن ! آخی! یا میانمار بود؟ عجب اسم چندش ناکی یعنی وسط مار حالا این طوفان چطوری رفت میان مار؟ نه آقا ببخشید خانم ( آخه من یکمی فمینیستم ) اینطوری نمیشه آدم باید بتوونه با اختیار خودش خواب ببینه! حتی باید بتوونه با اختیار خودش چیزیایی رو که ساخته تغییر بده مثلا عمدا کلی غلط تایپی داسشته باشه چه عیبی داره مگه مخترع این تایپ ما نبودیم؟ همکنون...
+
?? پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387???? 18:26 ???? همکنون...
|
الان کجایی؟ توی اطاق تنها؟ گوشه یه کافی نت ؟ کنار یه پنجره رو به خیابون؟ خیلی هم مهم نیست کجا باشی!هر چی میگم خوب گوش کن ! از جات روی صندلی تکون نخور ! فقط مانیتور رو نگاه کن حتی پلک زدنت هم آروم تر کن، آخه دارن نگات میکنن. کی؟ آروم نگاهت رو سر بده سوراخ کلید در رو نگاه کن . اونجا نیست؟ درز بازدر چی؟ گوشه کنار کامپیوترت نیومدن ؟ کارات رو زیر نظر نگرفته ن؟ تو این دنیا تنهایی غیر ممکنه! دیگران...
+
?? شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387???? 16:53 ???? همکنون...
|
چطوری میتوونیم راهنمایی دیگران باشیم وقتی خودمون هنوز محکم روی زمین نایستادیم؟ همکنون...
+
?? سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387???? 14:9 ???? همکنون...
|
شب از نیمه گذشته بود توی اتوبوس وسط بیابون ،آدم های نشسته خوابیده رو تماشا میکرد.نور راهروی اتوبوس خیلی ضعیف بود خوابش نمیبرد ،یک ماهی میشد که مشکل خواب پیدا کرده بود . چای قهوه و الکل نمیخورد و شبا دیاسپام انگلیسی میخورد .قرصا رو خاله باباش از بروکسل فرستاده بود . دو تا دیاسپام رو بدون آب قورت دارد .یک ساعت بعد در حالیکه مرده های روی صندلی ها رو نگاه میکرد مثل بقیه خوابش برد ... همکنون...
+
?? سه شنبه دهم اردیبهشت 1387???? 9:57 ???? همکنون...
|
پست قبلی رو یه نگاه بنداز بعدا بیا اینجا.
خوب حالا .اگه قبلا نظر داده بودی یادت بیار چی نوشتی و اگه نه همین الان برا خودت نظرتو بگو .جواب سوال پست قبل رو اینجا دوباره تصورکن . متاسفم، بیشتر از همه برای خودم . همکنون...
+
?? یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387???? 17:57 ???? همکنون...
|
می خوام سوال بپرسم . چقدر حاضری رک جواب منو بدی؟ تا حالا به این قدرت انسان فکر کردی : قدرت جنایت!
همکنون...
+
?? جمعه ششم اردیبهشت 1387???? 11:45 ???? همکنون...
+
?? سه شنبه سوم اردیبهشت 1387???? 16:36 ???? همکنون...
|
سلام خودمم هم نمیدونم چرا دارم این پست رو مینویسم شاید میخوام یه جورایی یه چیزی رو اثبات کنم تا حالا فکر کردی خدا چرا سکوت میکنه؟ چرا حرف نمیزنه؟ همین الان داری بهم ایراد میگیری که آهای همکنون... اگه تو نمیشنوی دلیل نمیشه که... آره قبول اما چرا یه جور حرف نمیزنه که منم بشنوم؟ چرا نمیبینمش؟ چرا مثل خیلی از عرفا نمیبینمش؟
آره حتما حتما عیب از منه! منم که مشکل دارم چرا؟ چون تو زندگیم باید دست کاری بکنم خیلی راحت خیلی خیلی راحت میتوونم اینکار رو بکنم تا خدا رو ببینم تماشاش بکنم صداش رو بشنوم! همون طور که الان برای خووندن این نوشته Ctrl+A رو فشار دادی توی وجودت هم اینکار رو بکن ! حالا مثل اون دو سه پست قبلیم برو کنار پنجره اینبار دنیا رو Select All تماشا کن !تنها اینطوری میشه خدا رو دید! Ctrl+A then read again Ctrl+A then read again
+
?? یکشنبه یکم اردیبهشت 1387???? 11:4 ???? همکنون...
|
|