بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو |
بايد يه مينيمال پنجاه كلمه اي مينوشت. كاغذ رو نگاه كرد . نوشت :" بهم گفته يه مينيمال پنجاه كلمه اي بنويسم.فقط پنجاه كلمه ، پنجاه كلمه كمه پ.ن. وقتي اين رو توي انجمن ادبي خووندم كيوانفر بهم گفت هويج پوست ميكندي بهتر بود !
+
?? چهارشنبه سی و یکم تیر 1388???? 14:3 ???? همکنون...
|
اگه هنوز دارم راه ميرم نه اينكه روشنم ، نه! خلاص خاموش توي سرازيريم وقتي شيب جاده تموم بشه...
+
?? سه شنبه سی ام تیر 1388???? 8:57 ???? همکنون...
|
+
?? دوشنبه بیست و نهم تیر 1388???? 9:44 ???? همکنون...
|
فتوكپي نداريم ! بريم بانك يك كيلو شيريني دانماركي بخريم!! براي گداي لب خيابون دست تكون دادم و گفتم : داي داي!!! روي شيشه فروشگاه پوشاك زنانه نوشته است : اتوبلوار!!!! اسم كوچه "اما جمعه2 " بود!!!! من دوست دارم همينجوري قدم بزنم... عابر بانك پشت ميله هاي فلزي گير كرده است. سهند ملكي زنگ مي زند به مازيار !!!! كتاب فروشي علي ضيافتي باز است !!! مرد نابينا در خيابان مين روبي مي كرد... من دوست دارم همينجوري قدم بزنم...
+
?? یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388???? 9:36 ???? همکنون...
|
آرزوي مرگ را به گور خواهم برد .
+
?? شنبه بیست و هفتم تیر 1388???? 8:33 ???? همکنون...
|
No signal
+
?? جمعه بیست و ششم تیر 1388???? 9:4 ???? همکنون...
|
راست بگویید!
لطفا
+
?? پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388???? 11:36 ???? همکنون...
|
پشت سر هر انسان زنده امروزی > آرتور سي كلارك و استنلي كوبريك <
روزی يك ستاره رو برای خودم انتخاب كردم . اما اون ستاره صاحب خودش رو داشت .
+
?? سه شنبه بیست و سوم تیر 1388???? 9:5 ???? همکنون...
|
آدما فکر میکنن که کارای دشوار رو باید توی جاهای دور و سخت پیدا کرد . اما خیلی از چیزایی که توی زندگی روزمره مان باهشون سر و کار داریم جز سخت ترین کارها هستن ! مثلا هر انسانی میتونه براحتی یه کاغذ رو تا بزنه اما از بین بردن جای تا روی یه کاغذ تقریبا محال ممکنه! این فقط یه مثاله...
+
?? دوشنبه بیست و دوم تیر 1388???? 12:42 ???? همکنون...
|
-نام؟
گاهی به تنهایی خود اسیریم. "هیچ راهی به بیرون این زندان نمی یابم " ه
+
?? یکشنبه بیست و یکم تیر 1388???? 11:9 ???? همکنون...
|
كلاس تعطيل شده بود. راهروي ساعت 6 باز هم شلوغ بود. دختر از كلاس بيرون اومد . جواب تعارف هاي مسخره هم كلاسي ها رو با چند كلمه + لبخند داد. از دانشكده بيرون زد . بوي بارون نم نم پاييز دلش رو تازه كرد . پسر روزنامه رو چند تا كرده بود ، سريع برگشت . Hands Free توي گوش . گوشي موزيكال. موسيقي ناب بي كلام . بارون نم نم . و فكر ها . دختر آروم شروع كرد به قدم زدن . تنهايي قدم زدن + Music رو دوست داشت. هيچ چيز خارق العاده اي وجود نداشت . همه چيز معمولي بود . كلاس ، استاد ، هم كلاسي ها ،درس ، جزوه ، بارون ، خودش ، پسر ، ميوزيك . سرش رو پايين انداخت . به كفش هاش نگاه ميكرد . دلش گرفته بود . تنهايي رو دوست داشت . اما دلش گرفته بود ، از دست آدم ها .نمي فهميد. بعضي چيز ها رو هضم نكرده بود.
+
?? شنبه بیستم تیر 1388???? 9:0 ???? همکنون...
|
ابد . یعنی نا تمام . ابد یعنی، ... نا تمام... همیشه گاهی به ابد فکر می کنم...
+
?? جمعه نوزدهم تیر 1388???? 12:43 ???? همکنون...
|
شايد بي مناسبت هم نباشه : خورشيد از برجي به برج ديگه ميره هر ماه . و به دايره ايكه اين برج ها رو بهم وصل ميكنه ميگن دايرة البروج . هيچكس نميدونه اولين بار چه كسي و كجا تونست يه خرس توي آسمون ببينه! اما برام هميشه جالب بوده كه اين صورت هاي فلكي بين ملت هاي زيادي مشترك بودن!!! هرچند ما صور ژاپني و احتمالا چيني هم داريم . اما از يونان حساب كنيد تا عربستان و تا ايران از آناتولي تا انگلستان مردم همون هفت ستاره رو خرس ميديدن! تخيل مشترك؟ خدا؟ فطرت؟ اتفاق؟ نميدونم ...
ه
+
?? پنجشنبه هجدهم تیر 1388???? 16:16 ???? همکنون...
|
خواستم عكس بنويسم ! مثل اين رفيق ما مرتضی اما میخوام یه کار متفاوت بکنم ! سرگذشت یک میخ: توی یه کارگاه آهنگری به دنیا اومدم وسط شعله های داغ یه کوره از قالب بیرون اومدم سرد شدم . یخ کردم و فولاد سرد و آبدیده شدم ! فروخته شدم . و تازه فهمیدم محکم بودنم به درد همه چیز و همه کس میخوره بجز خودم ! فهمیدم من یه "ابزارم" . هیچکس به خاطر علاقه وافرش به میخ اون رو نمیخره ! اگه کاری مهم تر نباشه میخ مهم نمیشه! هیچکس کلکسیون میخ درست نمیکنه ! و چکش!
ه
+
?? چهارشنبه هفدهم تیر 1388???? 12:40 ???? همکنون...
|
- سرم درد میکنه ه پ.ن . این دویستمین پستی که در همکنون... حداقل بعد از ثبت مجددش ثبت میکنم . من عدد بازم! خوشم میاد از عدد ها .
+
?? پنجشنبه یازدهم تیر 1388???? 16:53 ???? همکنون...
|
چرا آدم گاهی باید از سیر طبیعی فکر خودش خارج بشه؟ چرا باید فکر بکنه که چیزی جز اون چیزیه که هست ؟ سرنوشت یه بلاگر تنهایی ،سکوت ، فراموشیه . چون هیچکس باورش نکرده... بلاگر.
الان میتونید بلاگر رو دو باره بخوونید .
+
?? یکشنبه هفتم تیر 1388???? 14:46 ???? همکنون...
|
دنیا مثل بازی شطرنج می مونه ، پیاده ها از بازی خارج میشن تا وزیر ها به بازی بیان ! ه
+
?? شنبه ششم تیر 1388???? 12:27 ???? همکنون...
|
PC رو روشن میکنی . Windows Xp بالا میاد Nod32 بهت اطمینان میده که هیچ ویروسی جز خودت وارد نشده . حسرت ADSL نداشته ات رو میخوری و باز هم Dial up میشی . صدای شماره گیری Modem رو میشنوی.Internet Explorer رو باز میکنی Google رو می بینی .تو نوار Address مینویسی Blogfa و بعد با عصبانیت Ctrl + Enter رو فشار میدی . نام کاربری (!) و کلمه عبورت روی سیستم Save شدن Enter رو محکم فشار میدی . میری سراغ پست مطلب جدید : مینویسی :
PC رو روشن میکنی . Windows Xp بالا میاد Nod32 بهت اطمینان میده کهخ هیچ ویروسی جز خودت وارد نشده . حسرت ADSL نداشته ات رو میخوری و باز هم Dial up میشی . صدای شماره گیری Modem رو... ثبت مطلب میکنی . صبر میکنی تا صفحات بازسازی بشن . بعد پنجره رو Close میکنی . Start رو باز میکنی Turn off computer رو انتخاب میکنی و صفحه Desktop سیاه و سفید میشه . دکمه قرمز Turn off رو فشار میدی . آیکون ها محو میشن . به تصویر زمینه که عکس خانوادگیتونه نگاه میکنی-دوباره رنگی شده- و چند لحظه بعد صفحه سیاه مانیتور جلوت باقی میمونه با تصویر خودت که توی شیشه اش می بینی ... ه
+
?? پنجشنبه چهارم تیر 1388???? 11:45 ???? همکنون...
|
از این به بعد تمرین کنید تا اندیشه سبز نداشته باشید وگرنه با مارکر قرمز مواجه میشوید ! از این به بعد باید یاد بگیرید که فقط سیاه بنویسید و سیاه بیاندیشید سیاه ه
+
?? دوشنبه یکم تیر 1388???? 12:26 ???? همکنون...
|
|