بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو |
نبش خیابون فرعی و یه کوچه بن بست یه ساندویچیه . درست شبیه تمام ساندویچیای دیگه ست یعنی هیچ چیزی نداره که بخواد باعث بشه که بگیم این ساندویچی با بقیه ساندویچیا فرقی داره . همون صندلی های قدیمی همون نمکدون و فلفل و ظرفای پلاستیکی حاوی سس که البته به صورت دستی چند برابر رقیق شده و همون لیست کثیف شده غذا ها روی دیوار که البته در قسمت مربوط به قیمت ها کاغذ های مستطیلی تمیز تری مربوط به قیمت های جدید روی تابلو چسبونده شدن . لیست غذا ها تفاوت چندانی با لیست های دیگه نداره . ساندویچ های معمولی سوسیس ، کوکتل ، بلغاری و همبرگر . و مطابق خوشامد ایرانی ها ساندویچ مغز ، زبان ، بندری و جیگر . ساندویچی یه ساندویچ دیگه هم داره . ساندویچی که حالت رسمی نداره و به همین خاطر به طور رسمی هم ارائه نشده یعنی نمیتونین در لیست غذا ها مثلا بین ساندویچ مغز و بندری اسمش رو ببینین . و درست مثل همه چیز هایی که جز موارد غیر رسمی طبقه بندی میشن خریدن این ساندویچ غیر رسمی هم فقط بصورت یه رویداد خیلی ساکت اتفاق میوفته . ولی این غیر رسمی بودن مانع از داشتن یه اسم براش نشده . بین خودمون یه اسم غیر رسمی براش گذاشتیم : ساندویچ فقرا . مجموعه ای از یک نان باگت ، چند تیکه گوجه فرنگی و چند تیکه باریک و دراز خیارشور از کاهو هم که خبری نیست چون کاهو هم مثل لاک روی ناخن امنیت مردم رو به خطر میاندازه ،اگر خوش شانس باشی و ساندویچ فروشی سر حال باشه مقداری خلال سیب زمینی هم نصیبت میشه . ساندویچ فقرا خیلی به فلسفه "فست فود " نزدیکه ، وقتی سفارشش میدی فقط کافیه ۵۰۰ تومنیت رو روی پیشخوان بذاری و بلافاصله ساندویچ فقرات رو توی کاغذش بگیری . وقتی توی دستت میگریش از ساندویچ های دیگه سبک تره ولی کاغذ دورش فرقی با ساندیچای دیگه نداره . از صدای خش خش کاغذش خوشت میاد.
+
?? سه شنبه هجدهم مرداد 1390???? 18:55 ???? همکنون...
|
پیام جعفری مرد .یکسال بزرگتر از مابود.به همین سادگی . باید این را توی دفترچه ام بنویسم . یادم نمی آید که کی برای اولین بار او را دیدم اما سه تصویر ذهنی فوق العاده از او دارم : پیام جعفری سر صف سنگکی ،پیام جعفری در حال پیاده شدن از تاکسی و پیام جعفری با کلاه لبه دار مشکی در حال پارو کردن برف . پیام جعفری مرد . این را میثم به من گفت و من مجبور شدم دوبار برای خودم تکرار کنم :پیام جعفری مرد پیام جعفری مرد ...تا یک جمله ساده با فعل ماضی به یک اتفاق در گذشته تبدیل شود . یک سال بزرگتر از ما بود ،این را خودم میدانستم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد ،این را هم میثم به من گفت .هیچ کدام از ما آنجا نبود .تنها چیزی که میدانیم این است، یک روز تابستانی بود .ماشین غریبه ای خراب شده بود .پیاده شده بود تا ماشین غریبه را هل بدهد و مرد . هیچ چیز پیچیده ای در بین نیست . یادم باشد این را هم دردفترچه ام بنویسم .گه گاه توی کوچه میدیدمش . من میگفتم :چطوری پیام - و کلمه جعفری را هم توی ذهنم اضافه میکردم تا با پیام رفائی اشتباه نکنم -و پیام میگفت : چاکریم! میثم میگفت یکسالی میشد که کار میکرد ،شاید بیمه عمر هم داشت ،این یکی از حدسیات خودم است .توی گردنه اسدآباد مرد.یادم باشد حتما این را هم در دفتر چه ام بنویسم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد و مرد. قضیه آنقدر ساده است که اصلا اتفاق نیافتاده است . فرض کنیم آبان ماه ۶۷ به دنیا آمد بیست و دو سال زندگی تا عصر یک روز تابستانی برای هل دادن ماشین یک غریبه پیاده شد و مرد .هیچ تصویر ذهنی دیگری از او به ذهن من اضافه نشد . هیچ تابلوی جدیدی به تابلوهای جاده اضافه نشد .مقصد هیچ مسافری عوض نشد . فاصله هیچ دو شهری کم نشد . حتی خط ترمزی هم باقی نماند .پیام جعفری مرد . یکسال بزرگ تر از ما بود .به همین سادگی.
+
?? پنجشنبه هجدهم فروردین 1390???? 11:5 ???? همکنون...
|
دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟
- ببین تو اگه نمیتونی آدم باشی سعی کن جونورای دیگه رو امتحان کنی !
ه
+ حسین پناهی.
+
?? سه شنبه بیست و ششم آبان 1388???? 16:0 ???? همکنون...
|
حتما نباید یه روز پاییزی باشه . فقط کافیه تابستون نباشه . میاد سوار سرویس میشه سوییشرت قرمز پوشیده .هم رنگ پاییز . یه صندلی کنار پنجره گیر میاره و هندزفری گوشیش رو توی گوش هاش فرو میکنه و به موسیقی جلف روز گوش میده . مدت هاست که با آهنگ های جلف بیشتر همزاد پنداری میکنه تا با سمفونی های زیر خاکی. شهر تازه داره از خواب بیدار میشه ... ه
پ.ن. خوم خوب میدونم بداهه نویسی هام روز به روز افت میکنه .
+
?? چهارشنبه بیستم آبان 1388???? 15:19 ???? همکنون...
|
دارم به آدم دیگری تبدیل میشوم . مطمئنا آدم خیلی افتضاح تری . گند زده ام به شخصیتم . مغرورم خیلی ! اما نمیدانم به چه چیزم مینازم . مغرورانه مینویسم بدون ابنکه زحمت خواندن نوشته های دیگران را به خودم بدهم . دنیا بی رحم تر از آنست که فکرش رو میکنیم . به زودی تمام دوستانم را از دست خواهم داد و شاید به زودی ...
+
?? یکشنبه پانزدهم شهریور 1388???? 22:47 ???? همکنون...
|
من پینوکیو بودم . مریض بودم . در حال مرگ . فرشته مو آبی گفت دارو رو بخور تا خوب بشی . گفتم تلخه نمیخورم . فرشته مو آبی گفت بخور بعدش بهت قند میدم . من گفتم اول قند رو بده ، قند رو به من داد خوردمش ، بعد ظرف دارو رو جلو آورد گفت بخور! من داد زدم : تلخ تلخ تلخه! من نمیخورم ! فرشته مو آبی دستاش رو بهم زد چهار تا خرگوش سیاه که تابوتی رو به دوش میکشیدن وارد اتاق شدن. پرسیدم اینا چی میخوان . فرشته مو آبی گفت : اگه دارو نخوری میمری اینا اومدن تو رو از الان ببرن دفن کنن چون دارو نمیخوری ! همکنون... پ.ن بازم بداهه بود . نمیدونم بهممزه میده این بداهه نویسیا!
+
?? شنبه چهاردهم شهریور 1388???? 20:20 ???? همکنون...
|
پسرک از خونه بیرون زد همینجوری توی خیابون راه افتاد چند شبی میشد که به بیخوابی دچار شده بود و این شب تصمیم گرفت بیاد و تا خود صبح قدم بزنه . صدای کمک خواستنی از خیابون روبرویی توجهش رو جلب کرد . رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده .هیچ چیز عجیبی به چشم نمیخورد اما صدای کمک همچنان می اومد . مرد از پشت بوم خونه ای افتاده بود . پسرک از این موضوع خبری نداشت. صدای کمک از پشت در آهنی و دیوار های سه متری حیاط به گوشش میخورد . نرده های حفاظ روی دیوار قد علم کرده بودن . پسرک دیگه تا آخر عمرش نتونست بخوابه...
پ.ن. همین الان بداهه و آنلاین نوشتم این رو.
+
?? جمعه سیزدهم شهریور 1388???? 22:59 ???? همکنون...
|
بايد يه مينيمال پنجاه كلمه اي مينوشت. كاغذ رو نگاه كرد . نوشت :" بهم گفته يه مينيمال پنجاه كلمه اي بنويسم.فقط پنجاه كلمه ، پنجاه كلمه كمه پ.ن. وقتي اين رو توي انجمن ادبي خووندم كيوانفر بهم گفت هويج پوست ميكندي بهتر بود !
+
?? چهارشنبه سی و یکم تیر 1388???? 14:3 ???? همکنون...
|
كلاس تعطيل شده بود. راهروي ساعت 6 باز هم شلوغ بود. دختر از كلاس بيرون اومد . جواب تعارف هاي مسخره هم كلاسي ها رو با چند كلمه + لبخند داد. از دانشكده بيرون زد . بوي بارون نم نم پاييز دلش رو تازه كرد . پسر روزنامه رو چند تا كرده بود ، سريع برگشت . Hands Free توي گوش . گوشي موزيكال. موسيقي ناب بي كلام . بارون نم نم . و فكر ها . دختر آروم شروع كرد به قدم زدن . تنهايي قدم زدن + Music رو دوست داشت. هيچ چيز خارق العاده اي وجود نداشت . همه چيز معمولي بود . كلاس ، استاد ، هم كلاسي ها ،درس ، جزوه ، بارون ، خودش ، پسر ، ميوزيك . سرش رو پايين انداخت . به كفش هاش نگاه ميكرد . دلش گرفته بود . تنهايي رو دوست داشت . اما دلش گرفته بود ، از دست آدم ها .نمي فهميد. بعضي چيز ها رو هضم نكرده بود.
+
?? شنبه بیستم تیر 1388???? 9:0 ???? همکنون...
|
بچه از مدرسه اومد . خیابون رو رد کرد و باید از جوب پهنی میگذشت. توی جوب درختای قدیمی بودن . دنبال پل گذشت . نبود. فکر کرد باید چند قدمی عقب بره و بپره . دو قدم عقب گرد کم بود . باید پنج قدم عقب میرفت . درست فکر کرده بود . پنج قدم عقب رفت . فرصت پریدن پیدا نکرد. اتوبوس مدرسه لهش کرده بود . همکنون...
+
?? یکشنبه ششم اردیبهشت 1388???? 10:0 ???? همکنون...
|
کتاب زیست شناسی از دستش افتاد . خسته شده بود . داروین اثبات کرده بود که فقط برنده ها باقی میمونن ،قوی ها. و دنیا نمایشگاهی از موفقیت هاست . گونه های ضعیف و بازنده باقی نموندن و اثری هم ازشان باقی نمانده است . فکر میکرد . یعنی هیچ چیز خارق العاده ای توی بازنده ها وجود نداشت؟
+
?? شنبه چهارم آبان 1387???? 17:12 ???? همکنون...
|
شب از نیمه گذشته بود توی اتوبوس وسط بیابون ،آدم های نشسته خوابیده رو تماشا میکرد.نور راهروی اتوبوس خیلی ضعیف بود خوابش نمیبرد ،یک ماهی میشد که مشکل خواب پیدا کرده بود . چای قهوه و الکل نمیخورد و شبا دیاسپام انگلیسی میخورد .قرصا رو خاله باباش از بروکسل فرستاده بود . دو تا دیاسپام رو بدون آب قورت دارد .یک ساعت بعد در حالیکه مرده های روی صندلی ها رو نگاه میکرد مثل بقیه خوابش برد ... همکنون...
+
?? سه شنبه دهم اردیبهشت 1387???? 9:57 ???? همکنون...
|
دست هاش رو قلاب کرد. خمیازه کشید . صندلی مدرن سینما خیلی ناراحت بود . از فیلم خسته شده بود . بلند شد . فیلم رو نیمه کاره رها کرد .شب خنکی بود . توی خیابون ها راه افتاد . بچه ای روی لبه جوب مثل بند باز ها راه میرفت . مادرش متوجه نبود . توی یک کوچه بن بست گربه ای از کنار دیوار رد میشد .کرکره ها پایین می آمد. ساعتی بعد مامور های شهر داری سر میرسیدند . و آشغال دزد ها . الگانس های پلیس و صدای کش کش کفه کفش ها . درام شهر آغاز می شد ... همکنون...
+
?? دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387???? 10:42 ???? همکنون...
|
سوسک بزرگی از روی درخت روی زمین افتاد. کنار لونه مورچه ها . به پشت روی زمین افتاد و . پاهای ریزش توی هوا تکون تکون میخوردن . مورچه ها بهش حمله کردن . زنده زنده خوردنش . وقتی زجر کش میشد یاد دوست کوچیکش افتاد. مورچه ها ظرف چند دیقه خورده بودنش. خوردن سوسک یک ساعت طول کشید. همکنون...
+
?? سه شنبه بیستم فروردین 1387???? 15:41 ???? همکنون...
|
پووووف! یه بار دیگه یه آرزو دم در گوش قاصدک خووندن و توی باد رهاش کردن.قاصدک اما همیشه ساکت بود هیچکس قاصدک رو نگه نمیداشت هیچکش اونو نمیخواست همیشه آرزو ها رو بار میکشید . از دست باد و آرزو ها خسته شده بود .آرزو میکرد که توی جیب یه آدم آروم بگیره اما کسی نبود تا آرزوی قاصدک رو بشنوه .انگار شانس آورده بود باد اینبار زود ولش کرد ،روی یه تیکه گِل رهاش کرد . قاصدک میدونست دیگه هیچکس حتی برای یه آرزوی بی ارزش هم دست به یه قاصدک گل آلود و کثیف نمیزنه .قاصدک آروم آروم گوشه خیابون فراموش شد، مثل تموم روز های عمرش کسی قاصدک رو نخواست و تنها سهمش از زندگی یه چیز بود : پوووف!
+
?? شنبه یازدهم اسفند 1386???? 8:40 ???? همکنون...
|
مردم تنگ هم توی مترو با یک دست آویزان از نرده های مترو و دست دیگر در حال آویزان نگه داشتن شاید یک تکه گوشت در حال فرو رفتن به کام زمین و آدم ها مثل تکه های گوشت از سقف سلاخانه شهر آویزان .همه مردم مرد ها ، زن ها ، آدم ها همکنون...
+
?? دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386???? 19:41 ???? همکنون...
|
در آسانسور باز شد و پویا همراه دختر جوان و مرد میانسالی وارد آسانسور شد ،پویا دکمه شماره یازده رو فشار داد ،به انتظامات اداره پیش آقایی به اسم مالکی احضار شده بود و باید راس ساعت پیش آقای مالکی میرفت خدا خدا میکرد یه طوری بشه که پیش مالکی نره .توی مسیر نگاه های پویا و مرد میانسال دنبال چیزی مدام با هم تلاقی می کرد .وسط های مسیر لرزش خفیفی حس کردند و بعد آسانسور ایستاد ،هرچند دختر از ترس غش کرده بود و مرد میانسال ساکت بود ...پویا ته دلش هورا میکشید ...چند ساعت بعد وقتی در آسانسور رو باز کردن بدن نیمه جان دختری رو از وسط اجساد خفه شده پویا و آقای مالکی بیرون کشیدن... همکنون...
+
?? شنبه سیزدهم بهمن 1386???? 10:52 ???? همکنون...
|
در جعبه باز شد و یه دسته جوجه تیغی روی برف،توی کولاک رها شدن .سرما گیجشون کرده بود بعضی از جوجه تیغی ها منگ شده بودن و فقط میلرزیدن .بعد از چند لحظه انگار جرغه ای بین جوجه تیغی ها افتاد .یک دفعه دور هم جمع شدن احساس گرمای مطبوعی بدن های از سرما بی حس شدشون رو نوازش میکرد .چند دیقه بعد صدای جیغ جوجه تیغی ها بلند شد ،هزاران تیغ هزاران سوراخ روی بدن های جوجه تیغی ها درست کرده بود و جوجه های خون آلود دوباره توی سرما منگ و تنها ماندند... همکنون...
+
?? یکشنبه سی ام دی 1386???? 17:51 ???? همکنون...
|
...صدایی ملایم همراه نور سبز وجودش را نوازش میکرد طلوع آفتابی جدید بود در اشراق وجودش و لذت کامیابی عرفان را در خود باز می یافت سبک شده بود و چون حبابی در حال صعود بود از اکسیری بنفش و درخشان پر میشد و حس میکرد به سر کائنات پی برده است دستانش میلرزیدند و صدایش گرفته بود تاب گرمای عشق را نمی آورد صعود و پر شدندش هر چند پیوسته سریع تر میشد ولی حس میکرد مدام سبک تر میشود و چیزی از وجودش را جا میگذارد گرمای سوزان عشق هر چند برایش دردناک بود اما درد خوشی بود این درد که ... درد عشق بود چند ساعتی گذشت و همچنان در اوج بود در کنج قدسی محراب حضور دوست آرام بود و بی اختیار دستان پر محبتش او را با خود میبردند و چهار سفر را و هفت شهر را پشت سر میگذاشت یک شبه ره صد ساله میپیمود و خدا را ملاقات میکرد ...
فردا،همان جا ، همکنون...
+
?? شنبه پنجم آبان 1386???? 10:3 ???? همکنون...
|
سرما همیشه مانع از روشن شدن ماشین قدیمی مردک می شد و برای حل این مشکل یه چراغ گازی زیر ماشین روشن میکرد اما چند روزی بود سرما شدید شده بود و فشار گاز کم شده بود و اگر میخواست توی پارکینگ نمناک چراغ روشن کنه بخاری خاموش میشد پس مردک به حلبی رو بر عکس می گذاشت زیر موتور ماشین و بعد طوری که شعله به موتور نخوره سی چهل تا شمع دیر سوز می چید روی حلبی .این کار اونقدر غیر عادی بود که وقت خواب فکر مردک رو مشغول میکرد ،مردک خواب میدید که پروانه ها دسته جمعی می آیند روی شمع ها می شینند . شمع ها خاموش میشه ،بعد صبح ماشین روشن نمیشه . بلند میشد می رفت توی پارکینگ اما تنها پروانه ای که در آن حوالی بود پروانه تسمه دار ماشین قدیمی بود ... همکنون...
+
?? جمعه بیست و هفتم مهر 1386???? 12:4 ???? همکنون...
|
پیاده روی شلوغ و دراز پر از انسان های خلوت و کوتاهه ،آدم های کوتاهی که تو هم یکی از آن هایی و تمام مدت پیاده روی ناهنجارت در پیاده رو به آدم های دیگه میخوری و چپ و راست میشی به جای طول پیاده رو عرض اون رو راه میری،نا خود آگاه یاد پدیده پخش توی کتاب شیمی دبیرستان می افتی و آزمایش لکه جوهر توی تشت آب. اول حس میکنی برای خودت شخصیتی داری ،لا اقل یه قطره ای، اما بعد هی میخوری به قطره های دیگه ،پخش میشی ،توی تشت پیاده رو باز می شی ،حل میشی و چون خیلی ناچیزی قابل صرف نظری!همه آدم ها مثل تو هستند انگار با قطره چکان توب آب راکد پیاده رو رها شدند .همه بی هدف بی مقصد همه قطره همه در حال پخش شدن همه ناچیز همه قابل صرف نظر هستند!در حالیکه توی آب گندیده پیاده رو تقلا میزنی تا به مقصدت که یادت رفته کجاست برسی از خودت و کل آدم های پیاده صرف نظر میکنی...
+
?? چهارشنبه یازدهم مهر 1386???? 11:10 ???? همکنون...
|
همکنون...
+
?? چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386???? 15:24 ???? همکنون...
|
... بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و شیش ...از ساعت یک و ده دیقه صبح شروع به شمردن کرده بود و الان ساعت شیش و پنج دیقه بود نزدیک پنج ساعت شمرده بود چون دلش نمیخواست چشم هاش سنگین بشن و یا روی چارپایه خوابش ببره البته کارای دیگه ای هم کرده بود مثلا چارپایه رو بر عکس روی زمین گذاشته بود و دقیقا از دوازده شب دیشب ننشسته بود .با همه این کار های دو ساعتی میشد که سر پا چرت میزد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و هفت ...چشماش رو بست لحظه ای خوابید جاده ای از روی تپه درست وسط بیشه بالا میرفت روستاشان غرق در مه صبحگاهی از خواب بیدار میشد سرش سنگین شد و روی شانه هاش افتاد و از خواب بیدار شد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و نُه...آره نُه چون وقتی خواب بود باید هشت رو میشمرد .پیاده رو کم کم شلوغ میشد ،مردان و زنانی که لباس ورزش و کفش کتانی پوشیده بودن به طرف پارک راه میرفتن و تعریف میکردن و بلند میخندیدن و سرباز جوان که از نیمه شب جلوی در پاسگاه پست داده بود دوباره خوابیده بود داشت وارد روستا میشد ،گله ها خارج میشدن بوی گله مشام سرباز جوان رو نوازش میداد صدای غش خندیدن زن میانسالی خواب پسر رو بهم زد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه ...پسر چند قدم بی اراده چرخید دوباره خوابیده بود دختر عموش از پشت گله می اومد گُل از گُل از پسر شکفت ...صدای ضربه های خشن کفش قدیمی بر سنگفرش پیاده رو پسر رو از خواب بیدار کرد ...آخوند پیری به سیگار دست پیچش پک میزد و پاکشان رد میشد پسر نگاهی به ساعت انداخت شیش و ده دیقه بود راس ساعت هفت پست رو تحویل میداد و درست یازده روز دیگه خدمتش تموم میشد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و یک!...دوباره خوابید در حالیکه گله رد میشد دختر و پسر روستایی به روی هم میخندیدن ...چهار!!!...پسر از خواب پرید کلاشینکف شانه اش رو درد می آورد و مدام چپ و راستش می کرد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و دو ...پیرمرد همچنان دست هاش رو تکون میداد و میشمرد ...یک ،دو ، سه ، چهار!پسر دوباره به خواب رفته بود با دختر عموش خوش و بش میکرد ،دو سال منتظرش نشسته بود ...صدای خفه پچ پچ زن ها بیدارش کرد ...بیست و دو هزار و ...اه خشته شده بود از اعداد از خواب از بیداری از خستگی از درد کلاشینکف از یازده روز باقی مونده دلش میخواست با دختر عموش با نامزدش خلوت کنه ولی مزاحمش می شدن ...گلنگدن کشید ...شلیک کرد ...پیر زن ها ی مُرفه نما روی زمین افتادن ،گله رم کرده بود ...دختر هنوز میخندید و پسر کف پیاده رو به خواب رفت در حالیکه احتمالا بیش از یازده روز توی پاسگاه میموند ... همکنون...
+
?? جمعه بیست و سوم شهریور 1386???? 10:32 ???? همکنون...
|
چشم هاش میسوختند هر قدر گریه میکرد اشک های سرد آتش چشمانش را خاموش نمیکرد از هق هق کمرش میلرزید، دست هاش رو روی زانو هاش گذاشته بود. نمیخواست جلب توجه بکنه گوشه ای نشسته بود و بی صدا گریه میکرد بی صدای توی تاریکی گریه میکرد لباسش خیس شده بود هوای دم کرده و گرم هرچند توی زمستان سرد ،عالی بود ولی باعث میشد عرق بریزد آدم ها نگاهش میکردند کلاغ های آسمان تیره غروب روز های آخر پاییز غار غار میکردند و همچنان اشک میریخت برای هر چه بود هر چه نبود برای هر که دوست و هر که نا دوست برای هرکه می آمد و هر که میرفت برای همه چیز گریه میکرد و سیل بی پایان اشک از گونه هایش جاری بود . همکنون...
+
?? یکشنبه هجدهم شهریور 1386???? 10:23 ???? همکنون...
|
...پسر جوان جلوی تلوزیون نشسته بود سرش رو روی دیوار گذاشته بود چشم هاش رو بسته بود از بس رانندگی کرده بود چشم هاش درد میکردند و فقط صداهارو میشنید گزارش یه مسابقه فوتبال بود بازی آرسنال بود با یونایتد ته دلش برای آرسنال هورا میکشید ...چند متری اون ور تر مرد میانسالی نماز میخواند و صدای لغات عربی با لهجه محلی ایرانی با صدای تشویق های اولدترافورد قاطی میشد ...چیزی ته گوش پسر سوت میکشید ...یه بنز ده تُن بوق شیپوریش رو کشیده بود از روبرو می آمد خیلی وسط بود پسرک کنار کشید رونی روی زمین افتاد مرد گفت:سمع الله لمن حمده الله اکبر ... صدای قدم های مرگ ... وصدای سوت پایان مسابقه آرسنال بازی رو باخت.
همکنون...
+
?? چهارشنبه هفتم شهریور 1386???? 16:46 ???? همکنون...
|
به نام نامی دوست لب دیوار ته پیاده رو تلو تلو میخوره ،سرش سنگینی میکنه ،سرش از گردنش قوی تر شده از قدرت گردنش سنگین تر شده و چکش هایی که شقیقه هاش رو می کوبند ... برای چی؟ همکنون...
+
?? شنبه سوم شهریور 1386???? 8:37 ???? همکنون...
|
مرد دستش را محکم به جیبش فرو برده بود و دسته کائوچویی چاقو رو فشار میداد ،تیغه چاقو جیبش را سوراخ کرده بود و تیغه استیل چاقو روی رانش قرار داشت ،سرماش مرد رو اذیت میکرد ...کم کم به قسمت تاریک پیاده رو نزدیک می شد چراغ های خیابان سوخته بود و دل مرد برای پسرک فقیر فالفروشی که با قناری مرده توی قفسش از کنار مرد رد میشد سوخت . سنگفرش پیاده رو بیش از حد قدیمی بود و سنگ ها ترک خورده بودند مردم مجبور بودند مدام زیر پاشان را نگاه کنند. همکنون...
اين پست هيچ ارتباطي با بحث ما نداره
+
?? چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386???? 8:56 ???? همکنون...
|
پویا و آرمین از ماشین که جلوی تابلو توقف مطلقا ممنوع پارک شده بود پیاده شدند ،ده متری پایین تر مغازه عطر فروشی بود هر دوشون می خواستند هدیه بخرند در حالیکه در مورد ادکلن های مختلف حرف میزندند وارد پیاده رو شدند . همکنون...
+
?? چهارشنبه هفدهم مرداد 1386???? 9:54 ???? همکنون...
|
سلام اشتباه نیومدین اینجا هنوز همکنون...! در هر صورت از اول شروع می کنم با همون پست آخر منتظرم باشید منتظرتون هستم
همکنون...
مردک گنده بطرز چندشناکی خلال دندان کثیف رو لای دندان های زرد و دود خورده اش فرو می کرد و نو کش رو عمدا به لثه ها ی ورم کرده اش می کوباند بطوریکه میشد صدای برخورد نوک تیز خلال چوبی خیس رو با سطح لیز و خون آلود لثه ها شنید و لحظه ای بعد صدای خر خر مور مور کننده ای که به خاطر بالا کشدن خلال از بین دندان ها بوجود می آمد . مردک گنده مستحق مرگ اینطوری نبود؟ همکنون...
+
?? یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386???? 8:17 ???? همکنون...
|
به نام نامی دوست طبق معمول صبحانه را خوردم و با هزار زحمت کیفم را گرفتم و برای کار به خیابان رفتم تا شاید ماشینی بیاید و زود تر به اداره برسم ، از روزگار خیلی خسته بودم ،از نفس کشیدن مردم ، از نگاه ها ، از لباس ها و خیلی چیز های دیگر... .ماشینی جلوی پایم ترمز کرد سوار شدم و سلام دادم کنارم یک آدم واقعا" غول پیکر نشسته بود به من نگاه میکرد و یک عطسه خیس و خیلی بد زد و تمام صورتم از آب دهان او خیس شده بود خیلی عصبانی شدم و انتظار داشتم از من معذرت خواهی کند و با خودم گفتم الان یک دستمال در می آورد و با معذرت خواهی فراوان در حالی که رنگش مثل لبو سرخ شده است صورتم را پاک میکند ولی به من نگاه کرد و گفت ....الهی شکر!... همکنون....
+
?? شنبه نوزدهم خرداد 1386???? 11:43 ???? همکنون...
|
سرباز مردک را از توی اطاق بازداشتگاه صدا زد . مردک بلند شد و آرام جلو آمد ترس عجیبی وجودش را احاطه کرده بود از چشمانش میبارید که خود او آن کار را کرده . اما با نا امیدی توام با اجبار خارج شد کاشیهای شکسته و گلی کف پاسگاه براش چندش آور بود ... درب دادگاه باز شد برای مردک مثل کابوسی بود .قاضی منشی دادستان شهاد و عده ای از دوستانش آنجا بودند .مردک بی اعتنا همراه سرباز به صندلی رفت و سرباز او را به روی صندلی نشاند .آرام نشست و توجهی به محیط نداشت مدام جوخه اعدام را تصور میکرد که جلویش نشسته اند و ده گلوله در شکمش خالی میکنند هر بار صدای شلیک را میشنید گلوله ها را میدید درد میکشید خون ریزی میکرد میمرد....اما چند ثانیه بعد دوباره همه چیز تکرار میشد طوری که آرزو میکرد کاش واقعا" بمیرد! سعی کرد به داد گاه توجه کند دوست قدیمیش را در جایگاه شهاد دید او از کجا به آنجا رفته بود را نمیدانست ولی شنید که دوستش قسم خورد و به دروغ گفت که موقع انجام آن کار مردک پیش او بوده ، مردک میدانست دوستش دروغ میگوید پرید داد زد ممنون خیلی ممنون برای تمام عمرم مدیون تو شدم ممنون که حقیقت رو نگفتی با دروغت نجاتم دادی....دادگاه ساکت شد فردا جلوی جوخه اعدام خبری از آن خنده ها نبود... همکنون...
+
?? یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386???? 9:15 ???? همکنون...
|
در آمدم بیرون هوای سرد آخر زمستان هم قسطی سرده ولی باز هم آزارم میداد توی خیابان ها ی شهر راه افتادم ساعت از دو ونیم شب گذشته بود برایم مهم نبود که کسی چی فکر میکند که من یک دختر تنها توی خیابان وسط شهر آنوقت شب چه کار میکنم ولی ترسی عمیق داشتم هر لحظه دلم میخواست که جیغی بزنم و و فرار کنم اما از چی فرار کنم یا به کجا فرار کنم نمیدانستم بیخودی میترسیدم آنقدر ترسیده بودم که ناخود آگاه توی خیابان ها پیچیده بودم و حالا فکر میکردم که گم شده ام! از جلوی کوچه ی بن بستی رد شدم صدای نعره نخراشیده یک نره غول آمد که به طرفم می آمد ترسیدم جیغ بزنم خوب نمیدیدمش ولی نور چراغ خیابان یک چیز رو روشن نشانم میداد تیزی چاقوش رو ! چند لحظه حس کردم بهم زل زده بعد نا خود آگاه کیفم رو انداختم و شروع کردم به دویدن اون هم آمد به نفس نفس افتاده بودم میترسیدم نمیدانستم چی میشه تا به نظرم رسید در خانه یکی رو بزنم زدم ولی باز نکرد دومی رو زدم زنی نگاه کرد و گفت برو پی کارت حوصله دردسر نداریم و خوب شنیدم که مردی با نیشخند گفت پول که خوب میدن چرا فرار میکنی! حالم ازشون بهم خورد سراسیمه شروع به دویدن کردم از دور مسجدی رو دیدم با خودم گفتم حتما" در مسجد بازه هر چی باشه خونه خداست دویدم به در مسجد که رسیدم دیدم بسته است در زدم هوار کشیدم کمک خواستم مردی با عصبانیت گفت: چه خبرته گفتم: میخواهم بیایم تو گفت: تعطیله!گفتم: خانه خدا تعطیله من میخواهم به خانه خدا پناه ببرم مردک با مسخرگی گفت: مگر احیاست که آمدی مسجد برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!ولی کجا وقتی توی خانه خدا روزیم رو ندادند دیگه کجا بدهند...
آنشب ..... همکنون...
+
?? پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386???? 9:14 ???? همکنون...
|
اول راه می ری بعد می ایستی به تمام پشت سرت نگاه میکنی غمگین میشی. از این که جلوی پات رو نگاه کنی میترسی،میترسی که بری ،ولی محکوم هستی که بری و... میری ادامه میدی ناچاری که ادامه بدی راه بری راهی که میدانی برگشت نداره تمام خاطراتت رو جا میگذاری تا بری دنبال نفر جلوییت باز هم دارید میرید احساس میکنی تازه داری میفهمی اسارت یعنی چی میخواهی جیغ بزنی نمیتونی میخواهی بودوی، فرار کنی نمیتونی میخواهی برگردی نمیتونی ...میخواهی بمیری ولی نمیتونی ... باز هم راه ادامه داره فقط گفتند برو نگفتند کجا برو برای چی برو چقدر برو ...فقط گفتند که برو! و تو تسلیم ناچار این فرمان میروی اما کم کم فکر میکنی میتونی فرار کنی اگر برگشت نیست لااقل مرگ هست میتونی بمیری به اطراف نگاه میکنی سیم های خار دار رو میبینی که راه رو از صحرای آزادی جدا کرده اند تصمیم میگیری، از صف خارج میشی اولین نهیب رو بهت میزنند که صف رو بهم نریز ولی گوش نمیدی میری میدوی به سمت سیم ها ده قدمی سیم ها اولین گلوله رو حس میکنی که پات رو سوراخ میکنه دومی در قدم هشتم سومی در قدم پنجم و آخری رو زمانی حس میکنی که سیم ها رو در آغوش گرفتی! سیم های آزادی را! همکنون...
+
?? سه شنبه پانزدهم اسفند 1385???? 9:12 ???? همکنون...
|
|