تبليغاتX
همکنون... - مینیمال




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 

 

 نبش خیابون فرعی و یه کوچه بن بست یه ساندویچیه . درست شبیه تمام ساندویچیای دیگه ست  یعنی هیچ چیزی نداره که بخواد باعث بشه که بگیم این ساندویچی با بقیه ساندویچیا فرقی داره . همون صندلی های قدیمی همون نمکدون و فلفل و ظرفای پلاستیکی حاوی سس که البته به صورت دستی چند برابر رقیق شده و همون لیست کثیف شده غذا ها روی دیوار که البته در قسمت مربوط به قیمت ها کاغذ های مستطیلی تمیز تری مربوط به قیمت های جدید روی تابلو چسبونده شدن . لیست غذا ها تفاوت چندانی با لیست های دیگه نداره . ساندویچ های معمولی سوسیس ، کوکتل ، بلغاری و همبرگر . و مطابق خوشامد ایرانی ها ساندویچ مغز ، زبان ، بندری و جیگر . ساندویچی یه ساندویچ دیگه هم داره . ساندویچی که حالت رسمی نداره و به همین خاطر به طور رسمی هم ارائه نشده یعنی نمیتونین در لیست غذا ها مثلا بین ساندویچ مغز و بندری اسمش رو ببینین . و درست مثل همه چیز هایی که  جز موارد غیر رسمی طبقه بندی میشن خریدن این ساندویچ غیر رسمی هم فقط بصورت یه رویداد خیلی ساکت اتفاق میوفته . ولی این غیر رسمی بودن مانع از داشتن یه اسم براش نشده . بین خودمون یه اسم غیر رسمی براش گذاشتیم : ساندویچ فقرا . مجموعه ای از یک نان باگت ، چند تیکه گوجه فرنگی و چند تیکه باریک و دراز خیارشور از کاهو هم که خبری نیست چون کاهو هم مثل لاک روی ناخن امنیت مردم رو به خطر میاندازه ،اگر خوش شانس باشی و ساندویچ فروشی سر حال باشه مقداری خلال سیب زمینی هم نصیبت میشه . ساندویچ فقرا خیلی به فلسفه "فست فود " نزدیکه ، وقتی سفارشش میدی فقط کافیه ۵۰۰ تومنیت رو روی پیشخوان بذاری و بلافاصله ساندویچ فقرات رو توی کاغذش بگیری . وقتی توی دستت میگریش از ساندویچ های دیگه سبک تره ولی کاغذ دورش فرقی با ساندیچای دیگه نداره . از صدای خش خش کاغذش خوشت میاد.

+ ??  سه شنبه هجدهم مرداد 1390???? 18:55  ????  همکنون...   | 

 

پیام جعفری مرد .یکسال بزرگتر از مابود.به همین سادگی . باید این را توی دفترچه ام بنویسم . یادم نمی آید که کی برای اولین بار او را دیدم اما سه تصویر ذهنی فوق العاده از او دارم : پیام جعفری سر صف سنگکی ،پیام جعفری در حال پیاده شدن از تاکسی و پیام جعفری با کلاه لبه دار مشکی در حال پارو کردن برف . پیام جعفری مرد . این را میثم به من گفت و من مجبور شدم دوبار برای خودم تکرار کنم :پیام جعفری مرد پیام جعفری مرد ...تا یک جمله ساده با فعل ماضی به یک اتفاق در گذشته تبدیل شود . یک سال بزرگتر از ما بود ،این را خودم میدانستم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد ،این را هم میثم به من گفت .هیچ کدام از ما آنجا نبود .تنها چیزی که میدانیم این است، یک روز تابستانی بود .ماشین غریبه ای خراب شده بود .پیاده شده بود تا ماشین غریبه را هل بدهد و مرد . هیچ چیز پیچیده ای در بین نیست . یادم باشد این را هم دردفترچه ام بنویسم .گه گاه توی کوچه میدیدمش . من میگفتم :چطوری پیام - و کلمه جعفری را هم توی ذهنم اضافه میکردم تا با پیام رفائی اشتباه نکنم -و پیام میگفت : چاکریم! میثم میگفت یکسالی میشد که کار میکرد ،شاید بیمه عمر هم داشت ،این یکی از حدسیات خودم است .توی گردنه اسدآباد مرد.یادم باشد حتما این را هم در دفتر چه ام بنویسم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد و مرد. قضیه آنقدر ساده است که اصلا اتفاق نیافتاده است . فرض کنیم آبان ماه ۶۷ به دنیا آمد بیست و دو سال زندگی تا عصر یک روز تابستانی برای هل دادن ماشین یک غریبه پیاده شد و مرد .هیچ تصویر ذهنی دیگری از او به ذهن من اضافه نشد . هیچ تابلوی جدیدی به تابلوهای جاده اضافه نشد .مقصد هیچ مسافری عوض نشد . فاصله هیچ دو شهری کم نشد . حتی خط ترمزی هم باقی نماند .پیام جعفری مرد . یکسال بزرگ تر از ما بود .به همین سادگی.

+ ??  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390???? 11:5  ????  همکنون...   | 

 

 دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟
جونور
کامل کیه؟

 

- ببین تو اگه نمیتونی آدم باشی سعی کن جونورای دیگه رو امتحان کنی !
- مثلا چی؟
- چه میدونم  مثلا ...مثلا عنکبوت!
- عنکبوت بودن چطوریه؟

 

 

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ حسین پناهی.

 

 

+ ??  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388???? 16:0  ????  همکنون...   | 

 

حتما نباید یه روز پاییزی باشه . فقط کافیه تابستون نباشه . میاد سوار سرویس میشه سوییشرت قرمز پوشیده .هم رنگ پاییز . یه صندلی کنار پنجره گیر میاره و هندزفری گوشیش رو توی گوش هاش فرو میکنه و به موسیقی جلف روز گوش میده . مدت هاست که با آهنگ های جلف بیشتر همزاد پنداری میکنه تا با سمفونی های زیر خاکی.
چشم میدوزه به بیدار شدن شهر . حرکت ماشین ها . رفت و آمد آدم ها . از کنار دکه های روزنامه فروشی که رد میشن حسرت روزنامه ها رو میخوره . حسرت تعطیل شده ها رو بیشتر. آدم ها رو دوست داره . تماشا کردن آدم ها رو بیشتر . همیشه سرش رو میچسبونه به شیشه و یه جوری آدم ها رو نگاه میکنه که انگار تا حالا آدم ندیده ! خوب شاید تا حالا آدم ندیده !
هر چند گوشش به موسیقی جلف و نگاهش به شهر در حال بیدار شدنه اما فکرش خیلی جاهای دیگه میره . از کاغذی که کنار تختش روی دیوار چسبیده . تا روز های از دست رفته .
اما هنوز به شهر امید داره . هنوز میشه از این شهر ، از این شهر ها ،چیزی ساخت

شهر تازه داره از خواب بیدار میشه ... 

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

پ.ن. خوم خوب میدونم بداهه نویسی هام روز به روز افت میکنه .

 

 

+ ??  چهارشنبه بیستم آبان 1388???? 15:19  ????  همکنون...   | 

 

دارم به آدم دیگری تبدیل میشوم . مطمئنا آدم خیلی افتضاح تری . گند زده ام به شخصیتم . مغرورم خیلی ! اما نمیدانم به چه چیزم مینازم . مغرورانه مینویسم بدون ابنکه زحمت خواندن نوشته های دیگران را به خودم بدهم . دنیا بی رحم تر از آنست که فکرش رو میکنیم . به زودی تمام دوستانم را از دست خواهم داد و شاید به زودی ...

 

+ ??  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388???? 22:47  ????  همکنون...   | 

 

من پینوکیو بودم . مریض بودم . در حال مرگ . فرشته مو آبی گفت دارو رو بخور تا خوب بشی . گفتم تلخه نمیخورم . فرشته مو آبی گفت بخور بعدش بهت قند میدم . من گفتم اول قند رو بده ، قند رو به من داد خوردمش ، بعد ظرف دارو رو جلو آورد گفت بخور! من داد زدم : تلخ تلخ تلخه! من نمیخورم ! فرشته مو آبی دستاش رو بهم زد چهار تا خرگوش سیاه که تابوتی رو به دوش میکشیدن وارد اتاق شدن. پرسیدم اینا چی میخوان . فرشته مو آبی گفت : اگه دارو نخوری میمری اینا اومدن تو رو از الان ببرن دفن کنن چون دارو نمیخوری !
رفتم و توی تابوت دراز کشیدم !

همکنون...

پ.ن بازم بداهه بود . نمیدونم بهممزه میده این بداهه نویسیا!

+ ??  شنبه چهاردهم شهریور 1388???? 20:20  ????  همکنون...   | 

 

پسرک از خونه بیرون زد همینجوری توی خیابون راه افتاد چند شبی میشد که به بیخوابی دچار شده بود و این شب تصمیم گرفت بیاد و تا خود صبح قدم بزنه . صدای کمک خواستنی از خیابون روبرویی توجهش رو جلب کرد . رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده .هیچ چیز عجیبی به چشم نمیخورد اما صدای کمک همچنان می اومد . مرد از پشت بوم خونه ای افتاده بود . پسرک از این موضوع خبری نداشت. صدای کمک از پشت در آهنی و دیوار های سه متری حیاط به گوشش میخورد . نرده های حفاظ روی دیوار قد علم کرده بودن . پسرک دیگه تا آخر عمرش نتونست بخوابه... 

 

پ.ن. همین الان بداهه و آنلاین نوشتم این رو.

+ ??  جمعه سیزدهم شهریور 1388???? 22:59  ????  همکنون...   | 



بايد يه مينيمال پنجاه كلمه اي مينوشت. كاغذ رو نگاه كرد . نوشت :" بهم گفته يه مينيمال پنجاه كلمه اي بنويسم.فقط پنجاه كلمه ، پنجاه كلمه كمه و..." دست كشيد بايد "و" رو كلمه حساب مي كرد يا حرف؟ چند ثانيه فكر كرد  "و" رو خط زد "... براي نوشتن هر داستاني به جز كلمه به خودكار كاغذ و..."




پ.ن. وقتي اين رو توي انجمن ادبي خووندم كيوانفر بهم گفت هويج پوست ميكندي بهتر بود !
پ.ن. مرتضي وقتي اين رو خووند خنديد و گفت بعد از اين همه كتاب و رمان خووندن اين چرند رو نوشتي!
پ.ن من هيچ چيزي جواب ندادم.
پ.ن دوستش دارم اين رو .

+ ??  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388???? 14:3  ????  همکنون...   | 

 

 

عكس از مرتضي

كلاس تعطيل شده بود. راهروي ساعت 6 باز هم شلوغ بود. دختر از كلاس بيرون اومد . جواب تعارف هاي مسخره هم كلاسي ها رو با چند كلمه + لبخند داد. از دانشكده بيرون زد . بوي  بارون نم نم پاييز دلش رو تازه كرد . پسر روزنامه  رو چند تا كرده بود ، سريع برگشت . Hands Free توي گوش . گوشي موزيكال. موسيقي ناب بي كلام . بارون نم نم . و فكر ها . دختر آروم شروع كرد به قدم زدن . تنهايي قدم زدن + Music   رو دوست داشت. هيچ چيز خارق العاده اي وجود نداشت . همه چيز معمولي بود . كلاس ، استاد ، هم كلاسي ها ،درس ، جزوه ، بارون ، خودش ، پسر ، ميوزيك . سرش رو پايين انداخت . به كفش هاش نگاه ميكرد . دلش گرفته بود . تنهايي رو دوست داشت . اما دلش گرفته بود ، از دست آدم ها .نمي فهميد. بعضي چيز ها رو هضم نكرده بود.
 موسيقي قطع شد و چند ثانيه بعد دوباره وصل شد . SMS رسيده بود . اهميت نداد . موسيقي دوباره وصل بود . بغض گلوش رو فشار مي داد.انگار چيز غمگيني توي فضا بود. نميتونست گريه كنه. خووندن جكي كه توي SMS  بود ميتونست مسكن موقتي باشه . گوشي رو نگاه كرد : " برگرد " . دختر كمي گيج شده بود .دوباره نگاه كرد :" برگرد ، تو رو خدا برگرد!" آروم سرش رو برگردوند  .پسر براش دست تكون مي داد !

 

 

+ ??  شنبه بیستم تیر 1388???? 9:0  ????  همکنون...   | 

بچه از مدرسه اومد . خیابون رو رد کرد و باید از جوب پهنی میگذشت. توی جوب درختای قدیمی بودن . دنبال پل گذشت . نبود. فکر کرد باید چند قدمی عقب بره و بپره . دو قدم عقب گرد کم بود . باید پنج قدم عقب میرفت . درست فکر کرده بود . پنج قدم عقب رفت . فرصت پریدن پیدا نکرد. اتوبوس مدرسه لهش کرده بود .

همکنون...

+ ??  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388???? 10:0  ????  همکنون...   | 

کتاب زیست شناسی از دستش افتاد . خسته شده بود . داروین اثبات کرده بود که فقط برنده ها باقی میمونن ،قوی ها. و دنیا نمایشگاهی از موفقیت هاست . گونه های ضعیف و بازنده باقی نموندن و اثری هم ازشان باقی نمانده است . فکر میکرد . یعنی هیچ چیز خارق العاده ای توی بازنده ها وجود نداشت؟

+ ??  شنبه چهارم آبان 1387???? 17:12  ????  همکنون...   | 

شب از نیمه گذشته بود توی اتوبوس وسط بیابون ،آدم های نشسته خوابیده رو تماشا میکرد.نور راهروی اتوبوس خیلی ضعیف بود خوابش نمیبرد ،یک ماهی میشد که مشکل خواب پیدا کرده بود . چای قهوه و الکل نمیخورد و شبا دیاسپام انگلیسی میخورد .قرصا رو خاله باباش از بروکسل فرستاده بود . دو تا دیاسپام رو بدون آب قورت دارد .یک ساعت بعد در حالیکه مرده های روی صندلی ها رو نگاه میکرد مثل بقیه خوابش برد ...

همکنون...

 

روزانه های من

+ ??  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387???? 9:57  ????  همکنون...   | 

Film

دست هاش رو قلاب کرد. خمیازه کشید . صندلی مدرن سینما خیلی ناراحت بود . از فیلم خسته شده بود . بلند شد . فیلم رو نیمه کاره رها کرد .شب خنکی بود . توی خیابون ها راه افتاد . بچه ای روی لبه جوب مثل بند باز ها راه میرفت . مادرش متوجه نبود . توی یک کوچه بن بست گربه ای از کنار دیوار رد میشد .کرکره ها پایین می آمد. ساعتی بعد مامور های شهر داری سر میرسیدند . و آشغال دزد ها . الگانس های پلیس و صدای کش کش کفه کفش ها . درام شهر آغاز می شد ...

همکنون...

+ ??  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387???? 10:42  ????  همکنون...   | 

سوسک بزرگی از روی درخت روی زمین افتاد. کنار لونه مورچه ها . به پشت روی زمین افتاد و . پاهای ریزش توی هوا تکون تکون میخوردن . مورچه ها بهش حمله کردن . زنده زنده خوردنش . وقتی زجر کش میشد یاد دوست کوچیکش افتاد. مورچه ها ظرف چند دیقه خورده بودنش. خوردن سوسک یک ساعت طول کشید.

همکنون...

+ ??  سه شنبه بیستم فروردین 1387???? 15:41  ????  همکنون...   | 

قاصدک

پووووف! یه بار دیگه یه آرزو دم در گوش قاصدک خووندن و توی باد رهاش کردن.قاصدک اما همیشه ساکت بود هیچکس قاصدک رو نگه نمیداشت هیچکش اونو نمیخواست همیشه آرزو ها رو بار میکشید . از دست باد و آرزو ها خسته شده بود .آرزو میکرد که توی جیب یه آدم آروم بگیره اما کسی نبود تا آرزوی قاصدک رو بشنوه .انگار شانس آورده بود باد اینبار زود ولش کرد ،روی یه تیکه گِل رهاش کرد . قاصدک میدونست دیگه هیچکس حتی برای یه آرزوی بی ارزش هم دست به یه قاصدک گل آلود و کثیف نمیزنه .قاصدک آروم آروم گوشه خیابون فراموش شد، مثل تموم روز های عمرش کسی قاصدک رو نخواست و تنها سهمش از زندگی یه چیز بود :

                                                  پوووف!

+ ??  شنبه یازدهم اسفند 1386???? 8:40  ????  همکنون...   | 

subway

مردم تنگ هم توی مترو با یک دست آویزان از نرده های مترو و دست دیگر در حال آویزان نگه داشتن شاید یک تکه گوشت  در حال فرو رفتن به کام زمین  و آدم ها مثل تکه های گوشت از سقف سلاخانه شهر آویزان .همه مردم  مرد ها ، زن ها ، آدم ها
وعده غذای شهر...

همکنون...

+ ??  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386???? 19:41  ????  همکنون...   | 

  در آسانسور باز شد و پویا همراه دختر جوان و مرد میانسالی وارد آسانسور شد ،پویا دکمه شماره یازده رو فشار داد ،به انتظامات اداره پیش آقایی به اسم مالکی احضار شده بود و باید راس ساعت پیش آقای مالکی میرفت خدا خدا میکرد یه طوری بشه که پیش مالکی نره .توی مسیر نگاه های پویا و مرد میانسال دنبال چیزی مدام با هم تلاقی می کرد .وسط های مسیر لرزش خفیفی حس کردند و بعد آسانسور ایستاد ،هرچند دختر از ترس غش کرده بود و مرد میانسال ساکت بود ...پویا ته دلش هورا میکشید ...چند ساعت بعد وقتی در آسانسور رو باز کردن بدن نیمه جان دختری رو از وسط اجساد خفه شده پویا و آقای مالکی بیرون کشیدن...

همکنون...

+ ??  شنبه سیزدهم بهمن 1386???? 10:52  ????  همکنون...   | 

 جوجه تيغي

 در جعبه باز شد و یه دسته جوجه تیغی روی برف،توی کولاک رها شدن .سرما گیجشون کرده بود بعضی از جوجه تیغی ها منگ شده بودن و فقط میلرزیدن .بعد از چند لحظه انگار جرغه ای بین جوجه تیغی ها افتاد .یک دفعه دور هم جمع شدن احساس گرمای مطبوعی بدن های از سرما بی حس شدشون رو نوازش میکرد .چند دیقه بعد صدای جیغ جوجه تیغی ها بلند شد ،هزاران تیغ هزاران سوراخ روی بدن های جوجه تیغی ها درست کرده بود و جوجه های خون آلود دوباره توی سرما منگ و تنها ماندند...

همکنون...

+ ??  یکشنبه سی ام دی 1386???? 17:51  ????  همکنون...   | 

  

حباب

 ...صدایی ملایم همراه نور سبز وجودش را نوازش میکرد طلوع آفتابی جدید بود در اشراق وجودش و لذت کامیابی عرفان را در خود باز می یافت سبک شده بود و چون حبابی در حال صعود بود از اکسیری بنفش و درخشان پر میشد و حس میکرد به سر کائنات پی برده است دستانش میلرزیدند و صدایش گرفته بود تاب گرمای عشق را نمی آورد صعود و پر شدندش هر چند پیوسته سریع تر میشد ولی حس میکرد مدام سبک تر میشود و چیزی از وجودش را جا میگذارد گرمای سوزان عشق هر چند برایش دردناک بود اما درد خوشی بود این درد که ...

درد عشق بود

چند ساعتی گذشت و همچنان در اوج بود در کنج قدسی محراب حضور دوست آرام بود و بی اختیار دستان پر محبتش او را با خود میبردند و چهار سفر را و هفت شهر را پشت سر میگذاشت یک شبه ره صد ساله میپیمود و خدا را ملاقات میکرد ...

 

فردا،همان جا ،
   جسدش را به پزشکی قانونی منتقل کردند علت مرگ مصرف بیش از حد اکستازی ...

همکنون...

+ ??  شنبه پنجم آبان 1386???? 10:3  ????  همکنون...   | 

   سرما همیشه مانع از روشن شدن ماشین قدیمی مردک می شد و برای حل این مشکل یه چراغ گازی زیر ماشین روشن میکرد اما چند روزی بود سرما شدید شده بود و فشار گاز کم شده بود و اگر میخواست توی پارکینگ نمناک چراغ روشن کنه بخاری خاموش میشد پس مردک به حلبی رو بر عکس می گذاشت زیر موتور ماشین و بعد طوری که شعله به موتور نخوره سی چهل تا شمع دیر سوز می چید روی حلبی .این کار اونقدر غیر عادی بود که وقت خواب فکر مردک رو مشغول میکرد ،مردک خواب میدید که پروانه ها دسته جمعی می آیند روی شمع ها می شینند . شمع ها خاموش میشه ،بعد صبح ماشین روشن نمیشه . بلند میشد می رفت توی پارکینگ اما تنها پروانه ای که در آن حوالی بود پروانه تسمه دار ماشین قدیمی بود ...

همکنون...

+ ??  جمعه بیست و هفتم مهر 1386???? 12:4  ????  همکنون...   | 

   پیاده روی شلوغ و دراز پر از انسان های خلوت و کوتاهه ،آدم های کوتاهی که تو هم یکی از آن هایی و تمام مدت پیاده روی ناهنجارت در پیاده رو به آدم های دیگه میخوری و چپ و راست میشی به جای طول پیاده رو عرض اون رو راه میری،نا خود آگاه یاد پدیده پخش توی کتاب شیمی دبیرستان می افتی و آزمایش لکه جوهر توی تشت آب. اول حس میکنی برای خودت شخصیتی داری ،لا اقل یه قطره ای، اما بعد هی میخوری به قطره های دیگه ،پخش میشی ،توی تشت پیاده رو باز می شی ،حل میشی و چون خیلی ناچیزی قابل صرف نظری!همه آدم ها مثل تو هستند انگار با قطره چکان توب آب راکد پیاده رو رها شدند .همه بی هدف بی مقصد همه قطره همه در حال پخش شدن همه ناچیز همه قابل صرف نظر هستند!در حالیکه توی آب گندیده پیاده رو تقلا میزنی تا به مقصدت که یادت رفته کجاست برسی از خودت و کل آدم های پیاده صرف نظر میکنی...

+ ??  چهارشنبه یازدهم مهر 1386???? 11:10  ????  همکنون...   | 

مسافران يه سفر درون شهري
  بیست متری جلو تر روزنامه ای تکان میخورد ،ترمز کرد ،در عقب باز شد و مرد سوار شد .دختر پای راستش رو بین دو تا صندلی گذاشت و چسبید به دوستش .بیشتر حواس راننده تاکسی به صدای موتور بود ولی چیز های دیگه ای هم میشنید پچ پچ های دخترانه و صدای نفس های خشک و خشن مرد ...صندلی جلو هنوز خالی بود و مسافری هم پیدا نمیشد .راننده نگران کاسبی امروز بود .باید یه کیسه برنج میخریدو نیم کیلو چای .خسته بود اما بهیچوجه خوابالو نبود یا سعی میکرد نباشه ،خوابالو رانندگی کردن رو بازی با جون مردم میدونست .یادش بود چند ماه پیش وقتی خوابالو شده بود مسافرا رو وسط راه پیاده کرده بود تا بخوابه و کلی غر غر شنیده بود وضعش خیلی خوب نبود ولی راضی بود ...حقوق تامین اجتماعی هم میرسید ...
   مرد مسافر بدون اینکه متوجه باشه با صدای خس خس نفس هاش روی اعصاب دخترا راه میرفت. چشمش مدام به پاکت dunhill  توی جیب پیراهنش بود آرزوی یه پُکش رو داشت ولی گذشته از کاغذ باریکی که روی شیشه جلوی تاکسی چسبیده بود و روش نوشته بود "سیگار نکشید " و باز هم گذشته از صدای اعتراض های مسافرا ،ماه رمضون بود .مرد روزه نبود زخم معده داشت هر چند قبل از زخم معده هم روزه نمیگرفت ،ولی ماه رمضون بود .بیشتر ،میترسید ...فقط به پُک زدن به رفیق گران قیمت فکر میکرد...
   دختر وسطی عصبانی بود به مرد مسافر بد و بیراه میگفت که چرا جلو ننشسته بود .ولی فکر به زبون آوردن اعتراض رو هم نمیکرد .بند کفش هاش رو از پشت ساق هاش رد کرده بود و جلو محکم گره زده بود مچ پاش روی برآمدگی میل گاردان پیکان خم شده بود و بند کفش از روی جوراب ساق کوتاه سفید نارنجی که به دقت با کفش هاش ست کرده بود کنار رفته بود و پاش رو درد می آورد ...خیلی به فکر حرف هایی که با دوستش رو وبدل میکرد نبود ...با اینکه مامانش همین امروز صبح کیفش رو پر پول کرده بود ولی از اینکه کرایه دوستش رو حساب کرده بود ناراحت بود .میخواست یه گردنبند نقره بخره...
   دختر کناری جاش راحت بود پاهاشم درد نمیکردن در عوض ضعف کرده بود ،گرسنه بود سحری کشک بادمجون مامانش رو نخورده بود از اینکه جلوی دوستاش بی کلاس شده بود ناراحت بود ،بین دوستاش فقط اون بود که روزه میگرفت بقیه اهل این اُمل بازی ها نبودن .ولی خوشحالم بود چون یه کرایه حسابی رو پس انداز کرده بود ...دروغ گفته بود که کیف پولش رو جا گذاشته با این حساب کرایه برگشت رو هم مهمون بود !هر چند ضعف داشت ولی این باعث توقف حرکت فکش نمیشد مدام پشت سر سمیرا حرف میزد خیلی به سمیرا حسودیش میشد ...

همکنون...

+ ??  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386???? 15:24  ????  همکنون...   | 

... بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و شیش ...از ساعت یک و ده دیقه صبح شروع به شمردن کرده بود و الان ساعت شیش و پنج دیقه بود نزدیک پنج ساعت شمرده بود چون دلش نمیخواست چشم هاش سنگین بشن و یا روی چارپایه خوابش ببره البته کارای دیگه ای هم کرده بود مثلا چارپایه رو بر عکس روی زمین گذاشته بود و دقیقا از دوازده شب دیشب ننشسته بود .با همه این کار های دو ساعتی میشد که سر پا چرت میزد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و هفت ...چشماش رو بست لحظه ای خوابید جاده ای از روی تپه درست وسط بیشه بالا میرفت روستاشان غرق در مه صبحگاهی از خواب بیدار میشد سرش سنگین شد و روی شانه هاش افتاد و از خواب بیدار شد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و نُه...آره نُه چون وقتی خواب بود باید هشت رو میشمرد .پیاده رو کم کم شلوغ میشد ،مردان و زنانی که لباس ورزش و کفش کتانی پوشیده بودن به طرف پارک راه میرفتن و تعریف میکردن و بلند میخندیدن و سرباز جوان که از نیمه شب جلوی در پاسگاه پست داده بود دوباره خوابیده بود داشت وارد روستا میشد ،گله ها خارج میشدن بوی گله مشام سرباز جوان رو نوازش میداد صدای غش خندیدن زن میانسالی خواب پسر رو بهم زد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه ...پسر چند قدم بی اراده چرخید دوباره خوابیده بود دختر عموش از پشت گله می اومد گُل از گُل از پسر شکفت ...صدای ضربه های خشن کفش قدیمی بر سنگفرش پیاده رو پسر رو از خواب بیدار کرد ...آخوند پیری به سیگار دست پیچش پک میزد و پاکشان رد میشد پسر نگاهی به ساعت انداخت شیش و ده دیقه بود راس ساعت هفت پست رو تحویل میداد و درست یازده روز دیگه خدمتش تموم میشد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و یک!...دوباره خوابید در حالیکه گله رد میشد دختر و پسر روستایی به روی هم میخندیدن ...چهار!!!...پسر از خواب پرید کلاشینکف شانه اش رو درد می آورد و مدام چپ و راستش می کرد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و دو ...پیرمرد همچنان دست هاش رو تکون میداد و میشمرد ...یک ،دو ، سه ، چهار!پسر دوباره به خواب رفته بود با دختر عموش خوش و بش میکرد ،دو سال منتظرش نشسته بود ...صدای خفه پچ پچ زن ها بیدارش کرد ...بیست و دو هزار و ...اه خشته شده بود از اعداد از خواب از بیداری از خستگی از درد کلاشینکف از یازده روز باقی مونده دلش میخواست با دختر عموش با نامزدش خلوت کنه ولی مزاحمش می شدن ...گلنگدن کشید ...شلیک کرد ...پیر زن ها ی مُرفه نما روی زمین افتادن ،گله رم کرده بود ...دختر هنوز میخندید و پسر کف پیاده رو به خواب رفت در حالیکه احتمالا بیش از یازده روز توی پاسگاه میموند ...

همکنون...

+ ??  جمعه بیست و سوم شهریور 1386???? 10:32  ????  همکنون...   | 

چشم هاش میسوختند هر قدر گریه میکرد اشک های سرد آتش چشمانش را خاموش نمیکرد از هق هق کمرش میلرزید، دست هاش رو روی زانو هاش گذاشته بود. نمیخواست جلب توجه بکنه گوشه ای نشسته بود  و بی صدا گریه میکرد بی صدای توی تاریکی گریه میکرد لباسش خیس شده بود هوای دم کرده و گرم هرچند توی زمستان سرد ،عالی بود ولی باعث میشد عرق بریزد آدم ها نگاهش میکردند کلاغ های آسمان تیره غروب روز های آخر پاییز غار غار میکردند و همچنان اشک میریخت برای هر چه بود هر چه نبود برای هر که دوست و هر که نا دوست برای هرکه می آمد و هر که میرفت برای همه چیز گریه میکرد و سیل بی پایان اشک از گونه هایش جاری بود .
خودش هم نمیدانست برای چه گریه میکند!

همکنون...

+ ??  یکشنبه هجدهم شهریور 1386???? 10:23  ????  همکنون...   | 

ينس لمن

 

...پسر جوان جلوی تلوزیون نشسته بود سرش رو روی دیوار گذاشته بود چشم هاش رو بسته بود از بس رانندگی کرده بود چشم هاش درد میکردند و فقط صداهارو میشنید گزارش یه مسابقه فوتبال بود بازی آرسنال بود با یونایتد ته دلش برای آرسنال هورا میکشید ...چند متری اون ور تر مرد میانسالی نماز میخواند و صدای لغات عربی با لهجه محلی ایرانی با صدای تشویق های اولدترافورد قاطی میشد ...چیزی ته گوش پسر سوت میکشید ...یه بنز ده تُن بوق شیپوریش رو کشیده بود از روبرو می آمد خیلی وسط بود پسرک کنار کشید رونی روی زمین افتاد مرد گفت:سمع الله لمن حمده الله اکبر ...
مرد به سجده رفته بود اینرو از صدای برخورد مهر سرد با پیشانی نمناک مرد فهمیده بود ...کریس رونالدو توی عرض حرکت میکرد ...ماشین داغ کرده بود گاز رو بیشتر کرد تا باد بیشتر بشه ...آرسنال بهتر بازی میکرد هر چند خبری از آنری نبود ...پسر خوشحال بود ..."السلام علیکم و رحمت الله و برکاته "نماز مرد تمام شد ...ساها شوت کرد ...ماشین شاخ به شاخ یه اتوبوس میرفت ...بوق اتوبوس خواب پسرک رو میپراند ...مرد تسبیح رو میچرخاند و آروم آروم ذکر میگفت ولی صدای خفه اش شنیده میشد ...فابرگاس بلند شده بود ...مرد تسبیح رو وسط جانماز گذاشت و گوشه های جانماز رو  رو به وسط تا کرد... صدای ترمز اتوبوس ...صدای گزارشگر ...لمن شیرجه رفته بود ...صدای خورد شدن شیشه ماشین ...صدای فریاد گل فردوسی پور که با صدای گزارشگر عرب قاطی بود  ...صدای الحمد لله مرد ...صدای خرد شدن جمجه اش ...صدای لرزش اولدترافورد ...صدای قدم های مرد ...صدای له شدن ماشین ...صدای اعتراض های ونگر به داور ...

صدای قدم های مرگ ...

وصدای سوت پایان مسابقه

آرسنال بازی رو باخت.

 

همکنون...

+ ??  چهارشنبه هفتم شهریور 1386???? 16:46  ????  همکنون...   | 

به نام نامی دوست

لب دیوار ته پیاده رو تلو تلو میخوره ،سرش سنگینی میکنه ،سرش از گردنش قوی تر شده از قدرت گردنش سنگین تر شده و چکش هایی که شقیقه هاش رو می کوبند ...
 لب دیوار آرام راهش رو میگیره که بره، کف دست چپش از بس روی دیوار های زبر و خشن کشیده شده خونی شده و ردی قرمز روی دیوار درست می کنه ...ولی تلو تلو خوردنش رو نمیتونه مهار کنه مدام وسط پیاده رو می ره و یا با سر به دیوار میخوره ظهر گرم تابستون زیر آفتاب داغ توی پیاده رو تلو تلو میخوره و چکش هایی که توی شقیقه هاش میزنن ...دو تا سرباز از جلوش رد می شن یکیشون میگه اینو نگاه از بس خورده صاف نمیتونه راه بره !
اما اون مست نیست دو سال پیش آخرین باری بود که مست کرد ...باز هم تلو تلو میخوره محکم با سر میره توی یه در پیر زنی بعد از چند ثانیه در رو باز میکنه ،جیغ ضعیفی میکشه و در رو میبنده... سرش شکاف میخوره و خون از لای  موهای آشفته اش روی صورتش جاری میشه دهنش رو باز میکنه و خون روی صورتش رو می مکده تلو تلو خوردنش کمتر شده ولی سرش هنوز هم سنگینه همینطور که داره از کنار دیوار با سر سنگین با سری شکسته با تلو تلو راه میره صدایی از پشت سر می آد آروم بر میگرده و ...                        

برای چی؟

همکنون...

+ ??  شنبه سوم شهریور 1386???? 8:37  ????  همکنون...   | 

   مرد دستش را محکم به جیبش فرو برده بود و دسته کائوچویی چاقو رو فشار میداد ،تیغه چاقو جیبش را سوراخ کرده بود و تیغه استیل چاقو روی رانش قرار داشت ،سرماش مرد رو اذیت میکرد ...کم کم به قسمت تاریک پیاده رو نزدیک می شد چراغ های خیابان سوخته بود و دل مرد برای پسرک فقیر فالفروشی که با قناری مرده توی قفسش از کنار مرد رد  میشد سوخت . سنگفرش پیاده رو بیش از حد قدیمی بود و سنگ ها ترک خورده بودند مردم مجبور بودند مدام زیر پاشان را نگاه کنند.
   مرد خپلی از روبرو می آمد شکم باد کرده اش با گونه های آویزان و زیر گلو همراه با پاهای چاق و خمره ای ،شکل زیادی خرفتی بهش داده بود دو قدم عقب تر از مرد دختر خوش لباس لاغری آرام آرام قدم میزد و پنج شش قدمی عقب تر پسر جوانی با قد بلند می آمد ،قد پسر به قدری بود که کله اش رو از روی سر مرد خپل میشد دید ...
   مرد وقتی درست در مقابل خپله قرار گرفت آماده شد چاقو رو آروم بیرون آورد و در حالیکه به مرد خپل تنه زد چاقو رو توی شکم گنده اش فرو کرد مرد همون حس قشنگی رو پیدا کرد که وقتی به بالش های پر خونه پدری مشت میزد پیدا میکرد ...بلافاصله چاقو رو بیرون کشید و پرید و چاقو وسط سینه دختر فرو کرد ناراحت شد چون دختر خیلی لاغر بود اگر یه کم چاق تر می بود میشد چاقو رو خیلی بیشتر فرو کرد ولی دیگه فرقی نداشت ،قطرات خون رو می دید که از کمر دختر روی زمین می ریخت ...چاقو از کمر دختر بیرون زده بود ...
   پسرکه ترسیده بود شروع کرد به فرار مرد دنبالش راه افتاد و وسط راه چاقو رو از پشت توی گردن پسر فرو کرد مرد صدای ترکیده شدن چیزی رو توی گلو پسر حس کرد...
    مردم پیاده رو دنبال مرد افتاده بودند می دوید سر راهش به هر کی بر میخورد میزد . لبه جوب آب پاش روی یه موش کوچیک رفت موش له شد مرد ناراحت شد چند لحظه ای وایساد ولی دوباره شروع به فرار کرد اونقدر دوید که یک دفعه خودش رو کنار بزرگراه پیدا کرد همچنان دوید و از پل عابری بالا رفت مردم هنوز صد متری عقب تر بودند تمام عمر برای یک همچین روزی تمرین دو کرده بود یه لحظه ایستاد و تیتر روزنامه های فردا رو مرور کرد عکس خودش رو دید و فکر کرد مردم تا سال ها این پل رو با اسم اون خواهند شناخت بعد درست وقتی مردم از پله ها بالا می آمدند وسط بزرگراه شیرجه زد
در حالیکه اسم یه پل عابر رو خریده بود.

همکنون...

 

 

اين پست هيچ ارتباطي با بحث ما نداره
در ضمن براي خووندن عقايد من در اين مورد بريد به : ايران و اسلام

+ ??  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386???? 8:56  ????  همکنون...   | 

   پویا و آرمین از ماشین که جلوی تابلو توقف مطلقا ممنوع پارک شده بود پیاده شدند ،ده متری پایین تر مغازه عطر فروشی بود هر دوشون می خواستند هدیه بخرند در حالیکه در مورد ادکلن های مختلف حرف میزندند وارد پیاده رو شدند .
   زن کولی از اون طرف خیابون به سمت پسر ها اومد ،انگار فکر میکرد شاید توی این حال و هوای عشقی شاید هوس فالگیری به سر پسر های مایه دار بزنه .بدون توجه به ماشین ها وسط خیابون اومد به خاطر اینکه زیر ماشینی که از طرف چپ می اومد نره روی باند جلویی شیرجه زد ،افتاد کف خیابان که یه موتوری با سرعت از روی زانوی چپش رد شد ،سرعت موتور به قدری بود که می شد بوی گوشت پای زن کولی رو که در اصطکاک پخته شده بود حس کرد .پای زن کولی قطع شده بود ...
   پویا و آرمین دیگه داشتند نزدیک مغازه میشدند که زن کولی بلند شد و به سمت پسر ها لنگه رفت در حالیکه داشت فکر میکرد که چی بگه که پسر ها رو سر کیسه کنه .آرمین داشت وارد مغازه میشد  اما یه دفعه زن کولی دستش رو گرفت و گفت: ای آقا بیا فالت بگیرُم " پویا هم زن رو نگاه کرد و گفت :"برو کنار تورو خدا همین الانم خیلی دیر کردیم"
   همین موقع بود که یه موتوری دیگه برای اینکه از روی پای قطع شده زن کولی رد نشه پیچید جلوی ماشین روبرویی و محکم به ماشین خورد ،روی آسفالت سُر خورد، عطر گوشت پخته دوباره بلند شد ،و جلوی زن کولی و پسر ها سرش به یه درخت خورد و در جا مُرد ...
زن یه لحظه سرش رو گردانده بود و پسر ها زود توی مغازه رفته بودند .زن کولی میدونست که اگر بیشتر از این صبر کنه صاحب مغازه مامور ها رو خبر میکنه . و در حالیکه  لی لی کنان از پیاده رو پایین می رفت به خاطر از دست دادن پسر ها افسوس میخورد ...

همکنون... 

+ ??  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386???? 9:54  ????  همکنون...   | 

سلام اشتباه نیومدین اینجا هنوز همکنون...!
اما مجبور شدم یه بار حذف بشم و دوباره هر طور شده بوجود بیام و به دور مسابقات برگردم (شنیدم این اتفاق می خواد برای استقلال هم بیافته!)

در هر صورت از اول شروع می کنم با همون پست آخر منتظرم باشید منتظرتون هستم

 

همکنون...


به نام نامی دوست

 

  مردک گنده بطرز چندشناکی خلال دندان کثیف رو لای دندان های زرد و دود خورده اش فرو می کرد و نو کش رو عمدا به لثه ها ی ورم کرده اش می کوباند بطوریکه میشد صدای برخورد نوک تیز خلال چوبی خیس رو با سطح لیز و خون آلود لثه ها شنید و لحظه ای بعد صدای خر خر مور مور کننده ای که به خاطر بالا کشدن خلال از بین دندان ها بوجود می آمد .
  مسافر های کوپه اگر دل نگاه کردن داشتند می تونستند تیکه ها باریک چوب رو که لای دندان ها باقی می ماندند و باعث تیز تر شدن خلال می شدند رو ببینند .
   پنجره کوپه خراب بود ،باز نمیشد و هوای دم کرده و خفقان بار کوپه نفس آدم رو تنگ میکرد
...گاهی هم میشد تیکه های نیم جویده گوشت رو که احتمالا یک هفته ای لای دندان ها گیر کرده بودند دید گوشت های گندیده ای که که خون لثه مردک گنده به طرز بی دقتی رنگامیزیشون کرده بود .
   هر کدوم از مسافر ها خودش رو به کاری مشغول کرده بود تا این منظره رو نبینه که یک دفعه صدای غریزی ترسناکی همه متوجه دهن مردک گنده کرد و سپس بوضوح میشد حس کرد که هوای کوپه سنگین تر شده بود آره مردک گنده آرغ زده بود و بوی تحم مرغ مانده ای که انگار همین چند دیقه قبل کوفت کرده بود و بوی تند پیازی که کهنه تر به نظر می رسید با بوی تعفن معده و شاید هم روده مردک گنده قاطی شده بود . این هوای خروجی از دهن مردک گنده مثل گاز بیهوشی مسافران رو به خلثه لجن بار و زجر آوری فرو میبرد .
...مسافر ها تخت های کوپه رو باز کردند و یکی یکی سر جاهاشون رفتند ،مردک گنده هم که با حرکتش امیدورای هم سفرهاش رو بر می انگیخت روی تخت پایین دراز کشید .ولی اوضاع عوض نشد ،دندان های مردک گنده تمام نمیشدند!
   مرد جوانی که بیشتر از همه مشمئز شده بود و از شانس بدش درست روی تخت بالایی مردک گنده خوابیده بود و از همه بیشتر صدا ها رو میشنید نا خود آگاه صدایی از دهنش در آورد که نمیشد گفت چی بود ولی صدای خیلی عادی ای نبود ،هر چی بود مردک گنده رو که انگار غرق در افکارش بود خیلی ترساند و بعد صدای ضربه محکم با صدای جمع شدن تخت قاطی شد و چند لحظه بعد صدای ناله دردناکی مسافر ها رو که انگار هنوز بیدار بودند ترساند .
   چراغ رو روشن کردند ،مردک گنده در حالیکه حالت یه سگ پوز گنده ی خوابالو رو به خودش گرفته بود روی تخت افتاده بود و خون از شکاف پیشانیش روی صورت کثیفش جریان داشت و توی دهن نیمه بازش میریخت و چشمان خون آلودش به زیر تخت بالایی خیره مانده بود .توی دهنش که به طرز وحشی ای باز بود می شد خلال دندان رو دید که از یک طرف سوراخ عمیقی  روی سقف دهن مردک گنده درست کرده بود و از پایین طرف تیزش زبان مردک گنده رو چاک زده بود .خلال دندان عجیب محکم بود!

مردک گنده مستحق مرگ اینطوری نبود؟

 

همکنون...

 

 

+ ??  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386???? 8:17  ????  همکنون...   | 

به نام نامی دوست

   طبق معمول صبحانه را خوردم و با هزار زحمت کیفم را گرفتم و برای کار به خیابان رفتم تا شاید ماشینی بیاید  و زود تر به اداره برسم ، از روزگار خیلی خسته بودم ،از نفس کشیدن مردم ، از نگاه ها ، از لباس ها و خیلی چیز های دیگر... .ماشینی جلوی پایم ترمز کرد سوار شدم و سلام دادم کنارم یک آدم واقعا" غول پیکر نشسته بود به من نگاه میکرد و یک عطسه خیس و خیلی بد زد و تمام صورتم از آب دهان او خیس شده بود خیلی عصبانی شدم و انتظار داشتم از من معذرت خواهی کند و با خودم گفتم الان یک دستمال در می آورد و با معذرت خواهی فراوان در حالی که رنگش مثل لبو سرخ شده است صورتم را پاک میکند ولی به من نگاه کرد و گفت ....الهی شکر!...

همکنون....

 

+ ??  شنبه نوزدهم خرداد 1386???? 11:43  ????  همکنون...   | 

جوخه اعدام

سرباز مردک را از توی اطاق بازداشتگاه صدا زد . مردک بلند شد و آرام جلو آمد ترس عجیبی وجودش را احاطه کرده بود از چشمانش میبارید که خود او آن کار را کرده . اما با نا امیدی توام با اجبار خارج شد کاشیهای شکسته و گلی کف پاسگاه براش چندش آور بود ... درب دادگاه باز شد برای مردک مثل کابوسی بود .قاضی منشی دادستان شهاد و عده ای از دوستانش آنجا بودند .مردک بی اعتنا همراه سرباز به صندلی رفت و سرباز او را به روی صندلی نشاند .آرام نشست و توجهی به محیط نداشت مدام جوخه اعدام را تصور میکرد که جلویش نشسته اند و ده گلوله در شکمش خالی میکنند هر بار صدای شلیک را میشنید گلوله ها را میدید درد میکشید خون ریزی میکرد میمرد....اما چند ثانیه بعد دوباره همه چیز تکرار میشد طوری که آرزو میکرد کاش واقعا" بمیرد! سعی کرد به داد گاه توجه کند دوست قدیمیش را در جایگاه شهاد دید او از کجا به آنجا رفته بود را نمیدانست ولی شنید که دوستش قسم خورد و به دروغ گفت که موقع انجام آن کار مردک پیش او بوده ، مردک میدانست دوستش دروغ میگوید پرید داد زد ممنون خیلی ممنون برای تمام عمرم مدیون تو شدم ممنون که حقیقت رو نگفتی با دروغت نجاتم دادی....دادگاه ساکت شد فردا جلوی جوخه اعدام خبری از آن خنده ها نبود... همکنون...

 

+ ??  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386???? 9:15  ????  همکنون...   | 

 

در آمدم بیرون هوای سرد آخر زمستان هم قسطی سرده ولی باز هم آزارم میداد توی خیابان ها ی شهر راه افتادم ساعت از دو ونیم شب گذشته بود برایم مهم نبود که کسی چی فکر میکند که من یک دختر تنها توی خیابان وسط شهر آنوقت شب چه کار میکنم  ولی ترسی عمیق داشتم هر لحظه دلم میخواست که جیغی بزنم و و فرار کنم اما از چی فرار کنم یا به کجا فرار کنم نمیدانستم بیخودی میترسیدم آنقدر ترسیده بودم که ناخود آگاه توی خیابان ها پیچیده بودم و حالا فکر میکردم که گم شده ام!

از جلوی کوچه ی بن بستی رد شدم صدای نعره نخراشیده یک نره غول آمد که به طرفم می آمد ترسیدم جیغ بزنم خوب نمیدیدمش ولی نور چراغ خیابان یک چیز رو روشن نشانم میداد

تیزی چاقوش رو !

چند لحظه حس کردم بهم زل زده بعد نا خود آگاه کیفم رو انداختم و شروع کردم به دویدن اون هم آمد به نفس نفس افتاده بودم میترسیدم نمیدانستم چی میشه تا به نظرم رسید در خانه یکی رو بزنم زدم ولی باز نکرد دومی رو زدم زنی نگاه کرد و گفت برو پی کارت حوصله دردسر نداریم و خوب شنیدم که مردی با نیشخند گفت پول که خوب میدن چرا فرار میکنی!

حالم ازشون بهم خورد سراسیمه شروع به دویدن کردم از دور مسجدی رو دیدم با خودم گفتم حتما" در مسجد بازه هر چی باشه خونه خداست دویدم به در مسجد که رسیدم دیدم بسته است در زدم هوار کشیدم کمک خواستم مردی با عصبانیت گفت: چه خبرته گفتم: میخواهم بیایم تو گفت: تعطیله!گفتم: خانه خدا تعطیله من میخواهم به خانه خدا پناه ببرم مردک با مسخرگی گفت: مگر احیاست که آمدی مسجد برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!ولی کجا وقتی توی خانه خدا روزیم رو ندادند دیگه کجا بدهند...

 

 

 

 

                                                       آنشب .....

همکنون... 

 

+ ??  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386???? 9:14  ????  همکنون...   | 

اول راه می ری بعد می ایستی به تمام پشت سرت نگاه میکنی غمگین میشی. از این که جلوی پات رو نگاه کنی میترسی،میترسی که بری ،ولی محکوم هستی که بری و... میری

ادامه میدی ناچاری که ادامه بدی راه بری راهی که میدانی برگشت نداره تمام خاطراتت رو جا میگذاری تا بری دنبال نفر جلوییت

باز هم دارید میرید احساس میکنی تازه داری میفهمی اسارت یعنی چی میخواهی جیغ بزنی نمیتونی میخواهی بودوی، فرار کنی نمیتونی میخواهی برگردی نمیتونی ...میخواهی بمیری ولی  نمیتونی ...

باز هم راه ادامه داره فقط گفتند برو نگفتند کجا برو برای چی برو چقدر برو ...فقط گفتند که برو! و تو تسلیم ناچار این فرمان میروی

اما کم کم فکر میکنی میتونی فرار کنی اگر برگشت نیست لااقل مرگ هست میتونی بمیری به اطراف نگاه میکنی سیم های خار دار رو میبینی که راه رو از صحرای آزادی جدا کرده اند تصمیم میگیری، از صف خارج میشی اولین نهیب رو بهت میزنند که صف رو بهم نریز ولی گوش نمیدی میری میدوی به سمت سیم ها ده قدمی سیم ها اولین گلوله رو حس میکنی که پات رو سوراخ میکنه دومی در قدم هشتم سومی در قدم پنجم و آخری رو زمانی حس میکنی که سیم ها رو در آغوش گرفتی!

سیم های آزادی را!

همکنون...

 

+ ??  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385???? 9:12  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME