تبليغاتX
همکنون... - دلتنگی های همکنون...




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 



!The Joke




+ زندگی یک شوخی بی مزه است . تاوان یک شوخی را میدهیم .
+شوخی میلان کوندرا را ظرف مدت چهار سال ،دو بار بخوانید . 

+ ??  دوشنبه دهم بهمن 1390???? 22:9  ????  همکنون...   | 



اینکه روی سرت شاخ نیست یا اینکه بیست و سه مرتبه خودکشی نکردی یا اینکه سه تا زبان خارجی بلد نیستی یا اینکه هم زمان درگیر چهار تا رابطه عاطفی نیستی یا اینکه ساز نمیزنی یا اینکه نمیتونی میزانسن ببندی یا اینکه در جستجوی زمان از دست رفته رو نخووندی یا اینکه کارگردان محبوبت تارکوفسکی نیست یا اینکه غزل پست مدرن نمیگی یا اینکه هنوز دلت میخواد سریال نگاه کنی یا اینکه هنوز ال کلاسیکو رو دوست داری یا اینکه به فکر دکتری هنری نیستی یا اینکه رویای بازیگری نداری یا اینکه دراین جو کوفتی هیچ کوفتی نیستی هیچ کدوم مهم نیست . مهم خودتی .باید از زندگیت لذت ببری . ایشالا که دنیا هم داره به آخر میرسه ...

+ ??  یکشنبه یازدهم دی 1390???? 21:3  ????  همکنون...   | 


میدونی خوبه آدم شاعر باشه . بعضی حرفا رو نمیشه به نثر گفت . شعر خود به خود بعضی چیزا رو میگه که دیگه نیازی نیست خودت رو به زخمت بیاندازی و توضیحشون بدی . از شعر هی دور تر و دور تر شده نوشته های من . من دور تر و دور تر شدم از همه چیز . میدونی ، همیشه فکر میکردم -همیشه که میگم یعنی تا همین 5 روز پیش -استعداد نوشتن دارم . همش فکر میکردم که باید یه فرضت خالی پیدا کنم و چند ماه بشیتم پای کار تا یه رمان خوب بنویسم . میدونستم که سخته اما مطمئن بودم این کاریه که من از عهده اش بر میام اما حالا ... حالا دارم فکر میکنم که به چه دلیلی من خودمو قادر به این کار میدونستم؟ اول از شاعر بودن منصرف شدم و حالا از نوشتن . در حال دست شستن از همه رویاهای کودکی . فکر میکنم دارم بزرگ میشم . بزرگ شدن یعنی دست شستن از رویاهای کودکی ...

+ ??  شنبه دهم دی 1390???? 9:44  ????  همکنون...   | 


کم هوش بودن و بد شانسی . 

خیلی وقت ها دیگران (و خودم )، من را به این دو صفت میشناسند (میشناسیم ) . ظاهرا باید از این ناراحت باشم . اما نیستم . دلیلش روشن است . اگر احمقم - که هستم - . اگر بد شانسم - که باز هم واقعا هستم - . یعنی هرچیزی که هستم - و البته خیلی چیز زیادی نیستم - و هر چیزی که به دست آوردم  - که البته خیلی چیز زیادی نیست - حاصل تلاش خودم بوده . من هیچ چیزی رو از تقدیر نگرفته ام .  نه ،این هم خیلی تند بود . چیز های مهمی از تقدیر نگرفته ام . من حاصل خودم هستم . و اعتراف میکنم محصول خوبی نبوده ام . یک تولید کننده انسان تازه کار بوده ام . 

+ ??  شنبه سوم دی 1390???? 23:27  ????  همکنون...   | 



اینجا بیشتر از هر زمانی دارد به دفتر خاطرات من تبدیل میشود . روز های سختی در پیشند . یک ماه سختی در پیش داریم . همیشه این موقع های سال که میشود یک ماه های سخت از راه میرسند و آدم باید خودش را برای آنها آماده کند. اما امسال احتمالا خیلی سخت تر خواهد بود . با اینحال سختی اش از جنس سختی های این چند ماه اخیر نیست . هنوز خودم را پیدا نکرده ام (پست قبلی هنوز جلوی چشمم است ) اما در مسیری هستم که باید کارم را پیش ببرم . امروز داشتم فکر میکردم که سه سال پیش کوچکترین جاه طلبی ای نداشتم و شاید تمام جاه طلبی های بعدی ام عکس العملی بود به آن فاجعه اما در سه ماه گذشته به طرز دردناکی در حال کوتاه کردن سقف آرزو هایم بودم . حالا در زیر سقف منطق زندگی میکنم . حالا آرامشی را دارم که باید داشته باشم . حالا جنس نگرانی هایم دارند عوض میشود . کم کم علاقه ام را به این وبلاگ باز می یابم و علاقه ام را به کار . انگار این تعطیلات مورد نیاز من آنقدر فرا نرسید که خود به خود نیاز به تعطیلات در دلم درحال از میان رفتن است !نود سال تغییر بود . خودم این را میخواستم ، اما نوع تغییراتش آن چیزی نبود که من میخواستم . حالا ... حالا دارم در حال زندگی میکنم. در حال تصمیم میگیرم و لذت میبرم یعنی تاآن جایی لذت میبرم که آدمی مقل من میتواند لذت ببرد . نوشته هایم بی سر و ته میشوند . خواننده هایم کمتر ولی دارم علاقه ام به چیز ها را دوباره کشف میکنم . دوباره به خواندن دوباره به نوشتن دوباره به وبلاگ دوباره به زندگی ... آدم تنها نیست . 
+ ??  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390???? 15:54  ????  همکنون...   | 

زندگیم به روالش بازگشته است ؟  اینکه دوباره میتوانم کتاب بخوانم یعتی دوباره همان آدم سابق شده ام ؟ نه ! گذشته دست از سر ما برنمیداره اما هیچوقت هم تکرار نمیشه . از آدمی که فعلا هستم زیاد دل خوشی ندارم اما این آدم داره تکلیف خودشو روشن میکنه و این بی اندازه خوبه ... زندگی باید ادامه پیدا کنه ... باید بهتر ادامه پیدا کنه ... تا من خودمو پیدا کنم به اوضاع بد من و این وبلاگ بی نوا راضی بشین ... شاید کمی بعد ... باید به جستحوی خودم برخیزم . تو خیابونای تهران پرسه میزنم به این فکر میکنم که خیلی بده که آدم به مشکلی برای خودش تبدیل بشه ... و من الان مشکل خودمم هیچکس هم نتونسته واقعا کمکم کنه چون هیچکس نمیتونه من رو حل بکته ... باید خودمو پیدا کنم باید بزرگ شم و تکلیفم رو خودم روشن کنم ...

+ ??  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390???? 0:16  ????  همکنون...   | 


همیشه خودتی که باید حس کنی وقت نوشتن به پست جدید توی وبلاگت رسیده . ولی گاهی هم نگاه کردن به صفحه وبلاگ خودش خیلی چیزا رو یهت یادآوری میکنه . الان شنبه رو به پایانه و ال کلاسیکو میخواد شروع بشه . ال کلاسیکویی که شاید یکی از بهتریناش باشه اما من نمیتونم ببینمش . مهم نیست ، اگه عمرم طبیعی باشه و 2012 دنیا نابود نشه کم کم فرصت تماشای 120 ال کلاسیکوی دیگه رو خواهم داشت . البته اگه برای اون 120 تا هم مشکلی مثل مشکل امشب پیش نیاد . من دوست دارم همه فوتبال هایی رو که دوست دارم نگاه کنم . زندگی به ندیدن یک ال کلاسیکو نمیارزه! یاد حافظ افتادم و همین الان این عنوان رو برای این پست انتخاب کردم . "به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد "زندگی به ندیدن ال کلاسیکو نمیارزد ...

+ ??  شنبه نوزدهم آذر 1390???? 23:58  ????  همکنون...   | 


با این همه چیز هایی که عوض شدند در من شاید خودم هم فکرش را نمیکردم . هر سال برای عاشورا یک پست مینوشتم و این تنها مناسبت سال بود که من برای حتما چیزی مینوشتم اینجا . با این روند غیر مذهبی شدن و البته آدم بدی شدن (این دو موضوع ربطی بهم ندارن ) که من دارم طی میکنم واقعا از من بعید است بخواهم هنوز برای امام حسین بنویسم . اما امسال هم به هر حال به عزاداری رفتم. یک چیزی را مطمئنم ...قبلا که مذهبی بودم هم آدم بهتری بودم هم خوشبخت تر بودم ... کاش در قرون وسطی زندگی میکردم...

+ ??  یکشنبه سیزدهم آذر 1390???? 18:59  ????  همکنون...   | 

شنیدین میگن هر کسی گمشده ای دارد ؟ فکر کنم من هم گمشده ای دارم .خیلی نباید احساساتی بشم اما گمانم گم شده من خدا باشد . چند وقتی ست که با هم مشکلاتی داریم . یعنی من با او مشکلاتی دارم . چیز هایی از او میخواهم که شاید به صلاحم نبوده اند . چیز هایی به من نداد که خودم فکر میکردم باید بدهد . و این شد آغاز دعوا . حالا دارم فکرمیکنم که شاید خیری در آن بود ... شاید نباید میداد ... بابا همیشه میگه هیچی رو از خدا ب زور نخواین و حالا میبیتم که راست میگفت ... جدا جدیدا دارم فکر میکنم که بابا چیز های زیادی میدانست . پارسال به من میگفت اینقدر به خودت فشار نیار ، آدم همه این تلاشا رو میکنه برای سلامتی و شادیش ،نباید سلامتی و آرامشت رو خراب بکنی و من فکر میکردم بابا هیچی نمیدونه از زندگی فکر میکردم زندگی یعنی خیلی خیلی گنده شدن اون هم به هر قیمتی ... حالا اما سلامتی و آرامش و شادیم رو از دست دادم و دارم میبینم راست میگفت ... آخرش باید شاد باشم و فقط همین مهمه ... شاید همه این اتفاقات لازم بود تا به من ثابت بشه که دارم اشتباه میکنم ... از این به بعد با خدا آشتی میکنم ...آینده رو میسپارم به خودش و از حال لذت میبرم ... دیروز چهارم آذر ماه سال نود واقعا لذت بردم ... رفتیم یه باغ خارج شهر برف شدیدی میبارید هیشکی هیشکی نبود ....شب شده بود آتیش روشن کردیم سوسیس زدیم به چوب روی آتیش کباب کردیم خیلی مزه داد ... هشت نفر یودیم ...خودمون بودیم و خودمون ... اونقدر شاد بودیم که حاضر بودیم تا ابد همون جا بمونیم ... این بود زندگی ... زندگی همینه ! نه اون چیزی که من تا چند ماه پیش فکر میکردم ... خدایا کمکم کن ... من میخوام درست زندگی کنم . ترکم نکن و نذاز ترکت کنم ...

+ ??  شنبه پنجم آذر 1390???? 20:26  ????  همکنون...   | 


شاید چیزی که من در زندگیم کم دارم یک قلب باشد . قلبی که مال من باشد . شاید باید به یک قلب تکیه کنم شاید کلید حل این مشکلی که منم ، قلبی باشد که فقط مال من باشد . شاید اگر تنهایی نباشد . شاید اگر این قلب بیاید ... من قلب ندارم . همه مشکلات را خودم ایجاد کرده ام . خودم را وسط یک مسابقه سخت انداخته ام که حالا حوصله و توان ادامه دادنش را ندارم . شاید یک قلب که مال بشود همه چیز را حل کند . شاید یک انرژی اضافی باشد برای کار . یک قلب که برای من باشد . قلبی که امید من باشد . چیزی که من در زندگیم کم دارم یک قلب است . 

+ ??  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390???? 16:49  ????  همکنون...   | 


مدت ها بود که من نمیدانستم چه چیزی میخواهم . و حالا مدتی ست که فکر میکنم که چیزی که میخواهم چیز اشتباهی بوده است . یعنی من در فاز هویتی خودم باید چیز های دیگری بخواهم . سالها پیش مطلبی نوشتم به اسم من کجا باید باشم ،انگار از همان اول هم خودم هم میدانستم که چیزی در وجودم اشتباهی خواهد بود چیزی که نمیگذارد من بدانم باید چه چیزی را بخواهم ،اما حالا تقریبا میدانم میخواهم چه چیزی را بخواهم . من این چیزی را که درست کرده ام عوض خواهم کرد . من مخواهم یک نویسنده باشم اما فقط نوشتن را و خواندن را دوست دارم من حوصله خیلی از این مسخره بازی های اطرافش را ندارم . میخواهم در یک شهر کوچک گمنام بی دردسر زندگی کنم و بنویسم بی شهرت بی خودی بی دود و دم و شلوغی ... من آرامشی را میخواهم که ندارم ...


+ ??  شنبه بیست و یکم آبان 1390???? 22:8  ????  همکنون...   | 


 یادش بخیر . بچه ابتدایی که بودم . شبا زود میخوابیدم چون فردا مدرسه داشتم . صبح به خیال هر روز زود از خواب بیدار میشدم و یهو منظره حیاط رو از پنجره میدیدم و ذوق میکردم . کلی برف باریده بود! تازه بعدش صدای مامان از آشپزخونه می اومد که بگیر بخواب واسه خودت مدرسه تعطیل شده ! منم تندی لباسام رو میپوشیدم و میرفتم برف بازی !  شک ندارم این بهترین و بزرگترین لذت زندگی باقی میمونه ! 



+ ??  سه شنبه هفدهم آبان 1390???? 13:47  ????  همکنون...   | 




گاهی وقتا فکر میکنم تنها ویژگی مثبت شهر تهران اینه که ساعت 6 صبح هم میشه روزنامه روز رو از دکه روزنامه فروشی خرید ... 




+ ??  شنبه چهاردهم آبان 1390???? 14:40  ????  همکنون...   | 


میدونین من همش به این فکر میکنم که آدم اگه چطوری زندگی کنه خیلی خیلی راحته و دردسرش کمه - میدونم میدونم ! میدونم که آدم کلا هیچوقت نمیتونه واقعا راحت راحت باشه - این واقعا دغدغه اصلی زندگیمه یعنی اینکه دلم میخواد یه زندگی خیلی آروم و بی دردسر تو یه شهر کوچیک و آروم داشته باشم . واسه همین همیشه آدمای مختلف برام جالب میشن مثلا خیلی خیلی  دلم میخواد که یه سوپر مارکت کوچولو داشته باشم . به نظرم شغل خیلی خوبیه و خوش میگذره ! یا دلم میخواد خشک شویی داشته باشم چون لباس ها رو دوست دارم و به نظرم شغل بی دغدغه ایه . اما تا حالا به گلفروشی فکر نکرده بودم . واقعا دلم میخواد یه گل فروشی کوچولو داشته باشم جدا چیز بیشتری از دنیا نمیخوام ... 

+ ??  یکشنبه هشتم آبان 1390???? 21:42  ????  همکنون...   | 

متن ها هم انواع خودشان را دارند . رمان ، داستان ، داستان کوتاه ، تفسیر ، تحلیل ، گزارش ، مقاله ، شعر ، نثر ادبی ، نثر غیر ادبی ، نثر روزنامه ای ، خاطره و ... . ولی این نوشته دلش میخواهد هیچکدام از این انواع نباشد . در یک وبلاگ متروک مانده بی مشتری در یک شب آبانی باران برای خودش بوجود آید و زندگی کند . کار کرد یک نوشته را چه چیزی تعیین میکند ؟ احتمالا مخاطب است که تصمیم نهایی زا میگیرد . ولی یک متن بدون مخاطب را چه میشود ؟ احتمالا کارکرد آن متن پر کردن فضایی به اندازه 2 یا 3 هزار بایت است. در یک شب بارانی آبان در یک شب پاییزی خانه بودن و یک نویسنده با یک دست و یک صفحه کلید خاک گرفته این نوشته شانس چندانی برای موفقیت در بین انواع نوشته ها نخواهد داشت . نوشته ها هم خوش شانس و بد شانس دارند . نوشته ها هم خوشبخت و بدبخت دارند . خوش شانس که باشند در یک مجله پر تیزاژ و به قلم یک نویسنده خوش نام بیرون می آیند و بد شانس که باشند احتمالا از جنس این نوشته میشوند و . این نوشته همچنان به  بودن خودش امتداد میدهد . بی حرف بودن خودش را در امتداد واژه ها کش میدهد . و اینگونه میشود که غلظت معنا در واحد کلمات در این نوشه مدام کمتر میشود و کمتر میشود. تا جایی که بشود از معنا در نوشته صرف نظر کرد . خیلی علاقه مندم بدانم سرنوشت این نوشته چه میشود ؟ یک نوشته با یک نویسنده یک دست . در یک رسانه بی مخاطب و بدون محتوا . بدون زیبایی ادبی بدون تعلق به یک نوع خاص نوشته . نوشته ای شاید در انتهای یک نوشته بودن صرف . نوشته ای که تن به معنا ، احساس ، یا ارتباط نمیدهد . یک نوشته صرف . یک نوشته بد بخت . که مجبور است متن ( کسره به نشانه نقش نمای اضافه را در زیر نون آخر متن بلد نیستم تایپ کنم خودتان اضافه کنیدش ) متن با نقش نمای اضافه ولی بدون مضاف باقی بماند . یک متن در خودش . یک متن در تنهایی . در یک شب بارانی که باید ازش حذف شود . در یک شب آبان ماه . در یک دستی نویسنده اش . یک متن که نمیخواهد تمام شو........

+ ??  چهارشنبه چهارم آبان 1390???? 21:21  ????  همکنون...   | 


یک خمیازه ،

یک کتاب ،

یک موسیقی ،

یک خواب ،

یک شب تنهایی ،

یک روز کار  ، 

یک دست ، 

یک زندگی ، 




+ ??  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390???? 21:59  ????  همکنون...   | 



به خدا خودمم حال خودمو نمیدونم . شبیه یه نمودار  سینوسی تمام عیار شدم . یک ساعت پیش بدترین حال رو داشتم ،الان دارم میخندم ! و به جون خودم نمیدونم نیم ساعت بعد بازم همین حال رو دارم یا نه ! 
اگه وب دوستان رو نمیخوونم تقصیر همین وضعیته . یه کم زمان لازم دارم . یه کم سخت کوشی و یه کم خوش شانسی . ولی هیچ کدوم از اینا هم نمیتونن منو از این نمودار سینوسی بیرون بیارن ! 

+ ??  جمعه پانزدهم مهر 1390???? 23:21  ????  همکنون...   | 



تنها لذت قبل از ازدواج خوردن است ،

تنها لذت بعد از ازدواج ،هم خوردن است .


مصطفی قاری

+ ??  چهارشنبه ششم مهر 1390???? 13:30  ????  همکنون...   | 




دیروز من تو را ناراحت کردم . 

امروز تو مرا ناراحت میکنی . 

ما همیشه همدیگر را ناراحت میکنیم . 




+ ??  شنبه دوم مهر 1390???? 9:33  ????  همکنون...   | 

 

هیچوقت آدم اجتماعی ای نبوده ام . و فکر میکنم یکی از مهم ترین دلایلی که صاحب یک وبلاگ شدم همین بوده است . اینجا میتوانم فاصله ام را باآدم ها حفظ کنم ولی در عین حال با آنها ارتباط برقرار کنم .این وبلاگ عرصه ای بوده است تا از آنچه هستم بهتر معرفی شوم . خوانندگانی دارم که احتمالا تصویری زیبا تر از آنچه من به واقع هستم از من دارند و این ها را مدیون وبلاگ هستم . البته همواره تلاش کرده ام تا آدم بهتری باشم ولی میزان موفقیتم را خیلی زیاد ارزیابی نمیکنم . من حداکثر برای دوستان خیلی نزدیکم آدم قابل قبولی هستم نه برای بقیه انسان ها . هیچوقت استعداد جذب آدم های دیگر را نداشته ام و هیچوقت آدم به یاد ماندنی ای نبوده ام . من چیزی کم دارم که مانع از دیده شدنم میشود . ولی وبلاگ عرصه ای بوده که درآن تا حدودی توانستم دیگران را به خودم جلب کنم . مدتی ست که وبلاگ را رها کرده ام  و احتمالا حالا بهتر میدانید که چه دلایل خوبی برای بازگشت به آن دارم .حالا در پایان بدترین تابستان زندگیم انتظار پاییز متفاوتی دارم . من به این وبلاگ برمیگردم . بیشتر از قبل منتظرم باشید . 

+ ??  چهارشنبه سی ام شهریور 1390???? 9:42  ????  همکنون...   | 

 این روز ها مشغول نوشتنم . بد جوری مشغول نوشتنم . سعی کرده ام تقدیر را بنویسم و تنهایی را . فکری که دو سال در ذهنم همه جا همراه خودم کشیده ام این روزها دارم مینویسمش . از شهریور بدم میاد . ماه انتظاره . به درد هیچ کاری نمیخوره فقط باید منتظر بشی تا تموم بشه تا ماه مهر برسه و اون موقع تازه موقع کاره و در این شهریور بی موقع من در حال نوشتنم . وبلاگ هنوز هست . این جا هنوز هست . حالم یه کوچولو بده این رو از نحوه نوشتنمم میشه فهمید . در آستانه چالشی هستم و این شهریور لعنتی ... مهر باید خیلی کارها برای من انجام دهد . مهر باید رفاقتی کار کند ... 

+ ??  شنبه نوزدهم شهریور 1390???? 12:24  ????  همکنون...   | 

 

اقلیدس منطقی را اختراع کرد  که ما انسان های قرن بیست و یکم بیش از هر چیز از راه ترانزیستور آنرا میشناسیم . منطق دوتایی . منطقی که توسط سه پایه ترانزیستور به زبان صفر و یک های کامپیوتر تبدیل شد . من یک مهندس الکترونیک  نیستم و مسلما یک منطق دان هم نیستم . من صرفا یک انسانم . در منطق دوتایی فقط و فقط دو حالت ممکن وجود دارند . اگر اشتباه نکنم فیزیکدان و نسبیت دان جان شوارتز بود که جعبه گربه را درست کرد . یک گربه فقط در دو حالت میتوانست وجود داشته باشد : یا زنده و یا مرده . و اگر حالت زنده را با کد ۱ و حالت مرده را با کد ۰ نشان دهیم میتوانیم بنیان یک زبان را بر اساس گربه های موجود و تنها دو حالت ممکن بگذاریم . (  بر اساس اطلاع من در ترانزیستور هم بر اساس ترانزیستور های موجود و یکی از دو خروجی موجود این زبان کامپیوتری شکل میگیرد ) شوارتز یک جعبه درست کرد که داخلش دیده نمیشد . و یک گربه را در داخل جعبه گذاشت و البته در کنار گربه یک شیشه سم بسیار کشنده . ما هیچ اطلاعی از درون جعبه نداریم و نمیدانیم آیا گربه شیشه شکننده را شکسته سم را استنشاق کرده و مرده است یا نه . پس با زبان اختراع کرده بالا ما قادر نخواهیم بود وضعیت درون جعبه را بیان کنیم . یعنی نمیتوانیم هیچ کدام از کد های صفر یا یک را به گربه نسبت دهیم . این شکست منطق اقلیدس است . ما با کمیت های پیوسته مواجهیم . حتی در مورد مرده یا زنده بودن .
چند ماه بود که منتظر یک اتفاق بر اساس منطق دوتایی بودم . یا یک یا صفر . ولی وضعیتی که پیش آمد چیزی شبیه به گربه شوارتز بود . من در مقابل چیزی قرار گرفتم که ترانزیستور ها قادر به تحلیل آن نیستند .  البته من هم منتظرش نبودم . زندگی چند ماهه مدام در حال غافلگیر کردن منه . فعلا تنها زبانی که بلدم زبان صفر و یک هاست . پس بلد نیستم وضعیتم رو تشریح کنم . و بد تر از اون قادر به فکر کردن در موردش نیستم چون من به منطق اقلیدسی معتاد شده ام .

+ ??  پنجشنبه دهم شهریور 1390???? 0:54  ????  همکنون...   | 



نیاز به چند تغییر در چند نقطه به شدت احساس میشود . خمیازه در حال تسری یافتن به بخش های زیادی از وجودم است . و تلخی زیر زبان که مدام خود را به همه زندگیم می کشاند. نیاز به عوض شدن به یک اتفاق خوب که الان چند ماهی ست منتظر افتادنش هستم . نیاز دارم . شاید به کمک . شاید به تحول و شاید فقط به یک سفر. هنوز در حال روبه راه شدن هستم . هنوز نیاز به کار دارم و هنوز دلم تنگ میشود و دلم شور میزند و دلم ... هنوز تنها هستم . هنوز نیاز به کمک را حس میکنم و هنوز نیاز به کمکی برای تغییر دارم . هیچ چیز مسیر درستی را طی نکرده است . درست از سوم خرداد دیگر هیچ چیز مسیر درستی را طی نمیکند و من مسیر درستی را طی نمیکنم هنوز شاید مثل سوم خرداد در حال فرار هستم . و آینده . کلمه ای که با تردید به آن مینگرم . دیگر هیچ چشم اندازی پیش رو ندارم . هنوز روزهای ملال آور این تابستان لعنتی به ملال آور بودن لعنتی خود ادامه میدهند . هنوز نیاز به تغییر دارم . نیاز به کمک . نیاز به کمک تو ... 

+ ??  یکشنبه سی ام مرداد 1390???? 11:20  ????  همکنون...   | 

 

پماد تترا سایکلین برای لب خیلی خوبه . ولی جبران کمبود ویتامین رو نمیکنه . برای شکستگی ناخن باید قرص روی بخوری . برای آلرژی پوستی حاد هیچی بهتر از قرص آپو پوکسین نیست ،فقط خواب آوره و روی بسته اش نوشته "پس از مصرف رانندگی نکنید " وقتی تپش قلب پیدا میکنی رایج ترین قرصی که وجود داره پروپرانولوله . برای یه سر درد ساده یه استامینوفن کدئین کافیه ولی اگه وضعت خراب شد آسپرین بخور . قرص فاراماتن  یه معجون کامله ولی بیشتر برای سالمندان به درد میخوره . هیچوقت قرص کلسیم نخور ،وقتی میخوری توی دهنت مزه فلز میده . پماد ویتامین آ برای پوست پوست شدن  پوست روی دست خوبه . شامپو ویتامین ای برای شوره سرت بزن . وقتی هم بد خواب شدی یه دیاسپام بزن مشکل حل میشه . کلداکس و کلد استاپ هیچ فرقی باهم ندارن فقط کارخونه هشون فرق میکنه ولی از من میشنوی کلداکس یه چیز دیگه ست . همیشه سرم شستشو استفاده کن ،گلوت رو ضدعفونی میکنه ،حتمنم لازم نیست از داروخونه بخری یه کم آب جوش سرد کن توش نمک حل کن میشه سرم شستشو . برای خارش بدنت پماد هیدروکسی زین خوبه . شربتشم هست ولی با آپوپوکسین نخور هیچوقت . قرص زیر زبونی داری تو خونه؟

+ لیلی جان که برام کامنت میذاری و آدرس نمیذاری خیلی ممنون . اگه آدرستو بدی خوشحال میشم .

+ ??  سه شنبه چهارم مرداد 1390???? 14:0  ????  همکنون...   | 

 

 

نفس کشیدن رو یادم رفته . نمیتونم مثل قبل نفس یکشم و اغلب یادم میره که باید نفس بکشم . اونقدر نفس نمیکشم که یهو نفسم تنگ میشه و یهو یه نفس عمیق میکشم . قلبم تند تند میزنه . پروپانول میخورم و آپو پوکسین آ هیچم به عوارض هیچ کدوم فکر نمیکنم . هیچ کس هم متوجه نمیشه . خب تقصیر خودمه هیچوقت بلد نبودم درست نفس بکشم . مامان همیشه بهم میگه چرا هی هن هن میکنی موقع نفس کشیدن و من فکر میکنم که "موقع نفس کشیدن " یعنی کی؟ مگه نفس کشیدن مثلا تخته نرد بازی کردنه که موقع داشته باشه . واسه همین نفس های بدم و تپش قلبم شب ها خوابم نمیبره . و عوضش ظهر ها تنها راهی که برای خلاصی از حس تنش های زیر پوستم پیدا میکنم خوابیدنه . و هر وقت از خواب بیدار میشم بیشتر از قبل به زیست شناسی ایمان میارم چون از حجم عرقی که از بدنم دفع شده مطمئن میشم که بیشتر از ۷۰ درصد بدنم باید آب باشه تا بتونه تخت خوابم رو اینطوری خیس کنه ... دیشب یه لحظه نفسم گرفت . خود خودش بود . مطمئنم خودش بود . چون همراه با اون شدیدا خوابم اومد... میخواست خوابم کنه تا کارش رو بی نقص انجام داده باشه ...ولی خودم رو نجات دادم . خود مرگ بود . مطمئنم خودش بود . هیچوقت اینقدر بهم نزدیک نبود . و هیچوقت اینقدر ازش نترسیده بودم . شاید اومده بود یه چیزایی رو بهم اثبات کنه .مثلا ثابت بکنه که با بدنی که ۷۰ درصدش آبه نباید خیلی مغرور باشم ! دیشب برای اولین بار دونستم که میمیرم .

+ ??  شنبه بیست و پنجم تیر 1390???? 18:17  ????  همکنون...   | 


 

چرا اوضاع اینجوری شد ؟ سوالی که گاهی مدام از سطح خودآگاهت رد میشه . و واقعا نمیدونی چی شد . چون از اول قرار نبود اینطوری پیش بره چیز ها . تصویری که از خود داشتی سال ها پیش این شکلی نبود ؟ اصلا چه تصویری داشتی اون موقع ؟ یادت میاد؟ شاید عیب کارم اینه که تصویر درستی نداشتم از این جای زندگی. ولی تصویر آینده به اندازه کافی روشن شده که بخوام ازش بدم بیاد . ۱۰ سال ۱۵ سال ۱۷ سال ۲۳ سال ۴۹ سال و ۵۵ سال بعد مثل  روز جلوی چشم هام روشنه . خیلی فرقی نمیکنه که ۴۹ سال بعد محتویات صبحانه من چیه و کجا زندگی میکنم مهم اینه میبینم هیچی نشدم ... هدر رفتم ...
همه وقتی بچه ایم رویاهایی داریم . وقتی بزرگ میشیم رویا ها رو از یاد میبریم و به چیز های دم دستی قانع میشیم . عیب من یک اشکال ژنتیکی ست لابلای DNA سلول هام ... حک شدن رویایی که نمیخوام جاش رو به چیز های دم دستی بده ...

+چرا این وبلاگ اینقدر خلوت شده ؟

+ ??  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390???? 22:41  ????  همکنون...   | 

 

وجود داشتن . به دنیایی فکر میکنم که نمیتوانست وجود نداشته باشد . همینطوری هی وجود داره هی وجود داره هی . نمیشه کاریش کرد . نیستی . همه فلسفه از این نیستی شکل گرفته . اولین واژه ای که به هیچ چیزی در جهان ارجاع نمیدهاین نیستیه! ابتدای متافیزیک نبودنه . اولین کلمه ایکه زبان روبه ابزاری برای فرا تر رفتن از جهان تبدیل میکنه نیستیه ... و چه احمقانه ست جهان . این همه هست که نمیتواند نباشد فقط زمانی مورد فلسفیدن قرار گرفت که انسان توانست نیستی را خلق کند . جایی که هستی تمام میشود فکر شروع میشود . فکر نیستی ست فکر نیست . نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست  وزندگی فکری یک انسان جستجوی چیزیست که نیست . عرفان جستجوی الاهیاتی ست که نیست مذهب جستجوی خداییست که نیست . اخلاق دین فلسفه علم اینها نیستند . اینها مادی نیستند اینها دیده نمیشن اینها کلماتی هستند که به هیچ چیز در جهان ارجاع نمیدهند ! اینها آغاز فراروی زبان هستند اینها ابتدای  انسان هستند . اینها توان چیزی هستند که خودش هم وجود ندارد : ذهن . چیزی که مثل یک ریگ نمیتوان لمسش کرد و از وجودش مطمئن شد - اون طور یکه موسیو روکانتن وجود رو درک کرد - از ابتدای نبودن است که انسان آغاز میشود . و تمام کلمات انسانی از جنس کلماتی هستند که مدلولی در جهان بودن ها و وجود نمیابند ! دال هایی که مدلولشان کجاست ؟ در نیستی . انسان ساکن نیستی ست . و زبان از نیستی سر بر می آورد . الان کلمات رو به کیبورد میکوبم . ذهن - این قلمرو نا موجود - در تکاپوست . زندگی انسانی یک انسان جستجوی نیست هاست  حتی در مای ترین وجوه زندگی .جستجوی لذت . و لذت هم کلمه ایست از جنس نیستی های دیگر . دال بی مدلول . زبان از جایی خانه ما میشود که دال مدلول هایی ست که نیستند . نیستی آغاز انسان است . اما افسوس که انسان از هستن رهایی ندارد . هستی همه جا را فرا گرفته است . نمیشود نبود . نمیشود از دست بودن خلاص شد . همه جا هست و هست و هست . وجود همه جا را فرا گرفته است . و نیستی نا ممکن است . مرگ وجود ندارد فقط تبدیل هستی وجود دارد از شکلی به شکلی دیگر یک وجود که به طرز وحشتناکی پایسته است . پس نیستی کجاست ؟ انسان . انسان هر چند هم اندازه بقیه جاهن هست و زنج بودن را میکشد اما در درونش چیزی ست که نیست . انسان میتواند ذهن داشته باشد و لذت و خدا و نیستی ... انسان مکان دال هاییست دکه جهان بی رحمانه اجازه وجود داشتن به آنها نمیدهد ! انسان تنها انسان است که نیستی را در خود دارد . و بزرگ ترین انسان ها نیستی شان بزرگ تر است . هنر هم عرصه نیستی هاست !به خاطر همین نبودن هنر است که در آن لذت هست و خدا هست و فکر هست - هنر قلمور نیستی هاست . چیز هایی که جهان اجازه بودن به آنها نمیدهد . چه لذتی است در یک رمان ؟ چون یک رمان عرصه نیستی ست عرصه ای برای هر آنچه که جهان نمیگذارد باشد . من به نیستی بیش از هر چیزی ایمان دارم .

+ ??  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390???? 17:1  ????  همکنون...   | 

 

 

 

کلمه  alone رو image google کردم و چند تا عکس برام باز شد . این به نظرم خیلی بیشتر به کلمه می اومد. بی نیاز به دیگری . تنهاست برای خودش برای ما ..

 

 

+ ??  شنبه چهاردهم خرداد 1390???? 14:3  ????  همکنون...   | 

 

پست مطلب جدید می تونه هر چیزی باشه و این یعنی آزادی وبلاگی . -البته تا حدودی ،خب هنوز همکاری گستره بلاگفا رو با... یادمون نرفته - و شاید خیلی ها برای خاطر همین باقی مانده های کلمه آزادی روی نت باشه که این همه به URL  های دنیای وب می افزایند از این کشور - خواندن مسعود بهنود  هم نوشتن آدم رو اینطوری میکنه - شاید به خاطر هجاهای این کلمه است که این همه فیس بوک و توییتر و وبلاگ است از این مملکت ادب پرور . آزادی . کلمه ای که کم کم دارد یادمان میرود که چه مفهومی داشت ، حتی شده با تفسیر خاتمی و نسل نو اندیشان وارث شریعتی . چند روز پیش و شاید یک هفته ای قبل ناصر حجازی پرید و تیتر همه روزنامه های این کشور را سیاه کرد - آن کاغذ پاره هایی که سیاه نشدند راستش حیف است روزنامه خوانده شوند ...- ولی دلم گرفت وقتی امروز جلوی روزنامه فروشی ایستادم - دکه های روزنامه فروشی ایکه دو سالی میشود که فقط جلوشان میاستم و دلم نمیکشد مطبوعه ای بخرم و یا شاید مطبوعه ای کم پیدا میشود. - هیچ صفحه ای سیاه نشده بود . تنها گوشه و کنار صفحه ای... عرت الله سحابی هم ... و امروز هاله دخترش هم ... و حیفم آمد و لجم گرفت از این کشور و دولت و حکومت هر کوفت و زهرماری ... ناصر حجازی عزیز دل ما بود و حرفی درآن نبود ولی سحابی هم هر چه بود کم برای آزادی این کشور خون دل نخورده بود ... هزار فشار هست، کی نبوده؟ حقش نبود یک صفحه سیاه روی روزنامه های دگر اندیش لااقل برود برای شاید آخرین بازمانده نسل دوم ملی مذهبی ها که  پنبه ملیت شان را عمامه داران رشته میکنند و پنبه مذهبیتشان را کراوات داران ... و اگر هنوز حتی اگر روی همین وب چیزی از آزادی هست ... هنوز تمنای آزادی هست من این تمنا را نمیخواهم بی یاد و بزرگداشت زحمتکشان آزادی این کشور ... نمیدانم چه بنویسم بیش از این شاید باید به احترام لیبرال ترین - در عین مذهبی بودن - اپوزیسیون این کشور سکوت کنم ..

+ ??  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390???? 19:29  ????  همکنون...   | 

 

این پست باید خیلی زود تموم بشه چون باید طوری بالای صفحه وبلاگم قرار بگیره که Plus symbel پست قبلی زیرش دیده بشه چون باید نشون بدم که با این پست چیز جدید به زندگی من اضافه میشه . سه شنبه هفته قبل رو جز ۵ تا ازبدترین روز های عمرم طبقه بندی میکنم . و واقعا باورم نمیشه که ظرف فقط یک هفته حال من اینقدر خوب شده باشه. و این تغیر حالم برای من بهتر از هزار تا کتاب فلسفه و کلام و عرفان اثبات میکنه هنوز یه چیزی به نام خدا هم وجود داره ... این رو به خاطر این میگم که واقعا فکر نمیکردم حالم اینقدر خوب بشه به این زودی ... این پست رو هم به افتخار خدا میذارم . خیلی با حال بود کاری که کردی ... کاری که فقط چیزی به نام خدا از پسش بر میاد ...

+The Shawshank redemption

 

+ ??  دوشنبه نهم خرداد 1390???? 12:30  ????  همکنون...   | 

 

یک جای کار ما و یا شاید فقط من دارد می لنگد. نیازی به یک علامت جمع، به یک راه حل  وجود دارد.روزهایی را سپری میکنم که مدام در حال تفریق شدن بوده ام و احساس نیاز به یک Plus symbel میکنم. Plus symbel  که بیاید و بخش های مختلف من را با هم جمع کند . اما فعلا در پیدا کردن این Plus symbel  شکست میخورم. خیلی چیز های در زندگیم از شکل واقعیشان فاصله گرفتن شاید یکیش همین وبلاگ.   خیلی چیز ها در زندگیم باید دوباره به شکل واقعیشان تبدیل شوند...حتی Plus symbel هایی که در زندگیم دارم ... فعلا اما باید خودم رو جمع کنم خیلی بد تفریق شده ام..

 

 

+ ??  جمعه ششم خرداد 1390???? 21:44  ????  همکنون...   | 

 

 

امروز دوم خرداد است . چهارده سال پیش را هنوز یادم هست . این روز بیشتر از اینی که یک رویداد سیاسی تاریخی برایم باشد رویدادیست از جنس زندگیم .چهارده سال پیش بچه دبستانی ای بودم در کلاس دوم -حالا خودتون میتونید سنم رو تخمین برنید !- و چهارده سال بعد در ذهن من وجود نداشت . ولی خوب یادم هست خوشحالی واقعه دوم خرداد ۷۶ را. چهارده سال گذشت و من از آن بچه دوم ابتدایی به دانشجوی ترم ۸ تبدیل شدم و شاید آینده ای بهتر .. دلم اما برای ایران میسوزد . دوم خرداد را با هزار آرزو و امید جشن گرفتیم چهارده سال پیش اما امروز ...

 

 

+ ??  دوشنبه دوم خرداد 1390???? 17:11  ????  همکنون...   | 

 

 

 

دلم میخواد یه کمی عوض بشم . نیاز به چیز هایی دارم. خالی ای در درونم وجود داره . من یک ظرف خالی ام .

+ ??  جمعه سی ام اردیبهشت 1390???? 18:50  ????  همکنون...   | 

 

 

بیشتر از اون خوابم میاد که بخوام یه پست جدید بنویسم . امروز حتی نوک انگشت هام هم میسوخت . چند وقتیه که باید بیشتر کار کنم و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر . فعلا کار هام رو مرتب کردم بعضی ها رو تا تابستون به عقب انداختم و بعضی ها رو دارم کم کم جلو میبرم . کسلم . این موضوعیه که سعی میکنم به فصل ها ربطش بدم " همیشه وسطای بهار و آخرای تابستون اینجوری میشم من .میدونی روز ها یه جورین " ولی خودم هم میدونم که این ها همش بهونه ست . نیاز به یک سفر دارم . گاهی یه سفر برای نجات یک زندگی کافیه .

+ ??  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390???? 17:0  ????  همکنون...   | 

 

hamaknoon
HAMAKNOON
hamaknooon
hamaknoooon
hamaknooooon
ham-ak-noon
hamak?noon
ham $$$aknoon
h-a-m-a-k-n-o-o-n
ham123456789ak123456789noon
HaMaKnOoN
hamaknoon
hamakn00n
h1a2m3a4k5n6o7o8n9
123hamaknoon
hamaknoon1989
(hamaknoon)
"hamaknoon"
:hamaknoon
hamaknoon?
hamaknoon!
hamakThis is just a name!noon#
hamaknoon%
hamaknoon???????
hamaknoon^
hamaknoon*
hamaknoon+
hamaknoon hamaknoon hsamsknoon gdfjgh;khamaknoon hamaknon
hamaknoon
hamaknoon
hamaknoon
hamaknoon
hamaknoon

hamaknoon
hamaknoon                                            hamaknoon                                                         
hamaknoon
hamakoon
hamaknoon
hamasknoonhamaknoon
hamaknoonhamaknoon
haaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaamaknoon
hAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAamaknoon
Hamaknoon
h
Amaknoon
ha
Maknoon
ham
Aknoon
hama
Knoon
hamakN
oon
hamaknO
on
hamaknoO
n
hamaknooN

h
a
m
a
k
n                                                             !This is just a name                                                                                                                                          
o
o
n
HHHAAAMMMAAAKKKNNNOOOOOONNN
hamaknoon
hamaknoonhamaknoon

hamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamیلaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon h hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon ha!just a nameoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon k hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon h a amnkoon hamaknooیبایفn hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon n  hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamakn a oon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon rgfgfhamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknogon hamnoon hamaknoon
NAMEname name namehamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonham o aknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoon  nhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon o  hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknergygdfoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoo m n hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoonewrtewr hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon hamaknoonhamaknoon hamnkoon hamaknoon hamaknoon hamnoon hamaknoon hamaknoon hamaknoon hamnkoon

+ ??  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390???? 17:51  ????  همکنون...   | 

 

من خودم را شگفت زده میکنم . گاهی کار هایی ازمن سر میزند که خودم هم باورم نمیشود که این من بوده ام که آن حرف را زده ام یا آن کار را کرده ام . بیشتر مواقع هم از اینکه کاری را انجام داده ام که خودم هم باورم نمیشد انجامش دهم خوشحال میشوم . گاهی جسارتی از خودم نشان میدهم و بعد فکر میکنم که چرا مامانم همیشه فکر میکند که من خیلی خجالتی هستم ولی باز هم هستند مواقعی که باید کاری بکنم سر صحبتی را باز کنم ... اما نمیتوانم کاری بکنم از کنارآدم ها رد میشوم ... و هیچ ...
من خودم را شگفت زده میکنم وقتی که فکر میکنم من خیلی راحت کار سختی را انجام خواهم داد ولی در آن کار سخت گیر میکنم ولی در مقابل گاهی بی هیچ فکر قبلی ای و آمادگی ای کار هایی میکنم .. من خودم را شگفت زده می کنم . هر روز قسمت های تازه ای از خودم را کشف میکنم .و هر روز بیشتر حس میکنم که باید کمکی بگیرم ولی در مقابل درخواست کمک هم سستی نشان میدهم و به کسی اعتماد نمی کنم .برای خودم سرزمین ناشناخته ای هستم که فقط در عمل خودم را کشف میکنم در موقعیت هایی جدید ... من موجود ناشناخته ای هستم. من خودم را شگفت زده میکنم .

+ ??  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390???? 16:15  ????  همکنون...   | 

 

پیام جعفری مرد .یکسال بزرگتر از مابود.به همین سادگی . باید این را توی دفترچه ام بنویسم . یادم نمی آید که کی برای اولین بار او را دیدم اما سه تصویر ذهنی فوق العاده از او دارم : پیام جعفری سر صف سنگکی ،پیام جعفری در حال پیاده شدن از تاکسی و پیام جعفری با کلاه لبه دار مشکی در حال پارو کردن برف . پیام جعفری مرد . این را میثم به من گفت و من مجبور شدم دوبار برای خودم تکرار کنم :پیام جعفری مرد پیام جعفری مرد ...تا یک جمله ساده با فعل ماضی به یک اتفاق در گذشته تبدیل شود . یک سال بزرگتر از ما بود ،این را خودم میدانستم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد ،این را هم میثم به من گفت .هیچ کدام از ما آنجا نبود .تنها چیزی که میدانیم این است، یک روز تابستانی بود .ماشین غریبه ای خراب شده بود .پیاده شده بود تا ماشین غریبه را هل بدهد و مرد . هیچ چیز پیچیده ای در بین نیست . یادم باشد این را هم دردفترچه ام بنویسم .گه گاه توی کوچه میدیدمش . من میگفتم :چطوری پیام - و کلمه جعفری را هم توی ذهنم اضافه میکردم تا با پیام رفائی اشتباه نکنم -و پیام میگفت : چاکریم! میثم میگفت یکسالی میشد که کار میکرد ،شاید بیمه عمر هم داشت ،این یکی از حدسیات خودم است .توی گردنه اسدآباد مرد.یادم باشد حتما این را هم در دفتر چه ام بنویسم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد و مرد. قضیه آنقدر ساده است که اصلا اتفاق نیافتاده است . فرض کنیم آبان ماه ۶۷ به دنیا آمد بیست و دو سال زندگی تا عصر یک روز تابستانی برای هل دادن ماشین یک غریبه پیاده شد و مرد .هیچ تصویر ذهنی دیگری از او به ذهن من اضافه نشد . هیچ تابلوی جدیدی به تابلوهای جاده اضافه نشد .مقصد هیچ مسافری عوض نشد . فاصله هیچ دو شهری کم نشد . حتی خط ترمزی هم باقی نماند .پیام جعفری مرد . یکسال بزرگ تر از ما بود .به همین سادگی.

+ ??  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390???? 11:5  ????  همکنون...   | 

 

 

آدم ها اغلب بهتر از اون چیزی هستن که من در موردشون فکر میکنم ،
یعنی من بد بینم ؟

از این به بعد بیشتر از این آدم ها رو دوست خواهم داشت

 

 

+ ??  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390???? 8:40  ????  همکنون...   | 

 

بچه های قرن ما بچه های خیلی شاد نیستند. اشیای قرن ما اونقدر دووم نمیارن که تبدیل به گوشه ای از زندگی بشن تبدیل به ظرفی برای خاطره های آدم ها بشن . اشیای قرن ما یک بار مصرفند و زود دور انداخته میشن . آدم های قرن ما به جای فکر کردن به خاطره ها مدام به فکر آینده هستن . به فکر مدل های بالاتر به فکر Up grade کردن گوشی موبایلشون .. تلوزیونشون .. ماشینشون .. قرن ما قرن تمام شدن خاطره ست . قرن سرعت قرن تغییرات سریع .. بچه های قرن ما با اشیا زندگی نمیکنن با اون ها بزرگ نمیشن .. بچه های قرن ما بین اشیا دست به دست میشن .. یاد آلبوم های قدیمی بخیر.. با هر عکسی میشد ساعت ها زندگی کرد . مدام هر گوشه اش رو برای کشف یه خاطره جدید فراموش شده گشت . لوکیشن هر عکسی رو میشد خوب توی حافظه ها حفظ کرد ولی حالا توی رم دوربینت چهار هزار عکس داری اونقدر زیاد که از دیدنشون خسته میشی زود زود ردشون میکنی و اصلا نمیبینیشون .. عکس های قدیم برای به خاطر سپردن لحظه ها بودن و عکس های قرن ما برای فراموش کردن لحظه ها . بچه های قرن ما وقتی پدر بزرگ مادر بزرگ بشن چی دارن که به نوه هاشون بعنوان یادگار کودکشون نشون بدن ؟ اشیا قرن ما تاریخ مصرف دارن ، حتی برای حافظه ها .. وقتی فیلم دوربین رو برای ظهور عکس هات به عکاسی میدادی و چند روز بعد عکس هات رو که نصفشون بدتر از اونی بودن که میخواستی دریافت میکردی اون موقع بود که قدر اشیا رو در زندگی آدم میفهمیدی .. بچه های قرن ما خوشحال نیستند .. بچه های قرن ما نمیتونن سیب گاز بزنن از اون سیب ها که بابا بزرگم هفتاد سال در حال گاز زدنش بود .. همون سیبی که اولین بار کنار مامان بزرگم گاز زده بود .. زمانی که اونقدر دوره که انگار قبل از تولد قرن ماست.. قرن ما از لذت گاز زدن یک سیب محرومه..

+ ??  شنبه سیزدهم فروردین 1390???? 10:51  ????  همکنون...   | 

 

 

وقتی درست به لبه آب دریا نگاه میکنی فکر های عجیبی به ذهنت میرسند. موج های که مدام ساحل رو میسایند . بی خستگی قرن هاست که سر به سختی سنگ ها میکوبند و خسته نمیشوند . حس میکنی که هیچ چیزی پشت این موج و این دریا و این ساحل نیست . تهی میشی . به برگه ای کاغذ  تبدیل میشی . و دست هات رو فرو میکنی توی جیب هات - بیشترین فیگوری که میگیری - و باز به همون خط مدام در تقلا نگاه میکنی. باید داستانی برای این خط پیدا کنی ..

+ ??  چهارشنبه دهم فروردین 1390???? 21:51  ????  همکنون...   | 

 

 

سال جدید رو در خواب آغاز کردم . و دهه نود از این قرن رو . الان هم که اونقدر روز های شلوغی دارم که به هیچ کاری نمیرسم . فقط باید آرامش داشته باشم . بخوابم و تنهایی قدم بزنم . ولابلاش یه رمان دوست داشتنی رو بخونم . وبلاگ همیشه جایی در برنامه هام داره  و کلی تغییرات دیگه . باید بیشتر به فکر هایی باشم . شاید اولین پست دهه نود باید درخشان تر از این می بود .

+ ??  سه شنبه دوم فروردین 1390???? 14:37  ????  همکنون...   | 

 

 

 بین دو نیمه بازی بایرن و اینتره و آخرین تیم ایتالیایی هم در حال حذف شدنه وتو میخوای نیمه دوم رو هم ببینی از طرفی خواهرت داره از راه میرسه باید بری دنبالش ولی حس میکنی اگر الان آپ بکنی کار موفقی از آب در میاد . کتاب شعر براتیگان روی میز PC جلوته و جامعه مصرفی بودریار روی تخت خوابت افتاده . آهنگ وبلاگ یاسمن رو گوش میدی . روز های بی برنامه و بی ثمری رو سپری میکنی ... مطالعه کم شده . و نسبت به همه برنامه هایی که برای ۹۰ داری بد بین شدی . گرمای خاصی نیازی داری . این رو خوب میفهمی همون روزی که ساعت ۵ صبح توی سرمای از اتوبوس پیاده میشدی این رو خوب فهمیدی دستهات به یه گرمای خاص نیاز دارن گرمایی که پیداش نمیکنی و آخرش به جیب هات اکتفا میکنی ... الان نیمه دوم شروع شده ... آخرین تیم ایتالیایی هم داره حذف میشه ... کی اوضاع فوتبال ایتالیا درست میشه ؟ کم کم باید از پشت PC بلند شی . آدم ها از تو انتظاراتی دارن ... باید فکری به حال زندگیت بکنی پسر ... با این حال حس میکنی که اگر الان آپ بکنی کار موفقی از آب در میاد ..

 

+ ??  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389???? 0:26  ????  همکنون...   | 

 

 

از داروخانه که بر میگشتم ، توی صف ATM نوبتش شده بود . من از زیر پل چند هزار تنی رد شدم و دیگر هرگز او را نمی دیدم.

 

 

 

+ ??  سه شنبه دهم اسفند 1389???? 16:25  ????  همکنون...   | 



وقتی اولین خبری که میشنوی این باشه که یکی از بهترین دوستات از دانشگاه اخراج شده و وقتی که فقط داری فکر میکنی که چه کاری از دستت بر میاد. وقتی هیچ کس توی این شهر غریب منتظر وردودت نبوده و نیست و هیچکس تا وقتی که امروز صبح دوباره ندیده ات متوجه نبودت نشده وقتی کسی دلش برای تو تنگ نمیشه ... یعنی نباید انتظار روز های خیلی خوشی رو برای روز های پایانی یک سال بی ماجرا داشت ... میخوام کتاب بخوونم . با همه شرایط و شاید بتونم کمکی به دوستی بکنم . هر چند خیلی به خودم امیدوار نیستم .. میخواستم آپ بکنم اما آپ من این نبود . خب زندگی همیشه اونجوری پیش نمیره که ما میخوایم ولی سوال من اینه چرا برای استثنا هم شده فقط یه بار اونجوری پیش نمیره که ما میخوایم ؟



+ ??  شنبه هفتم اسفند 1389???? 14:8  ????  همکنون...   | 


و بالا خره بهمن ماه

این بهمن ماه یک تفاوت با همه بهمن ماه های دیگه داره

بهمن ماه امسال باید بالاخره ماه پیروزی باشه !


سی و یک سال ..

+ ??  دوشنبه چهارم بهمن 1389???? 20:16  ????  همکنون...   | 

 

من جدا دارم آپ میکنم . این آپ یه فرقی با همه آپ های قبلی این وبلاگ داره من همیشه میدونستم که مثلا سه شنبه آپ میکنم . پیش اومده که نتونم اون روزی که میخوام آپ کنم و باز هم خیلی خیلی پیش اومده که ندونم میخوام چی بنویسم و در لحظه یه چیزی رو انتخاب بکنم ولی هیچوقت نشده بود که ندونم میخوام آپ بکنم !

حالا دارم آپ میکنم .

در حالیکه بدون شک سخت ترین روز های عمرم رو زندگی میکنم .

من میخوام خط عوض کنم . الان مثل یه قطارم که با سرعت ۱۳۰۰ کیلو متر در ساعت به نقطه تعویض خط نزدیک میشه و باز در عین حال که قطارم سوزن بانی هم هستم که باید به موقع کارش رو انجام بده تا زندگی من وارد یه مسیر کاملا جدید و البته به اعتقاد خودم درست بشه . سخته هم قطار باشی و هم سوزن بان .

 

من یک سوزن بان هستم .

 

+ بداهه بداهه بود و احتمالا با غلط تایپی وقت ویرایش ندارم .

+ ??  سه شنبه بیست و یکم دی 1389???? 15:37  ????  همکنون...   | 

 

سخت ترین روز های سال تازه در راهند ..

باید دو اسبه تاخت

میترسم اسبم بلنگد آن وسط های راه

سرما خورده ام

امسال یه آدم معمولی سرما خورده در اولین شنبه زمستانم

یک سال بعد

همچنان سرما خواهم خورد

اما..

+ ??  شنبه چهارم دی 1389???? 10:34  ????  همکنون...   | 

 

 

شاید ..

خیلی روی این واژه حساب باز کردم . کل زندگیم در حال حاضر روی شاید استواره (!) شاید چندی بعد روی "حتما" باشه ..

 

 

 

+ ??  سه شنبه بیستم مهر 1389???? 9:50  ????  همکنون...   | 

 

باید خیلی سریع آپ کنم . چون وقت ندارم . چون کلی کار دارم ،چون درس دارم . چون یک هدفی دارم که دوست ندارم بهش نرسم . اما ... اما خیلی چیز ها رو دوست دارم . من این وبلاگ رو دوست دارم . فکر کردن به اینکه باید برای مدتی - هر چند موقت - ترکش کنم  . خوب نیست . مطمئنا گهگداری سری به وبلاگ خواهم زد . اما شاید نباشم مثل قبل تا ... امیدوارم به هدفم برسم ... اما بهر حال من این وبلاگ رو دوست دارم ..

 

+ ??  پنجشنبه هشتم مهر 1389???? 8:23  ????  همکنون...   | 

 

عاشق خشک شوییم ! عاشق اینم که یه خروار لباس چرک رو دونه دونه جدا کنم به هر کدوم نگاه کنم. هر لباسی داستانی داره ... هر لکه ای خاطره ای داره ... لباس ها رد روز ها رو روی خودشون دارن و من عاشق اینم که لک های لباس های آدم هایی رو که نمیشناسمشون ببینم و به داستان لکه ها و لباس ها فکر کنم . از لکه قرمز ماتیک روی شونه پیراهن مردونه تا لکه روغن موتور روی شلوار یه مرد . ملافه ها ! اون ها بهتر هم هستن . ملافه سفید چروکی که بوی هم آغوشی میده ... یا حتی ملافه های کثیف بیمارستانی که بوی درد های لاعلاج میدن ... . من عاشق خشک شوییم ! عاشق اینکه همه داستان های همه لباس ها رو بخوونم و بعد همه رو از روی همه لباس ها پاک کنم . همه رو اتو کنم کاور کنم . نو کنم تا برای داستان های تازه آماده بشن . خشک شویی نو کردن کهنه هاست یه جوراییی به کهنه ها فرصت دوباره میده ... عاشق اینم که خشک شویی داشته باشه تا شاید گاهی خودم رو هم، لاندری کنم...

+ ??  یکشنبه چهارم مهر 1389???? 16:9  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME