بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو |
!The Joke + زندگی یک شوخی بی مزه است . تاوان یک شوخی را میدهیم .
+
?? دوشنبه دهم بهمن 1390???? 22:9 ???? همکنون...
|
اینکه روی سرت شاخ نیست یا اینکه بیست و سه مرتبه خودکشی نکردی یا اینکه سه تا زبان خارجی بلد نیستی یا اینکه هم زمان درگیر چهار تا رابطه عاطفی نیستی یا اینکه ساز نمیزنی یا اینکه نمیتونی میزانسن ببندی یا اینکه در جستجوی زمان از دست رفته رو نخووندی یا اینکه کارگردان محبوبت تارکوفسکی نیست یا اینکه غزل پست مدرن نمیگی یا اینکه هنوز دلت میخواد سریال نگاه کنی یا اینکه هنوز ال کلاسیکو رو دوست داری یا اینکه به فکر دکتری هنری نیستی یا اینکه رویای بازیگری نداری یا اینکه دراین جو کوفتی هیچ کوفتی نیستی هیچ کدوم مهم نیست . مهم خودتی .باید از زندگیت لذت ببری . ایشالا که دنیا هم داره به آخر میرسه ...
+
?? یکشنبه یازدهم دی 1390???? 21:3 ???? همکنون...
|
میدونی خوبه آدم شاعر باشه . بعضی حرفا رو نمیشه به نثر گفت . شعر خود به خود بعضی چیزا رو میگه که دیگه نیازی نیست خودت رو به زخمت بیاندازی و توضیحشون بدی . از شعر هی دور تر و دور تر شده نوشته های من . من دور تر و دور تر شدم از همه چیز . میدونی ، همیشه فکر میکردم -همیشه که میگم یعنی تا همین 5 روز پیش -استعداد نوشتن دارم . همش فکر میکردم که باید یه فرضت خالی پیدا کنم و چند ماه بشیتم پای کار تا یه رمان خوب بنویسم . میدونستم که سخته اما مطمئن بودم این کاریه که من از عهده اش بر میام اما حالا ... حالا دارم فکر میکنم که به چه دلیلی من خودمو قادر به این کار میدونستم؟ اول از شاعر بودن منصرف شدم و حالا از نوشتن . در حال دست شستن از همه رویاهای کودکی . فکر میکنم دارم بزرگ میشم . بزرگ شدن یعنی دست شستن از رویاهای کودکی ...
+
?? شنبه دهم دی 1390???? 9:44 ???? همکنون...
|
کم هوش بودن و بد شانسی . خیلی وقت ها دیگران (و خودم )، من را به این دو صفت میشناسند (میشناسیم ) . ظاهرا باید از این ناراحت باشم . اما نیستم . دلیلش روشن است . اگر احمقم - که هستم - . اگر بد شانسم - که باز هم واقعا هستم - . یعنی هرچیزی که هستم - و البته خیلی چیز زیادی نیستم - و هر چیزی که به دست آوردم - که البته خیلی چیز زیادی نیست - حاصل تلاش خودم بوده . من هیچ چیزی رو از تقدیر نگرفته ام . نه ،این هم خیلی تند بود . چیز های مهمی از تقدیر نگرفته ام . من حاصل خودم هستم . و اعتراف میکنم محصول خوبی نبوده ام . یک تولید کننده انسان تازه کار بوده ام .
+
?? شنبه سوم دی 1390???? 23:27 ???? همکنون...
|
اینجا بیشتر از هر زمانی دارد به دفتر خاطرات من تبدیل میشود . روز های سختی در پیشند . یک ماه سختی در پیش داریم . همیشه این موقع های سال که میشود یک ماه های سخت از راه میرسند و آدم باید خودش را برای آنها آماده کند. اما امسال احتمالا خیلی سخت تر خواهد بود . با اینحال سختی اش از جنس سختی های این چند ماه اخیر نیست . هنوز خودم را پیدا نکرده ام (پست قبلی هنوز جلوی چشمم است ) اما در مسیری هستم که باید کارم را پیش ببرم . امروز داشتم فکر میکردم که سه سال پیش کوچکترین جاه طلبی ای نداشتم و شاید تمام جاه طلبی های بعدی ام عکس العملی بود به آن فاجعه اما در سه ماه گذشته به طرز دردناکی در حال کوتاه کردن سقف آرزو هایم بودم . حالا در زیر سقف منطق زندگی میکنم . حالا آرامشی را دارم که باید داشته باشم . حالا جنس نگرانی هایم دارند عوض میشود . کم کم علاقه ام را به این وبلاگ باز می یابم و علاقه ام را به کار . انگار این تعطیلات مورد نیاز من آنقدر فرا نرسید که خود به خود نیاز به تعطیلات در دلم درحال از میان رفتن است !نود سال تغییر بود . خودم این را میخواستم ، اما نوع تغییراتش آن چیزی نبود که من میخواستم . حالا ... حالا دارم در حال زندگی میکنم. در حال تصمیم میگیرم و لذت میبرم یعنی تاآن جایی لذت میبرم که آدمی مقل من میتواند لذت ببرد . نوشته هایم بی سر و ته میشوند . خواننده هایم کمتر ولی دارم علاقه ام به چیز ها را دوباره کشف میکنم . دوباره به خواندن دوباره به نوشتن دوباره به وبلاگ دوباره به زندگی ... آدم تنها نیست .
+
?? سه شنبه بیست و نهم آذر 1390???? 15:54 ???? همکنون...
|
زندگیم به روالش بازگشته است ؟ اینکه دوباره میتوانم کتاب بخوانم یعتی دوباره همان آدم سابق شده ام ؟ نه ! گذشته دست از سر ما برنمیداره اما هیچوقت هم تکرار نمیشه . از آدمی که فعلا هستم زیاد دل خوشی ندارم اما این آدم داره تکلیف خودشو روشن میکنه و این بی اندازه خوبه ... زندگی باید ادامه پیدا کنه ... باید بهتر ادامه پیدا کنه ... تا من خودمو پیدا کنم به اوضاع بد من و این وبلاگ بی نوا راضی بشین ... شاید کمی بعد ... باید به جستحوی خودم برخیزم . تو خیابونای تهران پرسه میزنم به این فکر میکنم که خیلی بده که آدم به مشکلی برای خودش تبدیل بشه ... و من الان مشکل خودمم هیچکس هم نتونسته واقعا کمکم کنه چون هیچکس نمیتونه من رو حل بکته ... باید خودمو پیدا کنم باید بزرگ شم و تکلیفم رو خودم روشن کنم ...
+
?? یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390???? 0:16 ???? همکنون...
|
همیشه خودتی که باید حس کنی وقت نوشتن به پست جدید توی وبلاگت رسیده . ولی گاهی هم نگاه کردن به صفحه وبلاگ خودش خیلی چیزا رو یهت یادآوری میکنه . الان شنبه رو به پایانه و ال کلاسیکو میخواد شروع بشه . ال کلاسیکویی که شاید یکی از بهتریناش باشه اما من نمیتونم ببینمش . مهم نیست ، اگه عمرم طبیعی باشه و 2012 دنیا نابود نشه کم کم فرصت تماشای 120 ال کلاسیکوی دیگه رو خواهم داشت . البته اگه برای اون 120 تا هم مشکلی مثل مشکل امشب پیش نیاد . من دوست دارم همه فوتبال هایی رو که دوست دارم نگاه کنم . زندگی به ندیدن یک ال کلاسیکو نمیارزه! یاد حافظ افتادم و همین الان این عنوان رو برای این پست انتخاب کردم . "به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد "زندگی به ندیدن ال کلاسیکو نمیارزد ...
+
?? شنبه نوزدهم آذر 1390???? 23:58 ???? همکنون...
|
با این همه چیز هایی که عوض شدند در من شاید خودم هم فکرش را نمیکردم . هر سال برای عاشورا یک پست مینوشتم و این تنها مناسبت سال بود که من برای حتما چیزی مینوشتم اینجا . با این روند غیر مذهبی شدن و البته آدم بدی شدن (این دو موضوع ربطی بهم ندارن ) که من دارم طی میکنم واقعا از من بعید است بخواهم هنوز برای امام حسین بنویسم . اما امسال هم به هر حال به عزاداری رفتم. یک چیزی را مطمئنم ...قبلا که مذهبی بودم هم آدم بهتری بودم هم خوشبخت تر بودم ... کاش در قرون وسطی زندگی میکردم...
+
?? یکشنبه سیزدهم آذر 1390???? 18:59 ???? همکنون...
|
شنیدین میگن هر کسی گمشده ای دارد ؟ فکر کنم من هم گمشده ای دارم .خیلی نباید احساساتی بشم اما گمانم گم شده من خدا باشد . چند وقتی ست که با هم مشکلاتی داریم . یعنی من با او مشکلاتی دارم . چیز هایی از او میخواهم که شاید به صلاحم نبوده اند . چیز هایی به من نداد که خودم فکر میکردم باید بدهد . و این شد آغاز دعوا . حالا دارم فکرمیکنم که شاید خیری در آن بود ... شاید نباید میداد ... بابا همیشه میگه هیچی رو از خدا ب زور نخواین و حالا میبیتم که راست میگفت ... جدا جدیدا دارم فکر میکنم که بابا چیز های زیادی میدانست . پارسال به من میگفت اینقدر به خودت فشار نیار ، آدم همه این تلاشا رو میکنه برای سلامتی و شادیش ،نباید سلامتی و آرامشت رو خراب بکنی و من فکر میکردم بابا هیچی نمیدونه از زندگی فکر میکردم زندگی یعنی خیلی خیلی گنده شدن اون هم به هر قیمتی ... حالا اما سلامتی و آرامش و شادیم رو از دست دادم و دارم میبینم راست میگفت ... آخرش باید شاد باشم و فقط همین مهمه ... شاید همه این اتفاقات لازم بود تا به من ثابت بشه که دارم اشتباه میکنم ... از این به بعد با خدا آشتی میکنم ...آینده رو میسپارم به خودش و از حال لذت میبرم ... دیروز چهارم آذر ماه سال نود واقعا لذت بردم ... رفتیم یه باغ خارج شهر برف شدیدی میبارید هیشکی هیشکی نبود ....شب شده بود آتیش روشن کردیم سوسیس زدیم به چوب روی آتیش کباب کردیم خیلی مزه داد ... هشت نفر یودیم ...خودمون بودیم و خودمون ... اونقدر شاد بودیم که حاضر بودیم تا ابد همون جا بمونیم ... این بود زندگی ... زندگی همینه ! نه اون چیزی که من تا چند ماه پیش فکر میکردم ... خدایا کمکم کن ... من میخوام درست زندگی کنم . ترکم نکن و نذاز ترکت کنم ...
+
?? شنبه پنجم آذر 1390???? 20:26 ???? همکنون...
|
شاید چیزی که من در زندگیم کم دارم یک قلب باشد . قلبی که مال من باشد . شاید باید به یک قلب تکیه کنم شاید کلید حل این مشکلی که منم ، قلبی باشد که فقط مال من باشد . شاید اگر تنهایی نباشد . شاید اگر این قلب بیاید ... من قلب ندارم . همه مشکلات را خودم ایجاد کرده ام . خودم را وسط یک مسابقه سخت انداخته ام که حالا حوصله و توان ادامه دادنش را ندارم . شاید یک قلب که مال بشود همه چیز را حل کند . شاید یک انرژی اضافی باشد برای کار . یک قلب که برای من باشد . قلبی که امید من باشد . چیزی که من در زندگیم کم دارم یک قلب است .
+
?? پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390???? 16:49 ???? همکنون...
|
مدت ها بود که من نمیدانستم چه چیزی میخواهم . و حالا مدتی ست که فکر میکنم که چیزی که میخواهم چیز اشتباهی بوده است . یعنی من در فاز هویتی خودم باید چیز های دیگری بخواهم . سالها پیش مطلبی نوشتم به اسم من کجا باید باشم ،انگار از همان اول هم خودم هم میدانستم که چیزی در وجودم اشتباهی خواهد بود چیزی که نمیگذارد من بدانم باید چه چیزی را بخواهم ،اما حالا تقریبا میدانم میخواهم چه چیزی را بخواهم . من این چیزی را که درست کرده ام عوض خواهم کرد . من مخواهم یک نویسنده باشم اما فقط نوشتن را و خواندن را دوست دارم من حوصله خیلی از این مسخره بازی های اطرافش را ندارم . میخواهم در یک شهر کوچک گمنام بی دردسر زندگی کنم و بنویسم بی شهرت بی خودی بی دود و دم و شلوغی ... من آرامشی را میخواهم که ندارم ...
+
?? شنبه بیست و یکم آبان 1390???? 22:8 ???? همکنون...
|
یادش بخیر . بچه ابتدایی که بودم . شبا زود میخوابیدم چون فردا مدرسه داشتم . صبح به خیال هر روز زود از خواب بیدار میشدم و یهو منظره حیاط رو از پنجره میدیدم و ذوق میکردم . کلی برف باریده بود! تازه بعدش صدای مامان از آشپزخونه می اومد که بگیر بخواب واسه خودت مدرسه تعطیل شده ! منم تندی لباسام رو میپوشیدم و میرفتم برف بازی ! شک ندارم این بهترین و بزرگترین لذت زندگی باقی میمونه !
+
?? سه شنبه هفدهم آبان 1390???? 13:47 ???? همکنون...
|
گاهی وقتا فکر میکنم تنها ویژگی مثبت شهر تهران اینه که ساعت 6 صبح هم میشه روزنامه روز رو از دکه روزنامه فروشی خرید ...
+
?? شنبه چهاردهم آبان 1390???? 14:40 ???? همکنون...
|
میدونین من همش به این فکر میکنم که آدم اگه چطوری زندگی کنه خیلی خیلی راحته و دردسرش کمه - میدونم میدونم ! میدونم که آدم کلا هیچوقت نمیتونه واقعا راحت راحت باشه - این واقعا دغدغه اصلی زندگیمه یعنی اینکه دلم میخواد یه زندگی خیلی آروم و بی دردسر تو یه شهر کوچیک و آروم داشته باشم . واسه همین همیشه آدمای مختلف برام جالب میشن مثلا خیلی خیلی دلم میخواد که یه سوپر مارکت کوچولو داشته باشم . به نظرم شغل خیلی خوبیه و خوش میگذره ! یا دلم میخواد خشک شویی داشته باشم چون لباس ها رو دوست دارم و به نظرم شغل بی دغدغه ایه . اما تا حالا به گلفروشی فکر نکرده بودم . واقعا دلم میخواد یه گل فروشی کوچولو داشته باشم جدا چیز بیشتری از دنیا نمیخوام ...
+
?? یکشنبه هشتم آبان 1390???? 21:42 ???? همکنون...
|
متن ها هم انواع خودشان را دارند . رمان ، داستان ، داستان کوتاه ، تفسیر ، تحلیل ، گزارش ، مقاله ، شعر ، نثر ادبی ، نثر غیر ادبی ، نثر روزنامه ای ، خاطره و ... . ولی این نوشته دلش میخواهد هیچکدام از این انواع نباشد . در یک وبلاگ متروک مانده بی مشتری در یک شب آبانی باران برای خودش بوجود آید و زندگی کند . کار کرد یک نوشته را چه چیزی تعیین میکند ؟ احتمالا مخاطب است که تصمیم نهایی زا میگیرد . ولی یک متن بدون مخاطب را چه میشود ؟ احتمالا کارکرد آن متن پر کردن فضایی به اندازه 2 یا 3 هزار بایت است. در یک شب بارانی آبان در یک شب پاییزی خانه بودن و یک نویسنده با یک دست و یک صفحه کلید خاک گرفته این نوشته شانس چندانی برای موفقیت در بین انواع نوشته ها نخواهد داشت . نوشته ها هم خوش شانس و بد شانس دارند . نوشته ها هم خوشبخت و بدبخت دارند . خوش شانس که باشند در یک مجله پر تیزاژ و به قلم یک نویسنده خوش نام بیرون می آیند و بد شانس که باشند احتمالا از جنس این نوشته میشوند و . این نوشته همچنان به بودن خودش امتداد میدهد . بی حرف بودن خودش را در امتداد واژه ها کش میدهد . و اینگونه میشود که غلظت معنا در واحد کلمات در این نوشه مدام کمتر میشود و کمتر میشود. تا جایی که بشود از معنا در نوشته صرف نظر کرد . خیلی علاقه مندم بدانم سرنوشت این نوشته چه میشود ؟ یک نوشته با یک نویسنده یک دست . در یک رسانه بی مخاطب و بدون محتوا . بدون زیبایی ادبی بدون تعلق به یک نوع خاص نوشته . نوشته ای شاید در انتهای یک نوشته بودن صرف . نوشته ای که تن به معنا ، احساس ، یا ارتباط نمیدهد . یک نوشته صرف . یک نوشته بد بخت . که مجبور است متن ( کسره به نشانه نقش نمای اضافه را در زیر نون آخر متن بلد نیستم تایپ کنم خودتان اضافه کنیدش ) متن با نقش نمای اضافه ولی بدون مضاف باقی بماند . یک متن در خودش . یک متن در تنهایی . در یک شب بارانی که باید ازش حذف شود . در یک شب آبان ماه . در یک دستی نویسنده اش . یک متن که نمیخواهد تمام شو........
+
?? چهارشنبه چهارم آبان 1390???? 21:21 ???? همکنون...
|
به خدا خودمم حال خودمو نمیدونم . شبیه یه نمودار سینوسی تمام عیار شدم . یک ساعت پیش بدترین حال رو داشتم ،الان دارم میخندم ! و به جون خودم نمیدونم نیم ساعت بعد بازم همین حال رو دارم یا نه !
+
?? جمعه پانزدهم مهر 1390???? 23:21 ???? همکنون...
|
دیروز من تو را ناراحت کردم . امروز تو مرا ناراحت میکنی . ما همیشه همدیگر را ناراحت میکنیم .
+
?? شنبه دوم مهر 1390???? 9:33 ???? همکنون...
|
هیچوقت آدم اجتماعی ای نبوده ام . و فکر میکنم یکی از مهم ترین دلایلی که صاحب یک وبلاگ شدم همین بوده است . اینجا میتوانم فاصله ام را باآدم ها حفظ کنم ولی در عین حال با آنها ارتباط برقرار کنم .این وبلاگ عرصه ای بوده است تا از آنچه هستم بهتر معرفی شوم . خوانندگانی دارم که احتمالا تصویری زیبا تر از آنچه من به واقع هستم از من دارند و این ها را مدیون وبلاگ هستم . البته همواره تلاش کرده ام تا آدم بهتری باشم ولی میزان موفقیتم را خیلی زیاد ارزیابی نمیکنم . من حداکثر برای دوستان خیلی نزدیکم آدم قابل قبولی هستم نه برای بقیه انسان ها . هیچوقت استعداد جذب آدم های دیگر را نداشته ام و هیچوقت آدم به یاد ماندنی ای نبوده ام . من چیزی کم دارم که مانع از دیده شدنم میشود . ولی وبلاگ عرصه ای بوده که درآن تا حدودی توانستم دیگران را به خودم جلب کنم . مدتی ست که وبلاگ را رها کرده ام و احتمالا حالا بهتر میدانید که چه دلایل خوبی برای بازگشت به آن دارم .حالا در پایان بدترین تابستان زندگیم انتظار پاییز متفاوتی دارم . من به این وبلاگ برمیگردم . بیشتر از قبل منتظرم باشید .
+
?? چهارشنبه سی ام شهریور 1390???? 9:42 ???? همکنون...
|
این روز ها مشغول نوشتنم . بد جوری مشغول نوشتنم . سعی کرده ام تقدیر را بنویسم و تنهایی را . فکری که دو سال در ذهنم همه جا همراه خودم کشیده ام این روزها دارم مینویسمش . از شهریور بدم میاد . ماه انتظاره . به درد هیچ کاری نمیخوره فقط باید منتظر بشی تا تموم بشه تا ماه مهر برسه و اون موقع تازه موقع کاره و در این شهریور بی موقع من در حال نوشتنم . وبلاگ هنوز هست . این جا هنوز هست . حالم یه کوچولو بده این رو از نحوه نوشتنمم میشه فهمید . در آستانه چالشی هستم و این شهریور لعنتی ... مهر باید خیلی کارها برای من انجام دهد . مهر باید رفاقتی کار کند ...
+
?? شنبه نوزدهم شهریور 1390???? 12:24 ???? همکنون...
|
اقلیدس منطقی را اختراع کرد که ما انسان های قرن بیست و یکم بیش از هر چیز از راه ترانزیستور آنرا میشناسیم . منطق دوتایی . منطقی که توسط سه پایه ترانزیستور به زبان صفر و یک های کامپیوتر تبدیل شد . من یک مهندس الکترونیک نیستم و مسلما یک منطق دان هم نیستم . من صرفا یک انسانم . در منطق دوتایی فقط و فقط دو حالت ممکن وجود دارند . اگر اشتباه نکنم فیزیکدان و نسبیت دان جان شوارتز بود که جعبه گربه را درست کرد . یک گربه فقط در دو حالت میتوانست وجود داشته باشد : یا زنده و یا مرده . و اگر حالت زنده را با کد ۱ و حالت مرده را با کد ۰ نشان دهیم میتوانیم بنیان یک زبان را بر اساس گربه های موجود و تنها دو حالت ممکن بگذاریم . ( بر اساس اطلاع من در ترانزیستور هم بر اساس ترانزیستور های موجود و یکی از دو خروجی موجود این زبان کامپیوتری شکل میگیرد ) شوارتز یک جعبه درست کرد که داخلش دیده نمیشد . و یک گربه را در داخل جعبه گذاشت و البته در کنار گربه یک شیشه سم بسیار کشنده . ما هیچ اطلاعی از درون جعبه نداریم و نمیدانیم آیا گربه شیشه شکننده را شکسته سم را استنشاق کرده و مرده است یا نه . پس با زبان اختراع کرده بالا ما قادر نخواهیم بود وضعیت درون جعبه را بیان کنیم . یعنی نمیتوانیم هیچ کدام از کد های صفر یا یک را به گربه نسبت دهیم . این شکست منطق اقلیدس است . ما با کمیت های پیوسته مواجهیم . حتی در مورد مرده یا زنده بودن .
+
?? پنجشنبه دهم شهریور 1390???? 0:54 ???? همکنون...
|
نیاز به چند تغییر در چند نقطه به شدت احساس میشود . خمیازه در حال تسری یافتن به بخش های زیادی از وجودم است . و تلخی زیر زبان که مدام خود را به همه زندگیم می کشاند. نیاز به عوض شدن به یک اتفاق خوب که الان چند ماهی ست منتظر افتادنش هستم . نیاز دارم . شاید به کمک . شاید به تحول و شاید فقط به یک سفر. هنوز در حال روبه راه شدن هستم . هنوز نیاز به کار دارم و هنوز دلم تنگ میشود و دلم شور میزند و دلم ... هنوز تنها هستم . هنوز نیاز به کمک را حس میکنم و هنوز نیاز به کمکی برای تغییر دارم . هیچ چیز مسیر درستی را طی نکرده است . درست از سوم خرداد دیگر هیچ چیز مسیر درستی را طی نمیکند و من مسیر درستی را طی نمیکنم هنوز شاید مثل سوم خرداد در حال فرار هستم . و آینده . کلمه ای که با تردید به آن مینگرم . دیگر هیچ چشم اندازی پیش رو ندارم . هنوز روزهای ملال آور این تابستان لعنتی به ملال آور بودن لعنتی خود ادامه میدهند . هنوز نیاز به تغییر دارم . نیاز به کمک . نیاز به کمک تو ...
+
?? یکشنبه سی ام مرداد 1390???? 11:20 ???? همکنون...
|
من اینجا شعری نوشته ام . این/ آن یک کلمه است . شما میتوانید آن / این را بخوانید ./؟/!
+
?? چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390???? 10:45 ???? همکنون...
|
نبش خیابون فرعی و یه کوچه بن بست یه ساندویچیه . درست شبیه تمام ساندویچیای دیگه ست یعنی هیچ چیزی نداره که بخواد باعث بشه که بگیم این ساندویچی با بقیه ساندویچیا فرقی داره . همون صندلی های قدیمی همون نمکدون و فلفل و ظرفای پلاستیکی حاوی سس که البته به صورت دستی چند برابر رقیق شده و همون لیست کثیف شده غذا ها روی دیوار که البته در قسمت مربوط به قیمت ها کاغذ های مستطیلی تمیز تری مربوط به قیمت های جدید روی تابلو چسبونده شدن . لیست غذا ها تفاوت چندانی با لیست های دیگه نداره . ساندویچ های معمولی سوسیس ، کوکتل ، بلغاری و همبرگر . و مطابق خوشامد ایرانی ها ساندویچ مغز ، زبان ، بندری و جیگر . ساندویچی یه ساندویچ دیگه هم داره . ساندویچی که حالت رسمی نداره و به همین خاطر به طور رسمی هم ارائه نشده یعنی نمیتونین در لیست غذا ها مثلا بین ساندویچ مغز و بندری اسمش رو ببینین . و درست مثل همه چیز هایی که جز موارد غیر رسمی طبقه بندی میشن خریدن این ساندویچ غیر رسمی هم فقط بصورت یه رویداد خیلی ساکت اتفاق میوفته . ولی این غیر رسمی بودن مانع از داشتن یه اسم براش نشده . بین خودمون یه اسم غیر رسمی براش گذاشتیم : ساندویچ فقرا . مجموعه ای از یک نان باگت ، چند تیکه گوجه فرنگی و چند تیکه باریک و دراز خیارشور از کاهو هم که خبری نیست چون کاهو هم مثل لاک روی ناخن امنیت مردم رو به خطر میاندازه ،اگر خوش شانس باشی و ساندویچ فروشی سر حال باشه مقداری خلال سیب زمینی هم نصیبت میشه . ساندویچ فقرا خیلی به فلسفه "فست فود " نزدیکه ، وقتی سفارشش میدی فقط کافیه ۵۰۰ تومنیت رو روی پیشخوان بذاری و بلافاصله ساندویچ فقرات رو توی کاغذش بگیری . وقتی توی دستت میگریش از ساندویچ های دیگه سبک تره ولی کاغذ دورش فرقی با ساندیچای دیگه نداره . از صدای خش خش کاغذش خوشت میاد.
+
?? سه شنبه هجدهم مرداد 1390???? 18:55 ???? همکنون...
|
پماد تترا سایکلین برای لب خیلی خوبه . ولی جبران کمبود ویتامین رو نمیکنه . برای شکستگی ناخن باید قرص روی بخوری . برای آلرژی پوستی حاد هیچی بهتر از قرص آپو پوکسین نیست ،فقط خواب آوره و روی بسته اش نوشته "پس از مصرف رانندگی نکنید " وقتی تپش قلب پیدا میکنی رایج ترین قرصی که وجود داره پروپرانولوله . برای یه سر درد ساده یه استامینوفن کدئین کافیه ولی اگه وضعت خراب شد آسپرین بخور . قرص فاراماتن یه معجون کامله ولی بیشتر برای سالمندان به درد میخوره . هیچوقت قرص کلسیم نخور ،وقتی میخوری توی دهنت مزه فلز میده . پماد ویتامین آ برای پوست پوست شدن پوست روی دست خوبه . شامپو ویتامین ای برای شوره سرت بزن . وقتی هم بد خواب شدی یه دیاسپام بزن مشکل حل میشه . کلداکس و کلد استاپ هیچ فرقی باهم ندارن فقط کارخونه هشون فرق میکنه ولی از من میشنوی کلداکس یه چیز دیگه ست . همیشه سرم شستشو استفاده کن ،گلوت رو ضدعفونی میکنه ،حتمنم لازم نیست از داروخونه بخری یه کم آب جوش سرد کن توش نمک حل کن میشه سرم شستشو . برای خارش بدنت پماد هیدروکسی زین خوبه . شربتشم هست ولی با آپوپوکسین نخور هیچوقت . قرص زیر زبونی داری تو خونه؟ + لیلی جان که برام کامنت میذاری و آدرس نمیذاری خیلی ممنون . اگه آدرستو بدی خوشحال میشم .
+
?? سه شنبه چهارم مرداد 1390???? 14:0 ???? همکنون...
|
نفس کشیدن رو یادم رفته . نمیتونم مثل قبل نفس یکشم و اغلب یادم میره که باید نفس بکشم . اونقدر نفس نمیکشم که یهو نفسم تنگ میشه و یهو یه نفس عمیق میکشم . قلبم تند تند میزنه . پروپانول میخورم و آپو پوکسین آ هیچم به عوارض هیچ کدوم فکر نمیکنم . هیچ کس هم متوجه نمیشه . خب تقصیر خودمه هیچوقت بلد نبودم درست نفس بکشم . مامان همیشه بهم میگه چرا هی هن هن میکنی موقع نفس کشیدن و من فکر میکنم که "موقع نفس کشیدن " یعنی کی؟ مگه نفس کشیدن مثلا تخته نرد بازی کردنه که موقع داشته باشه . واسه همین نفس های بدم و تپش قلبم شب ها خوابم نمیبره . و عوضش ظهر ها تنها راهی که برای خلاصی از حس تنش های زیر پوستم پیدا میکنم خوابیدنه . و هر وقت از خواب بیدار میشم بیشتر از قبل به زیست شناسی ایمان میارم چون از حجم عرقی که از بدنم دفع شده مطمئن میشم که بیشتر از ۷۰ درصد بدنم باید آب باشه تا بتونه تخت خوابم رو اینطوری خیس کنه ... دیشب یه لحظه نفسم گرفت . خود خودش بود . مطمئنم خودش بود . چون همراه با اون شدیدا خوابم اومد... میخواست خوابم کنه تا کارش رو بی نقص انجام داده باشه ...ولی خودم رو نجات دادم . خود مرگ بود . مطمئنم خودش بود . هیچوقت اینقدر بهم نزدیک نبود . و هیچوقت اینقدر ازش نترسیده بودم . شاید اومده بود یه چیزایی رو بهم اثبات کنه .مثلا ثابت بکنه که با بدنی که ۷۰ درصدش آبه نباید خیلی مغرور باشم ! دیشب برای اولین بار دونستم که میمیرم .
+
?? شنبه بیست و پنجم تیر 1390???? 18:17 ???? همکنون...
|
چرا اوضاع اینجوری شد ؟ سوالی که گاهی مدام از سطح خودآگاهت رد میشه . و واقعا نمیدونی چی شد . چون از اول قرار نبود اینطوری پیش بره چیز ها . تصویری که از خود داشتی سال ها پیش این شکلی نبود ؟ اصلا چه تصویری داشتی اون موقع ؟ یادت میاد؟ شاید عیب کارم اینه که تصویر درستی نداشتم از این جای زندگی. ولی تصویر آینده به اندازه کافی روشن شده که بخوام ازش بدم بیاد . ۱۰ سال ۱۵ سال ۱۷ سال ۲۳ سال ۴۹ سال و ۵۵ سال بعد مثل روز جلوی چشم هام روشنه . خیلی فرقی نمیکنه که ۴۹ سال بعد محتویات صبحانه من چیه و کجا زندگی میکنم مهم اینه میبینم هیچی نشدم ... هدر رفتم ... +چرا این وبلاگ اینقدر خلوت شده ؟
+
?? چهارشنبه پانزدهم تیر 1390???? 22:41 ???? همکنون...
|
وضعیت ما دیگر زیاده پست مدرن شده . به کمی، کمکی سنت محتاجیم به باز گشت به کاغذ و خودکار به بازگشت به نظم سنتی به اعتقادات و تعصبات شاید . حتی.
"خودت میدونی " من واقعا خودم نمیدونم . به معرفی نیاز است . تمام.
+
?? سه شنبه سی و یکم خرداد 1390???? 20:45 ???? همکنون...
|
نیاز چندانی به مرور خاطره ها نیست . نیازی نیست که یک دفتر خاطره داشته باشی . خاطره ها نه توی دفتر ها جا میشن نه میشه واقعا مرورشون کرد. گاهی دم صبحی که یهو زود تر از روز های قبل بیدار میشی . گاهی شب ها وقتی خوابت نمیبره وقتی داری تقلا میزنی که بخوابی ... گاهی توی تاکسی وقتی داره از مقصدت رد میشه و حواست نیست که بگی آقا خیلی ممنون ... تو این جور ژست هاست که خاطره ها از خط ذهنت رد میشن و تعجب میکنی که چقدر خوب زنده و تازه موندن ... کجای ذهنت میمونن این خاطره ها این خاطره ها ؟ نیاز چندانی نیست که سفر برید برای فراموشی - آندره ژید رو که خووندید؟- نیازی به هیچ چیزی نیست. هیچ کاری نمیشه با خاطره ها انجام داد . خودشون هستن که تصمیم میگیرن کی زنده باشن کی مرده ... هیچوقت هم خوب وبد نیستن ،فقط خاطره ان ... گذشته هایی که مدام به زمان حال ما مربوط میشن . گذشته هایی که وجود ندارن . فقط حال وجود داره ... گذشته جایی در ذهن ما نیست . گذشته ردیه که روی همکنون مونده ... خاطره ها همه لحظه ها هستن...
+
?? دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390???? 17:9 ???? همکنون...
|
پست مطلب جدید می تونه هر چیزی باشه و این یعنی آزادی وبلاگی . -البته تا حدودی ،خب هنوز همکاری گستره بلاگفا رو با... یادمون نرفته - و شاید خیلی ها برای خاطر همین باقی مانده های کلمه آزادی روی نت باشه که این همه به URL های دنیای وب می افزایند از این کشور - خواندن مسعود بهنود هم نوشتن آدم رو اینطوری میکنه - شاید به خاطر هجاهای این کلمه است که این همه فیس بوک و توییتر و وبلاگ است از این مملکت ادب پرور . آزادی . کلمه ای که کم کم دارد یادمان میرود که چه مفهومی داشت ، حتی شده با تفسیر خاتمی و نسل نو اندیشان وارث شریعتی . چند روز پیش و شاید یک هفته ای قبل ناصر حجازی پرید و تیتر همه روزنامه های این کشور را سیاه کرد - آن کاغذ پاره هایی که سیاه نشدند راستش حیف است روزنامه خوانده شوند ...- ولی دلم گرفت وقتی امروز جلوی روزنامه فروشی ایستادم - دکه های روزنامه فروشی ایکه دو سالی میشود که فقط جلوشان میاستم و دلم نمیکشد مطبوعه ای بخرم و یا شاید مطبوعه ای کم پیدا میشود. - هیچ صفحه ای سیاه نشده بود . تنها گوشه و کنار صفحه ای... عرت الله سحابی هم ... و امروز هاله دخترش هم ... و حیفم آمد و لجم گرفت از این کشور و دولت و حکومت هر کوفت و زهرماری ... ناصر حجازی عزیز دل ما بود و حرفی درآن نبود ولی سحابی هم هر چه بود کم برای آزادی این کشور خون دل نخورده بود ... هزار فشار هست، کی نبوده؟ حقش نبود یک صفحه سیاه روی روزنامه های دگر اندیش لااقل برود برای شاید آخرین بازمانده نسل دوم ملی مذهبی ها که پنبه ملیت شان را عمامه داران رشته میکنند و پنبه مذهبیتشان را کراوات داران ... و اگر هنوز حتی اگر روی همین وب چیزی از آزادی هست ... هنوز تمنای آزادی هست من این تمنا را نمیخواهم بی یاد و بزرگداشت زحمتکشان آزادی این کشور ... نمیدانم چه بنویسم بیش از این شاید باید به احترام لیبرال ترین - در عین مذهبی بودن - اپوزیسیون این کشور سکوت کنم ..
+
?? چهارشنبه یازدهم خرداد 1390???? 19:29 ???? همکنون...
|
این پست باید خیلی زود تموم بشه چون باید طوری بالای صفحه وبلاگم قرار بگیره که Plus symbel پست قبلی زیرش دیده بشه چون باید نشون بدم که با این پست چیز جدید به زندگی من اضافه میشه . سه شنبه هفته قبل رو جز ۵ تا ازبدترین روز های عمرم طبقه بندی میکنم . و واقعا باورم نمیشه که ظرف فقط یک هفته حال من اینقدر خوب شده باشه. و این تغیر حالم برای من بهتر از هزار تا کتاب فلسفه و کلام و عرفان اثبات میکنه هنوز یه چیزی به نام خدا هم وجود داره ... این رو به خاطر این میگم که واقعا فکر نمیکردم حالم اینقدر خوب بشه به این زودی ... این پست رو هم به افتخار خدا میذارم . خیلی با حال بود کاری که کردی ... کاری که فقط چیزی به نام خدا از پسش بر میاد ... +The Shawshank redemption
+
?? دوشنبه نهم خرداد 1390???? 12:30 ???? همکنون...
|
امروز دوم خرداد است . چهارده سال پیش را هنوز یادم هست . این روز بیشتر از اینی که یک رویداد سیاسی تاریخی برایم باشد رویدادیست از جنس زندگیم .چهارده سال پیش بچه دبستانی ای بودم در کلاس دوم -حالا خودتون میتونید سنم رو تخمین برنید !- و چهارده سال بعد در ذهن من وجود نداشت . ولی خوب یادم هست خوشحالی واقعه دوم خرداد ۷۶ را. چهارده سال گذشت و من از آن بچه دوم ابتدایی به دانشجوی ترم ۸ تبدیل شدم و شاید آینده ای بهتر .. دلم اما برای ایران میسوزد . دوم خرداد را با هزار آرزو و امید جشن گرفتیم چهارده سال پیش اما امروز ...
+
?? دوشنبه دوم خرداد 1390???? 17:11 ???? همکنون...
|
دلم میخواد یه کمی عوض بشم . نیاز به چیز هایی دارم. خالی ای در درونم وجود داره . من یک ظرف خالی ام .
+
?? جمعه سی ام اردیبهشت 1390???? 18:50 ???? همکنون...
|
بیشتر از اون خوابم میاد که بخوام یه پست جدید بنویسم . امروز حتی نوک انگشت هام هم میسوخت . چند وقتیه که باید بیشتر کار کنم و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر . فعلا کار هام رو مرتب کردم بعضی ها رو تا تابستون به عقب انداختم و بعضی ها رو دارم کم کم جلو میبرم . کسلم . این موضوعیه که سعی میکنم به فصل ها ربطش بدم " همیشه وسطای بهار و آخرای تابستون اینجوری میشم من .میدونی روز ها یه جورین " ولی خودم هم میدونم که این ها همش بهونه ست . نیاز به یک سفر دارم . گاهی یه سفر برای نجات یک زندگی کافیه .
+
?? شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390???? 17:0 ???? همکنون...
|
من خودم را شگفت زده میکنم . گاهی کار هایی ازمن سر میزند که خودم هم باورم نمیشود که این من بوده ام که آن حرف را زده ام یا آن کار را کرده ام . بیشتر مواقع هم از اینکه کاری را انجام داده ام که خودم هم باورم نمیشد انجامش دهم خوشحال میشوم . گاهی جسارتی از خودم نشان میدهم و بعد فکر میکنم که چرا مامانم همیشه فکر میکند که من خیلی خجالتی هستم ولی باز هم هستند مواقعی که باید کاری بکنم سر صحبتی را باز کنم ... اما نمیتوانم کاری بکنم از کنارآدم ها رد میشوم ... و هیچ ...
+
?? یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390???? 16:15 ???? همکنون...
|
بچه های قرن ما بچه های خیلی شاد نیستند. اشیای قرن ما اونقدر دووم نمیارن که تبدیل به گوشه ای از زندگی بشن تبدیل به ظرفی برای خاطره های آدم ها بشن . اشیای قرن ما یک بار مصرفند و زود دور انداخته میشن . آدم های قرن ما به جای فکر کردن به خاطره ها مدام به فکر آینده هستن . به فکر مدل های بالاتر به فکر Up grade کردن گوشی موبایلشون .. تلوزیونشون .. ماشینشون .. قرن ما قرن تمام شدن خاطره ست . قرن سرعت قرن تغییرات سریع .. بچه های قرن ما با اشیا زندگی نمیکنن با اون ها بزرگ نمیشن .. بچه های قرن ما بین اشیا دست به دست میشن .. یاد آلبوم های قدیمی بخیر.. با هر عکسی میشد ساعت ها زندگی کرد . مدام هر گوشه اش رو برای کشف یه خاطره جدید فراموش شده گشت . لوکیشن هر عکسی رو میشد خوب توی حافظه ها حفظ کرد ولی حالا توی رم دوربینت چهار هزار عکس داری اونقدر زیاد که از دیدنشون خسته میشی زود زود ردشون میکنی و اصلا نمیبینیشون .. عکس های قدیم برای به خاطر سپردن لحظه ها بودن و عکس های قرن ما برای فراموش کردن لحظه ها . بچه های قرن ما وقتی پدر بزرگ مادر بزرگ بشن چی دارن که به نوه هاشون بعنوان یادگار کودکشون نشون بدن ؟ اشیا قرن ما تاریخ مصرف دارن ، حتی برای حافظه ها .. وقتی فیلم دوربین رو برای ظهور عکس هات به عکاسی میدادی و چند روز بعد عکس هات رو که نصفشون بدتر از اونی بودن که میخواستی دریافت میکردی اون موقع بود که قدر اشیا رو در زندگی آدم میفهمیدی .. بچه های قرن ما خوشحال نیستند .. بچه های قرن ما نمیتونن سیب گاز بزنن از اون سیب ها که بابا بزرگم هفتاد سال در حال گاز زدنش بود .. همون سیبی که اولین بار کنار مامان بزرگم گاز زده بود .. زمانی که اونقدر دوره که انگار قبل از تولد قرن ماست.. قرن ما از لذت گاز زدن یک سیب محرومه..
+
?? شنبه سیزدهم فروردین 1390???? 10:51 ???? همکنون...
|
وقتی درست به لبه آب دریا نگاه میکنی فکر های عجیبی به ذهنت میرسند. موج های که مدام ساحل رو میسایند . بی خستگی قرن هاست که سر به سختی سنگ ها میکوبند و خسته نمیشوند . حس میکنی که هیچ چیزی پشت این موج و این دریا و این ساحل نیست . تهی میشی . به برگه ای کاغذ تبدیل میشی . و دست هات رو فرو میکنی توی جیب هات - بیشترین فیگوری که میگیری - و باز به همون خط مدام در تقلا نگاه میکنی. باید داستانی برای این خط پیدا کنی ..
+
?? چهارشنبه دهم فروردین 1390???? 21:51 ???? همکنون...
|
سال جدید رو در خواب آغاز کردم . و دهه نود از این قرن رو . الان هم که اونقدر روز های شلوغی دارم که به هیچ کاری نمیرسم . فقط باید آرامش داشته باشم . بخوابم و تنهایی قدم بزنم . ولابلاش یه رمان دوست داشتنی رو بخونم . وبلاگ همیشه جایی در برنامه هام داره و کلی تغییرات دیگه . باید بیشتر به فکر هایی باشم . شاید اولین پست دهه نود باید درخشان تر از این می بود .
+
?? سه شنبه دوم فروردین 1390???? 14:37 ???? همکنون...
|
در حالیکه مازیار در حال تماشای دشت گریان آنجلیو پولوسه ... و تازه از احسان اس ام اس تبریک سال نو دریافت کردی یه بادکنک آبی رنگ رو میذاری جلوی مانیتور و شروع به نوشتن میکنی . دوباره شروع کردی به خوندن صید قزل آلا در آمریکا تا برای سومین سال پشت سر هم آخرین کتاب سال باشه . و باز هم انرژی مثبت بهت میده این کتاب . جدا نمیدونم چرا اینقدر از خوندن صید ماهی لذت میبرم انگار کل دنیا رو به مسخره میگیره . مثلا یه جاش مینویسه که یکبار پیرزنی رو با یک جویبار اشتباه گرفتم ! چه ذهنی داره ! و چه توصیف جسورانه ! نمیدونم، صید قزل آلا مثه یه کارناواله مثله یه نمایشگاه چیزی از این جنس .خب راستش اصلا قرار نبود این پست در مورد صید ماهی باشه . ولی شد فقط بهتون توصیه میکنم که اگه هنوز نخوندینش حتما تو سال ۹۰ بخونین چون هر قدر بگذره و صید ماهی وارد زندگیتون نشه فقط خودتون ضرر میکنین .و این اصلا یه تبلیغ نیست . از من گفتن بود .حالا هم بهتره که برم سراغ بادکنک بازی آخه یه ده روزی هست که کلی بادکنک تو خونه مون افتاده در حالیکه بچه ترین فرد خونه خودمم و باید باهشون بازی کنم تا دلشون نشکنه بادکنکا!
+
?? یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389???? 1:1 ???? همکنون...
|
بین دو نیمه بازی بایرن و اینتره و آخرین تیم ایتالیایی هم در حال حذف شدنه وتو میخوای نیمه دوم رو هم ببینی از طرفی خواهرت داره از راه میرسه باید بری دنبالش ولی حس میکنی اگر الان آپ بکنی کار موفقی از آب در میاد . کتاب شعر براتیگان روی میز PC جلوته و جامعه مصرفی بودریار روی تخت خوابت افتاده . آهنگ وبلاگ یاسمن رو گوش میدی . روز های بی برنامه و بی ثمری رو سپری میکنی ... مطالعه کم شده . و نسبت به همه برنامه هایی که برای ۹۰ داری بد بین شدی . گرمای خاصی نیازی داری . این رو خوب میفهمی همون روزی که ساعت ۵ صبح توی سرمای از اتوبوس پیاده میشدی این رو خوب فهمیدی دستهات به یه گرمای خاص نیاز دارن گرمایی که پیداش نمیکنی و آخرش به جیب هات اکتفا میکنی ... الان نیمه دوم شروع شده ... آخرین تیم ایتالیایی هم داره حذف میشه ... کی اوضاع فوتبال ایتالیا درست میشه ؟ کم کم باید از پشت PC بلند شی . آدم ها از تو انتظاراتی دارن ... باید فکری به حال زندگیت بکنی پسر ... با این حال حس میکنی که اگر الان آپ بکنی کار موفقی از آب در میاد ..
+
?? چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389???? 0:26 ???? همکنون...
|
دست ،
+
?? یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389???? 19:18 ???? همکنون...
|
دومین سکسکه ات رو قورت میدی که صفحه سفید بلاگفا روی مانیتو جلوی صورتت باز میشه . و تو با یه چالش جدید روبرو میشی هر پست توی وبلاگ یه ماجرای جدیده . خب شاید تا حدودوی به این دلیل که وقتی کسی داره وبلاگ میخوونه فرق میخکنه با وقتی که همون آمد داره ترکیبات اسنک چی توز رو میخوونه یا حتی وقتی که داره - و حالا سکسکه سوم- مادام بووآری رو میخوونه . چون وبلاگ مسلما روزنامه نیست - هر چند توی ایران شده - و البته کتاب شعر و داستان هم نیست ... برای من لا اقل وبلاگ جایی که توش برای دیگرانی مینویسم که فقط دیگران باقی میموونن و من هم براشون دیگران خواهم بود . وبلاگ جاییه که درش حرف هایی رو میزنیم که نمیخوایم به آدم های اطرافمون بزنیم . نه اینکه حرف خاصی باشه اما وقتی وبلاگ میزنیم یعنی ... یعنی آدم های اطرافمون مخاطب اونها نبودن یا لااقل کافی نبودن . وبلاگ قلمرو حرف های یواشکیه جایی که حرف های یواشکیمون رو مینویسیم برای دیگرانی که دقیقا چون نمیشناسیمشون دلمون میخواد حرفمون رو به اونها بزنیم . و درست به همین دلیل وبلاگ یه چالشه ... یه ماجراجوییه توی ذهن دیگران . هر پست - هر چند مسلما خیلی زود فراموش میشه - میتونه دقایقی از زندگی کسانی رو پر بکنه که دیگران هستند . و این ها یواشکی های یه آدم دیگه ان ! و من خوشحالم که صفحه سفیدی دارم برای حرف های یواشکیم ... و حالا انتظار برای سکسکه چهارم ...
+
?? پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389???? 21:52 ???? همکنون...
|
وقتی اولین خبری که میشنوی این باشه که یکی از بهترین دوستات از دانشگاه اخراج شده و وقتی که فقط داری فکر میکنی که چه کاری از دستت بر میاد. وقتی هیچ کس توی این شهر غریب منتظر وردودت نبوده و نیست و هیچکس تا وقتی که امروز صبح دوباره ندیده ات متوجه نبودت نشده وقتی کسی دلش برای تو تنگ نمیشه ... یعنی نباید انتظار روز های خیلی خوشی رو برای روز های پایانی یک سال بی ماجرا داشت ... میخوام کتاب بخوونم . با همه شرایط و شاید بتونم کمکی به دوستی بکنم . هر چند خیلی به خودم امیدوار نیستم .. میخواستم آپ بکنم اما آپ من این نبود . خب زندگی همیشه اونجوری پیش نمیره که ما میخوایم ولی سوال من اینه چرا برای استثنا هم شده فقط یه بار اونجوری پیش نمیره که ما میخوایم ؟
+
?? شنبه هفتم اسفند 1389???? 14:8 ???? همکنون...
|
من این وبلاگ رو و دنیای وبلاگ نویسی رو دوست دارم ! کیه که بگه ارزش نداره براش یه پست بذارم ؟
+
?? سه شنبه سوم اسفند 1389???? 10:59 ???? همکنون...
|
و بالا خره بهمن ماه این بهمن ماه یک تفاوت با همه بهمن ماه های دیگه داره بهمن ماه امسال باید بالاخره ماه پیروزی باشه ! سی و یک سال ..
+
?? دوشنبه چهارم بهمن 1389???? 20:16 ???? همکنون...
|
من جدا دارم آپ میکنم . این آپ یه فرقی با همه آپ های قبلی این وبلاگ داره من همیشه میدونستم که مثلا سه شنبه آپ میکنم . پیش اومده که نتونم اون روزی که میخوام آپ کنم و باز هم خیلی خیلی پیش اومده که ندونم میخوام چی بنویسم و در لحظه یه چیزی رو انتخاب بکنم ولی هیچوقت نشده بود که ندونم میخوام آپ بکنم ! حالا دارم آپ میکنم . در حالیکه بدون شک سخت ترین روز های عمرم رو زندگی میکنم . من میخوام خط عوض کنم . الان مثل یه قطارم که با سرعت ۱۳۰۰ کیلو متر در ساعت به نقطه تعویض خط نزدیک میشه و باز در عین حال که قطارم سوزن بانی هم هستم که باید به موقع کارش رو انجام بده تا زندگی من وارد یه مسیر کاملا جدید و البته به اعتقاد خودم درست بشه . سخته هم قطار باشی و هم سوزن بان .
من یک سوزن بان هستم .
+ بداهه بداهه بود و احتمالا با غلط تایپی وقت ویرایش ندارم .
+
?? سه شنبه بیست و یکم دی 1389???? 15:37 ???? همکنون...
|
سخت ترین روز های سال تازه در راهند .. باید دو اسبه تاخت میترسم اسبم بلنگد آن وسط های راه سرما خورده ام امسال یه آدم معمولی سرما خورده در اولین شنبه زمستانم یک سال بعد همچنان سرما خواهم خورد اما..
+
?? شنبه چهارم دی 1389???? 10:34 ???? همکنون...
|
وقتش نرسیده که آپ کنم؟
+
?? دوشنبه هشتم آذر 1389???? 22:35 ???? همکنون...
|
یه چیزی رو شک ندارم بهش ، تا روزی که زنده ام این وبلاگ رو ترک نمیکنم ! گزارش ماهانه : اتفاقی نمی افته ۸۹ به بی ماجرا بودن خودش ادامه میده . من همین رو میخوام . یک سطر به ستون آرشیو اضافه میشه .. + سرم خلوت میشه ... اینجا شلوغ میشه ...
+
?? سه شنبه دوم آذر 1389???? 9:43 ???? همکنون...
|
اینجا هیچ خبری نیست .
+
?? سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389???? 9:48 ???? همکنون...
|
شاید .. خیلی روی این واژه حساب باز کردم . کل زندگیم در حال حاضر روی شاید استواره (!) شاید چندی بعد روی "حتما" باشه ..
+
?? سه شنبه بیستم مهر 1389???? 9:50 ???? همکنون...
|
|