تبليغاتX
همکنون... - كنايه




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 



به کوری چشم هر چی روشن فکر و هنرمند و فیلسوف و شاعر و چپ و راست که توی این دنیا هست 
من سیگار نمیکشم ! دلمم نمیخواد روشن فکر و هنرمند و از این کوفت و پلا ها باشم ! اهم :)

+ ??  سه شنبه یازدهم بهمن 1390???? 22:19  ????  همکنون...   | 


برای بهتر دیدن نیاز به عینک دارید . و بیشتر از آن چشمان بینا 


+ ??  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390???? 10:13  ????  همکنون...   | 


یک خمیازه ،

یک کتاب ،

یک موسیقی ،

یک خواب ،

یک شب تنهایی ،

یک روز کار  ، 

یک دست ، 

یک زندگی ، 




+ ??  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390???? 21:59  ????  همکنون...   | 




برای انسان هایی که پیش از سال 1808 زتدگی میکردند متاسفم. احتمالا هیچ چیز از زندگی درک نکرده اند . 





+ 1808 میلادی سالی ست که بتهوون سمفونی نهم را ساخت . 

+ ??  شنبه نهم مهر 1390???? 9:0  ????  همکنون...   | 



تنها لذت قبل از ازدواج خوردن است ،

تنها لذت بعد از ازدواج ،هم خوردن است .


مصطفی قاری

+ ??  چهارشنبه ششم مهر 1390???? 13:30  ????  همکنون...   | 




دیروز من تو را ناراحت کردم . 

امروز تو مرا ناراحت میکنی . 

ما همیشه همدیگر را ناراحت میکنیم . 




+ ??  شنبه دوم مهر 1390???? 9:33  ????  همکنون...   | 



نیاز به چند تغییر در چند نقطه به شدت احساس میشود . خمیازه در حال تسری یافتن به بخش های زیادی از وجودم است . و تلخی زیر زبان که مدام خود را به همه زندگیم می کشاند. نیاز به عوض شدن به یک اتفاق خوب که الان چند ماهی ست منتظر افتادنش هستم . نیاز دارم . شاید به کمک . شاید به تحول و شاید فقط به یک سفر. هنوز در حال روبه راه شدن هستم . هنوز نیاز به کار دارم و هنوز دلم تنگ میشود و دلم شور میزند و دلم ... هنوز تنها هستم . هنوز نیاز به کمک را حس میکنم و هنوز نیاز به کمکی برای تغییر دارم . هیچ چیز مسیر درستی را طی نکرده است . درست از سوم خرداد دیگر هیچ چیز مسیر درستی را طی نمیکند و من مسیر درستی را طی نمیکنم هنوز شاید مثل سوم خرداد در حال فرار هستم . و آینده . کلمه ای که با تردید به آن مینگرم . دیگر هیچ چشم اندازی پیش رو ندارم . هنوز روزهای ملال آور این تابستان لعنتی به ملال آور بودن لعنتی خود ادامه میدهند . هنوز نیاز به تغییر دارم . نیاز به کمک . نیاز به کمک تو ... 

+ ??  یکشنبه سی ام مرداد 1390???? 11:20  ????  همکنون...   | 

 

 نبش خیابون فرعی و یه کوچه بن بست یه ساندویچیه . درست شبیه تمام ساندویچیای دیگه ست  یعنی هیچ چیزی نداره که بخواد باعث بشه که بگیم این ساندویچی با بقیه ساندویچیا فرقی داره . همون صندلی های قدیمی همون نمکدون و فلفل و ظرفای پلاستیکی حاوی سس که البته به صورت دستی چند برابر رقیق شده و همون لیست کثیف شده غذا ها روی دیوار که البته در قسمت مربوط به قیمت ها کاغذ های مستطیلی تمیز تری مربوط به قیمت های جدید روی تابلو چسبونده شدن . لیست غذا ها تفاوت چندانی با لیست های دیگه نداره . ساندویچ های معمولی سوسیس ، کوکتل ، بلغاری و همبرگر . و مطابق خوشامد ایرانی ها ساندویچ مغز ، زبان ، بندری و جیگر . ساندویچی یه ساندویچ دیگه هم داره . ساندویچی که حالت رسمی نداره و به همین خاطر به طور رسمی هم ارائه نشده یعنی نمیتونین در لیست غذا ها مثلا بین ساندویچ مغز و بندری اسمش رو ببینین . و درست مثل همه چیز هایی که  جز موارد غیر رسمی طبقه بندی میشن خریدن این ساندویچ غیر رسمی هم فقط بصورت یه رویداد خیلی ساکت اتفاق میوفته . ولی این غیر رسمی بودن مانع از داشتن یه اسم براش نشده . بین خودمون یه اسم غیر رسمی براش گذاشتیم : ساندویچ فقرا . مجموعه ای از یک نان باگت ، چند تیکه گوجه فرنگی و چند تیکه باریک و دراز خیارشور از کاهو هم که خبری نیست چون کاهو هم مثل لاک روی ناخن امنیت مردم رو به خطر میاندازه ،اگر خوش شانس باشی و ساندویچ فروشی سر حال باشه مقداری خلال سیب زمینی هم نصیبت میشه . ساندویچ فقرا خیلی به فلسفه "فست فود " نزدیکه ، وقتی سفارشش میدی فقط کافیه ۵۰۰ تومنیت رو روی پیشخوان بذاری و بلافاصله ساندویچ فقرات رو توی کاغذش بگیری . وقتی توی دستت میگریش از ساندویچ های دیگه سبک تره ولی کاغذ دورش فرقی با ساندیچای دیگه نداره . از صدای خش خش کاغذش خوشت میاد.

+ ??  سه شنبه هجدهم مرداد 1390???? 18:55  ????  همکنون...   | 

 

ابراهیم خلیل الله ، مارگارت تاچر ، ادیسون ، علی دایی ، ناپلئون بناپارت ، الن پیج ، جبران خلیل جبران ، گاندی ، شبنم قلی خانی ، کافکا ، لیونل مسی ، آریوبرزن ، صادق زیبا کلام ، نیکول کیدمن ، جوکویچ ، لویی پاستور ، بودا ، محمود احمدی نژاد ، موسولینی ، امین حیایی ، ذکا الملک فروغی ، آندره تارکوفسکی ، ناتالی پورتمن ، آدلف هیتلر ، سالوادور دالی ، محمد رضا شجریان ، حسین رضا زاده ، میرون ، فرزاد حسنی ، استنلی کوبریک ، آیت الله مکارم شیرازی ، جنیفر لوپز ، لئوناردو داوینچی ، اسفندیار رحیم مشایی ، مولانا جلال الدین محمد رومی ، جرج واشنگتن ، آرنولد ، نادال ، حافظ ، مهناز افشار ، علامه طباطبایی ، بارک اوباما ، لوییز همیلتون ، اپرا ، لوئیس بنوییل ، امام موسی کاظم ، پیکاسو ، آتیلا ، هکتور ، سوفیا لورن ، مریم رجوی ،کالین مکالو ، علیرضا نوری زاده ، ابوریحان بیرونی ، هلن ، احمد شاملو ، مادر ترزا ، پرویز پرستویی ، هوشنگ گلشیری ، نیل آرمسترانگ ، کوروش هخامنشی ، گرت بیل ، لیلا فروهر ، اشو ، محمد مصدق ، ریچارد براتیگان ، میر حسین موسوی ، خواجه نظام الملک طوسی ، آرش برهانی ، پاپ بندنیکت شانزدهم ، گوستاو فلوبر ، آرش افشین ، فواد روحانی ، صادق هدایت ، رضا شاه پهلوی ، معصومه ابتکار ، لیلا اوتادی ، خوزه مورینیو ، شکیرا ، ناظم حکمت ، مائو ، سیاوش قمیشی ، ماکیاولی ، استیو مک من من ، برتولت برشت ، آلفرد نوبل ، ژان پل سارتر ، روح الموسوی الخمینی ، آنجلینا جولی ، حمید متبسم ، آندره شوچنکو ، محسن یگانه، داستایوفسکی ، کلئو پاترا ، نیچه ، مهران مدیری ، برادران رایت ، سعید حجاریان ، پگاه آهنگرانی ، احمد زید آبادی ، میزرا حسین سپه سالار ، آقا محمد خان قاجار ، سیمین دانشور ، آیت الله مصباح یزدی ، کانت ، مایکل جکسون ، برلوسکونی ، آنجلا مرکل ،  رستم دستان ، ابومسلم خراسانی ، فرح دیبا ، فرناز قاضی زاده ، حسین علیزاده ، الکساندر گرهام بل ، مایستر اکهارت ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، برد پیت ، روبسپیر ، ژان ژاک روسو ، مریم عذرا ، جواد یساری ، نگار جواهریان ، مدونا ، جکسون پولاک ، محمد قوچانی ، آیت الله هاشمی رفسنجانی ، میرزا رضای کرمانی همگی روزانه بطور متوسط سه مرتبه به توالت میروند ( یا میرفتند ) تا محتویات روده شان را خالی کنند .

+ ??  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390???? 15:23  ????  همکنون...   | 

 

لوح قوانین حمورابی

 

انسان . قانون . تاریخ . فیزیولوژی . انسان  موجودی ست با ویژگی های تاریخ ، فیزیولوژیکی معین که به قانون نیاز دارد . قانون تکلیف انسان است ، این را کانت می گوید . و تکلیف عملی است که برای خودش ،فقط برای خودش انجام میشود . هر کاری برای چیزی جز ذات خودش انجام شود از اخلاق و از تکلیف و از قانون خارج است . انسان نمی تواند در آنارشی به سر ببرد . این را تاریخ می گوید . انسان قوانینی دارد که با آن به دنیا می آید . این را فیزیولوژی می گوید . انسان مجبور به قانون است . نمی توانید از قانون اطاعت نکنید . این یک تهدید است .

+ ??  پنجشنبه ششم مرداد 1390???? 11:53  ????  همکنون...   | 

 

+ ??  پنجشنبه سی ام تیر 1390???? 11:15  ????  همکنون...   | 

 

پست مطلب جدید می تونه هر چیزی باشه و این یعنی آزادی وبلاگی . -البته تا حدودی ،خب هنوز همکاری گستره بلاگفا رو با... یادمون نرفته - و شاید خیلی ها برای خاطر همین باقی مانده های کلمه آزادی روی نت باشه که این همه به URL  های دنیای وب می افزایند از این کشور - خواندن مسعود بهنود  هم نوشتن آدم رو اینطوری میکنه - شاید به خاطر هجاهای این کلمه است که این همه فیس بوک و توییتر و وبلاگ است از این مملکت ادب پرور . آزادی . کلمه ای که کم کم دارد یادمان میرود که چه مفهومی داشت ، حتی شده با تفسیر خاتمی و نسل نو اندیشان وارث شریعتی . چند روز پیش و شاید یک هفته ای قبل ناصر حجازی پرید و تیتر همه روزنامه های این کشور را سیاه کرد - آن کاغذ پاره هایی که سیاه نشدند راستش حیف است روزنامه خوانده شوند ...- ولی دلم گرفت وقتی امروز جلوی روزنامه فروشی ایستادم - دکه های روزنامه فروشی ایکه دو سالی میشود که فقط جلوشان میاستم و دلم نمیکشد مطبوعه ای بخرم و یا شاید مطبوعه ای کم پیدا میشود. - هیچ صفحه ای سیاه نشده بود . تنها گوشه و کنار صفحه ای... عرت الله سحابی هم ... و امروز هاله دخترش هم ... و حیفم آمد و لجم گرفت از این کشور و دولت و حکومت هر کوفت و زهرماری ... ناصر حجازی عزیز دل ما بود و حرفی درآن نبود ولی سحابی هم هر چه بود کم برای آزادی این کشور خون دل نخورده بود ... هزار فشار هست، کی نبوده؟ حقش نبود یک صفحه سیاه روی روزنامه های دگر اندیش لااقل برود برای شاید آخرین بازمانده نسل دوم ملی مذهبی ها که  پنبه ملیت شان را عمامه داران رشته میکنند و پنبه مذهبیتشان را کراوات داران ... و اگر هنوز حتی اگر روی همین وب چیزی از آزادی هست ... هنوز تمنای آزادی هست من این تمنا را نمیخواهم بی یاد و بزرگداشت زحمتکشان آزادی این کشور ... نمیدانم چه بنویسم بیش از این شاید باید به احترام لیبرال ترین - در عین مذهبی بودن - اپوزیسیون این کشور سکوت کنم ..

+ ??  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390???? 19:29  ????  همکنون...   | 

 

 

امروز دوم خرداد است . چهارده سال پیش را هنوز یادم هست . این روز بیشتر از اینی که یک رویداد سیاسی تاریخی برایم باشد رویدادیست از جنس زندگیم .چهارده سال پیش بچه دبستانی ای بودم در کلاس دوم -حالا خودتون میتونید سنم رو تخمین برنید !- و چهارده سال بعد در ذهن من وجود نداشت . ولی خوب یادم هست خوشحالی واقعه دوم خرداد ۷۶ را. چهارده سال گذشت و من از آن بچه دوم ابتدایی به دانشجوی ترم ۸ تبدیل شدم و شاید آینده ای بهتر .. دلم اما برای ایران میسوزد . دوم خرداد را با هزار آرزو و امید جشن گرفتیم چهارده سال پیش اما امروز ...

 

 

+ ??  دوشنبه دوم خرداد 1390???? 17:11  ????  همکنون...   | 


و بالا خره بهمن ماه

این بهمن ماه یک تفاوت با همه بهمن ماه های دیگه داره

بهمن ماه امسال باید بالاخره ماه پیروزی باشه !


سی و یک سال ..

+ ??  دوشنبه چهارم بهمن 1389???? 20:16  ????  همکنون...   | 

 

 

 

A: دموکراسی میگوید ، اکثریت پیروز میشوند .

B: اکثریت مردم بد شانس هستند.

C: من برنده میشوم.

 

 

 

+ ??  جمعه بیست و نهم مرداد 1389???? 13:24  ????  همکنون...   | 

 

 

Les Demoiselles d'Avignon

 

این نقاشی مربوط به دوره آغاز کوبیسم پیکاسو ست. تابلو به نام " دوشیزگان آویگنون " نام گذاری شده . در نوع خودش یکی از انقلابی ترین آثار پیکاسو بود . چون موج اول استفاده از عناصر هنر بدوی در هنر مدرن بود . صورت های این دوشیزگان شبیه صورتک های قبیله های بدوی آفریقاست. آویگنون محله روسپی نشین بارسلون در اسپانیاست و عنوان دوشیزگان آویگنون یک نوع عنوان طعنه آمیز و در عین حال با مفهوم است . نگاه کنید که چگونه خود را نشان میدهند چگونه خود را به دست آنچیزی که بعد ها در ادبیات فمینیستی نگاه خیره مردان خوانده شد سپرده اند . در کوبیسم میتوان بازگشت نقاشی را به خودش دید . "نقاشی نقاشیست " عکاسی و مجسمه سازی نیست . نقاشی یک صفحه دو بعدیست پس نباید سه بعدیش کرد . و پیکاسو آنچه را از این دوشیزگان میبیند "حقیقت آنچه را که میبیند " نه ظاهر دروغین آن را به نمایش میگذارد . هنر مدرن هنر زیبایی زدایی شده است . هنری که جهانی را که زشت است زیبا تصویر نمیکند . هنری که تکرار تصاویر روزمره نیست هنری که به قول فرمالیست های روس آشنایی زدایی میکند تا ذهن را در وضع جدید قرار دهد در نا آشناییست که انسان فکر میکند .اگر پیکاسو این دختران آنگونه که هر روز دیده میشوند میکشید هیچ چیز به ما اضافه نمیشد اما این نحو متفاوت دیدن آنها که حتی در نام تابلو هم اثر گذاشته موجب شد که این تابلو همیشه حرفی برای گفتن داشته باشد باعث شد تا ما انسان هایی را که همیشه عادت کرده بودیم به دید تحقیر نگاهشان کنیم (اگر نه منصفانه تر ) حداقل طور دیگری نگاهشان کنیم . خب دیگر چیزی نگویم . نگاهشان کنیم ..

 

 

+ ??  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389???? 11:3  ????  همکنون...   | 

 

 

 

جمعیت پنجره ها خیلی بیشتر از آدم هاست.

پس چرا هیچ کس از پنجره بیرون را تماشا نمیکند ؟

 

 

 

+ ??  پنجشنبه هفتم مرداد 1389???? 20:15  ????  همکنون...   | 

 

 

یعنی مسئله اینقدر پیچیده است ؟ جهان در سال ۲۰۱۲ نابود خواهد شد و باز هم مسئله اینقدر پیچیده است ؟ این قسمت از جهان که خیلی هم منتظر ۲۰۱۲ نشده و از لا اقل ۳۱ سال پیش شروع به نابودی کرده است . اما باز هم مهم نیست یعنی مسئله اینقدر پیچیده است ؟ بعد از حدود ... نه دقیقا ۳۶۳ روز باز هم همه چیز اینقدر پیچیده است حتی با اینکه کمتر از دو سال دیگر جهان نابود خواهد شد ؟  مسئله ساده ای نیست . من هم از اول نگفتم که ساده خواهد بود اما در شرایط فعلی که جهان دارد نابود میشود یعنی این مسئله هنوز اینقدر مهم است؟ نه در شرایطی که کمتر از دو سال باقی مانده است دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود . حتی اینکه این قسمت از جهان استثنائا یک ۳۱ سالی زودتر شروع به نابودی کرده است . حتی این هم مهم نخواهد بود . یعنی مسئله اینقدر پیچیده است؟ ترجیح میدهم فرض بکنم که اقوام مایا یک غلطی کرده اند . و مطمئنا ۲۰۱۳ هم خواهد آمد . اما باز هم باعث نمیشود که این مسئله اینقدر پیچیده باشد . یعنی مسئله اینقدر پیچیده است؟

 

 

+ ??  دوشنبه چهاردهم تیر 1389???? 10:42  ????  همکنون...   | 

 

 

در حاليكه همچنان خرداد است . پشت يك كيبورد درب و داغون يه كافي نت توي يه شهر غريب نشسته باشي . در حاليكه ساعت هاي قبلي امروزت رو به درس خووندن و مطالعه در مورد حماسه ملي ايران گذرانده باشي . وبعد كامنت هاي پست قبليت رو بدون هيچ استثنائي تاييد كرده باشي (اين يعني هيچ خبري نيست !) و بعد نشانگر ماوس رو برده باشي روي پست مطلب جديد و تازه به يادت افتاده باشه كه هيچ مطلب جديدي نداري ! و يادت بيايد كه اگر پارسال بود چقدر مطلب هاي تازه غم انگيز داشتي اما امسال در اين آرامش خوب دوست داشتني گاهي دلت براي مطلب هاي تازه غم انگيزلك ميزند .و تو همچنان گاهي به مطلب هاي غم انگيز كهنه پارسال چشم ميدوزي و ميخوانيشان . خرداد است همچنان . خرداد ۸۸ است همچنان ...

 

 

 

+ ??  جمعه هفتم خرداد 1389???? 17:50  ????  همکنون...   | 

 

 

زندگی خیلی وقت ها خیلی چیز ها رو از آدم ها دریغ میکنه . خیلی از چیز هایی که اگر داشتیمشون خیلی چیز ها میشدیم . وقت . زمان . این چیزیه که زندگی از من دریغش میکنه . یاد گرفتم که برای موفقیت باید تمرکز کنم . روی هر کاری که انجامش میدم . یاد گرفتم که یاد گرفتن روخیلی دوست داشته باشم . یاد گرفتم که باید از همه چیز سر در بیارم . یاد گرفتم که نوشتن باید استمرار داشته باشه . یاد گرفتم که از کار خودم راضی نباشم . یاد گرفتم که هدف داشته باشم . یاد گرفتم که هر وقت قراره تابستون بیاد هزار تا ایده به سرم بزنه . یاد گرفتم که خرداد ماه قبل از اینکه ماه حادثه باشه قبل از اینکه ماه انتخاب باشه قبل از اینکه ماه سبز باشه ماه امتحانه . ماه شلوغی .ماه تمرکز روی چیز هایی که خیلی هم دوستشون نداری. و الان خرداد شده . ماه افت پست های وبلاگ . ماه تعطیلی نوشتن . ماه سرکوب برنامه ها . ماه فراموشی -هرچند موقت - هدف . ماه درس . ماه امتحان . ماه اتلاف وقت ! ماه یک تاریخ قیام ! بهر حال خرداد شده و هیچ کاریش هم نمیشه کرد مگر اینکه ۳۱ روز نه ببخشید ۲۷ روز (آخه امروز چهارمه ) تحملش کنیم . هر چند تیر هم خیلی وقت به ما نمیده ...

 

 

+ ??  سه شنبه چهارم خرداد 1389???? 18:6  ????  همکنون...   | 

 
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ 

+ ??  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389???? 10:18  ????  همکنون...   | 

 

 

حس میکنم شبیه لامپ نئون شدم از این نئون هایی که پشت شیشه مغازه ها نصبشون میکنن  از اینایی که به زور حرارت و انبر و از این چرت و پلا ها خمشون میکنن تا باهشون مثلا بنویسن : بستنی!
حس میکنم شبیه یه لامپ نئون شدم که خمش کردن و باهش نوشتن بستنی و چسبوندنش پشت شیشه یه سوپری تا مردم از شونصد متری ببینن و یادشون بیافته که تو این دنیا یه خوراکی چسبناک سرد به اسم بستنی هم وجود داره! حس میکنم یه لامپ نئون شدم که مدام خاموش و روشن میشه ،به همه دختر های توی پیاده رو چشمک میزنه اما نمیتونه هیچکدوم رو تور بکنه چون به زور حرارت و انبر و از این چرت و پلا ها خمش کردن و باهش نوشتن بستنی !  هی خاموش میشم و دوباره محکم تر روشن میشم تا بزنم توی چشم همه عابر های پیاده و غیر پیاده خیابون تا شاید هوس بستنی رو براشون زنده بکنه . یه لامپ نئون که وقتی مغازه تعطیل میشه و لامپ های کم مصرفش به خواب شبانه میرن باید تا خود صبح بیدار باشه و از پشت لوزی لوزی کرکره مغازه برای خیابون خالی نمایش بستنی چشمک زن بده !
دلم میخواد یه لامپ نئون باشم از اینایی که یه عمره چشمک زدن و حالا موقع چشمک زدن ویز ویز میکنن !آره دلم میخواد یه لامپ نئون وز وزو باشم و هر وقت مشتری با بستنی داره از مغازه بیرون میره ویز ویز  بکنم و بهش بگم: ویز ویز ! توی این دنیایی که درش یه خوراکی چسبناک سرد به اسم بستنی وجود داره چیزی هم هست به اسم لامپ نئون  ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز ویز

لامپ نئون بد بختی که منم ..

+ ??  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389???? 11:15  ????  همکنون...   | 

 

ديوار فروشي

پشت هر خواسته مان يك شهر ديوار بود . پشت آزادي ،ديوار بود . پشت پرواز ،ديوار بود . پشت هر پنجره مان ،ديوار بود. پشت آينده ،ديوار بود . راه حل فرارمان حتي ديوار-اگر صادقش نبود كاذب- بود !
پشت ويترين مغازه هامان هم امروز ديوارست !

اينجا ديوار ميفروشند . پنجره موجود نيست.

 

 

 

 

+ ??  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389???? 9:49  ????  همکنون...   | 

 

 

چند روزیه که اینجوری شدم :

[اینجوری]

چرا بلاگفا شکلک اینجوری نداره ؟

خب منم نمیتونم بگم چجوری شدم ..

 

+ ??  دوشنبه نهم فروردین 1389???? 11:35  ????  همکنون...   | 

 

هر وقت میخواد سال نو بشه یه جوری میشم من انگار که واقعا قراره چی بشه ! همش این دور و وریا میگن مگه اون لحظه چه فرقی میکنه با بقیه لحظه ها ؟ منم که کلی کیهانشناسی و نجوم میخووندم یه روزایی میدونم که اعتدال بهاری یعنی چی و لی هیچوقت چیزی نمیگم چون من میدونم انقلاب تابستونی و اعتدال پاییزیم یعنی چی ولی هیچکس لحظه اعتدال پاییزی رو جشن نمیگیری!(چرا؟) بالاخره منم سعی میکنم که حس کنم که نه بابا اون لحظه هم هیچ فرقی با همین لحظه حالا (همکنون؟!؟) نداره . ولی هر قدر که روی سر خودم شیره میمالم میبینم که مثل آرم الجزیره که از زیر روکش کاری شبکه سه میزنه بیرون حس منم بیرون میزنه و بازم باورم میشه که اون لحظه قراره یه اتفاقی بیافته . همش فکر میکنم که اون لحظه یه مرزه بین دو تا دنیای متفاوت که وقتی ازش رد میشم وارد یه چیز دیگه میشم (وارد چی؟) تا حالاش هم همینجوری بوده و هر سال یه جوری تغییر(این هیچ ربطی به اوباما یا کروبی نداره !) کردم . اما امسال دیگه نمیخوام از این تغییر همونجوری بگذرم که از کنار دکه روزنامه فروشی بعد از بیست ودوم خرداد میگذرم !میخوام جدی بهش نگاه کنم میخوام خودمو تغییر بدم و میخوام دنیا هم حداقل در اشل من تغییر بکنه .

تو چی ،

میخوای چه تغییری بکنی ؟

میخوای چه تغییری بکنه ؟

 

 

+ ??  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388???? 15:39  ????  همکنون...   | 

 

 

 

پیدا کنید پرتقال فروش را !

 

 

 

+ ??  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388???? 13:9  ????  همکنون...   | 

 

 

 

 

 

 

استفاده از مطالب این وبلاگ بدون اجازه نویسنده هم مجاز است .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ مهمانی کوچولو موچولوی نقلی خودمونی من در روز سیزدهم اسفند  

+ ??  پنجشنبه بیستم اسفند 1388???? 22:5  ????  همکنون...   | 

 

جاذبه

 

نیروی جاذبه بین دو ذره با حاصلضرب جرم دو ذره نسبت مستقیم و با مجذور فاصله نسبت عکس دارد .

 

یعنی اگه جرم دوبرابر بشه جاذبه دوبرابر میشه اما اگه فاصله دوبرابر بشه جاذبه یک چهارم میشه !همیشه قدرت فاصله بیشتر از قدرت مهره هاست...

 

+ ??  پنجشنبه ششم اسفند 1388???? 11:23  ????  همکنون...   | 

 

 

 

 

زندگی می کن  م
زندگی می کن ی
زندگی می کن   د
زندگی می کن یم
زندگی می کن ید
زندگی می کن ند

 

 

 

 

+ ??  سه شنبه بیستم بهمن 1388???? 9:44  ????  همکنون...   | 

 

 

دنیای مدرن ،ادبیات مدرن نظریه

مرگ نویسنده

 

 

پس خودتون پست بذارید ، عکس انتخاب کنید و متن بنویسید . بریدو به خودتون  خبر بدید که این وبلاگ آپ شده و بعد خودتون بیاید و نظر بدید !

 

آخه من مُردم!

 

 

+ ??  یکشنبه چهارم بهمن 1388???? 9:33  ????  همکنون...   | 

 

 

مهر شد و آرام نشد

مهر شد و معلوم نشد

مهر شد و ممکن نشد

مهر شد و خوب نشد

مهر شد و جمع نشد

مهر شد و آباد نشد

مهر شد و محمود نشد

مهر شد و ایران نشد

مهر شد و نیویورک شد

مهر شد و سبز نشد

مهر شد و سرخ هم نشد

مهر شد تنهایی ما تمام نشد

مهر شد و دلتنگی تمام نشد

مهر شد مهربان نشد

مهر شد ماه نشد

مهر شد و رمضان تمام شد

مهر شد راه نشد

مهر شد و امید نشد

مهر شد دوست نشد

مهر شد تمام شد

مهر شد و مهر نشد ...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  چهارشنبه یکم مهر 1388???? 22:25  ????  همکنون...   | 

 

 

- میدونی چیه؟
- نه نمیدونم
- خیلی چیزای تو این دنیا عوض شده!
- یعنی چی؟
- مردم دیگه مثل صد سال پیش فکر نمیکنن
- بازم نمیفهمم
- دیگه خام این خرافه ها نمیشن !
- نمیشن؟
- نه نمیشن . اما میدونی چیه؟
- نه بازم نمیدونم چیه
- خیلی چیزا هم تو این دنیا عوض نشدن !
- چی مثلا؟
- خود آدما هیچوقت عوض نمیشن !
- یعنی چی؟
- تا بوده آدما نیاز به غذا و آب داشتن . این هیچوقت عوض نشده !
- منظور؟
- آدما همیشه نیاز به اعتقاد دارن
- شک نکن...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  جمعه بیستم شهریور 1388???? 11:55  ????  همکنون...   | 

 

 

 

از این به بعد تمرین کنید تا مارکر سبز ،مارک سبز و قلم سبز نداشته باشید وگرنه خط میخورید.

اندیشه سبز نداشته باشید وگرنه با مارکر قرمز مواجه میشوید !

از این به بعد باید یاد بگیرید که فقط سیاه بنویسید و سیاه بیاندیشید

سیاه

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

+ ??  دوشنبه یکم تیر 1388???? 12:26  ????  همکنون...   | 


 

 

کلمات
گره اند ،گرهی پشت گره ، پشت گره ، زنارند... 
                                                               >نصرت رحمانی<

 

knot 

شرایط مانند یک گره شده ! یه کسایی بد جوری گره خوردن یه چیزایی هم گره خوردن و یه چیزایی به یه چیزای دیگه ای گره خوردن .
آینده به "همکنون..." گره خورده و "همکنون..." هم به گذشته گره خورده!

گذشته داره با طناب پر از گره این روز ها از چاه فراموشی بالا میاد ! - عجب استعاری نوشتم من !!! یا سعدی افتادم خودم!-

منم انگار دارم به یه چیزایی  گره میخورم...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

 

 

 

+ ??  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388???? 11:19  ????  همکنون...   | 

از آبان ۸۴ تا الان که وب نویس شدم هیچوقت علی رغم همه وجودم اینگونه ننوشتم در وبلاگ . نزدیک سه سال و نیم نوشتم اما طرف سیاست نرفتم !

هفته هایی که گذشت همه اش به بحث و جر های انتخاباتی و سیاسی گذشت. صدا هایی که از تحریم می گفتند و صدا هایی که از کروبی و جریان پیشروی روشنفکری می گفتند صدا هایی که از میر حسین گفتند موج یا به قول منتقدانش پوپولیسم سبز !

اما اتفاقی که افتاد آب سردی بود بر شوق و شور های ما و شب تیره ای برای پایان رویا هایمان . امروز احساس کردم چقدر درست بود حرفی که می گفت برای "ایرانی" جماعت حرف از جامعه مدنی و دموکراسی و حقوق بشر زدن جک است !

مردمی که به سیب زمینی رای میدهد،مردمی که ۱۲ سال (۲ خرداد ۷۶)سیر قهقرایی پیمود تا از خاتمی به محمود برسد! ملتی که به دولتش اجازه میدهد تا ده میلیون ده میلیون تقلب و تخلف انتخاباتی بکند . ملتی که...

زندگی می گذرد هر چند به قیمت انکار ما...

 

همکنون...

+ ??  شنبه بیست و سوم خرداد 1388???? 20:21  ????  همکنون...   | 

 

 

امروز ۸ فروردین ماه ۱۳۸۸ . من همیشه دیر باورم میشه که یه چیزی تموم شده . اما کم کم دارم باور میکنم که ۸۷ رفت!

به جرات بهترین ،بدترین و متفاوت ترین سال عمر من ۸۷ بود. خیلی از کارایی که همه عمر منتظر انجامش بودم توی ۸۷ انجام شد . و البته اتفاقاتی که کاش نمی افتادن و ۸۷ عالی تموم میشد .

بهر حال ۸۷ رفت .

اما...

مطمئن باش گذشته هیچوقت دست از سرت بر نمی داره . این فقط توهم ماست که دیروز،دیروز بود. دیروز ،همیشه است!

همه گذشته باهت زندگی میکنه ! تا آخر ابدیت . تا آخر آخر ! هر حرکتی کرده باشی توی تمام آینده ات تاثیر میذاره .

از گذشته گریزی نیست حتی اگه

همکنون...  باشی!

متاسفم

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  شنبه هشتم فروردین 1388???? 12:15  ????  همکنون...   | 

 

گاهی خواسته ام حرف هایی بزنم ، بار ها شده که خواسته ام کار هایی بکنم . ،بار های بار خواسته ام که بگویم اما باز هم سکوت کرده ام .
گاهی خواسته ام کاری بکنم ، شاید یک ماجرا بسازم شاید دیده شوم ، و به اندازه این بار ها کاری نکرده ام .
گاهی خواسته ام دست کسی را در دست بگیرم ، سلامی بکنم و گرمی دست های کسی را حس کنم - تجربه ای که نداشته ام - اما همیشه دست هایم سرد مانده اند.
گاهی خواسته ام . چقدر خواسته هایم . همیشه  پشیمان شده ام .
 از پشیمانی ،پشیمان خواهم شد؟

+ ??  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387???? 16:58  ????  همکنون...   | 

هیچ پرسشی تا این اندازه کلافه ام نکرده است ، می توانم مانند سقراط بگویم: " یک چیز می دانم و آن اینکه هیچ نمیدانم "

ولی با اطمینان احساس میکنم که همچنان ژوکری در جهان وجود دارد . او نهایت سعی خود را می کند که جهان هرگز آرامش نیابد. این دلقک کوچک با گوشهای دراز و زنگوله هایش می تواند هر وقت و هر جا جلوی ما ظاهر شود .
آنگاه به چشمان ما خیره می شود و می پرسد؟
- ما که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟

راز فال ورق - یاستین گوردر




راست میگه ،هر ادمی یه ورقه! یکی شاه پیکه ،یه نفر دیگه دوست داره آس دل باشه . و احتمالا افرادی هم هستن که علی رغم میلشون باید دو خاج باشن!

اما من ژوکرم ! ژوکر تنهاست ! نه خانواده ای داره نه عددی

ژوکر!





+ ??  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387???? 15:1  ????  همکنون...   | 

سلام خودمم هم نمیدونم چرا دارم این پست رو مینویسم

شاید میخوام یه جورایی یه چیزی رو اثبات کنم

تا حالا فکر کردی خدا چرا سکوت میکنه؟

چرا حرف نمیزنه؟

همین الان داری بهم ایراد میگیری که آهای همکنون... اگه تو نمیشنوی دلیل نمیشه که...

آره قبول اما چرا یه جور حرف نمیزنه که منم بشنوم؟

چرا نمیبینمش؟ چرا مثل خیلی از عرفا نمیبینمش؟

 

آره حتما حتما عیب از منه! منم که مشکل دارم چرا؟

چون تو زندگیم باید دست کاری بکنم خیلی راحت  خیلی خیلی راحت میتوونم اینکار رو بکنم تا خدا رو ببینم تماشاش بکنم صداش رو بشنوم!

همون طور که الان برای خووندن این نوشته Ctrl+A رو فشار دادی توی وجودت هم اینکار رو بکن !

حالا مثل اون دو سه پست قبلیم برو کنار پنجره اینبار دنیا رو Select All تماشا کن !تنها اینطوری میشه خدا رو دید!

Ctrl+A then read again

Ctrl+A then read again

+ ??  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387???? 11:4  ????  همکنون...   | 

 

آدم

هر جا هستی برو کنار یه پنجره . به کجا باز میشه مهم نیست خیلی . اصلا اگه باز نشه هم مهم نیست . فقط پنجره باشه . هر چیزی میبینی . به همون فکر کن . زندگیت چقدر به اونی که با تو فقط به اندازه یه شیشه پنجره فاصله داره ، وابسته شده؟
آدما برا هم مجهولن . ناشناخته موندن . باید کشف بشن . اولین نفری رو که توی پنجره میبینی رو برو کشف کن . مطمئن باش خیلی خسته شده از دستت. خیلی منتظر مونده خیلی ضربه ها خورده خیلی درد ها داره ...

اولین نفری که توی پنجره میبینی خودتی !

+ ??  جمعه بیست و سوم فروردین 1387???? 10:58  ????  همکنون...   | 

غروب

بیا تو !
آدمیت رو مثل کفش که پشت در باید در آورد در بیار !
بدون آدم بودنت بیا تو !
هر چیزی که رنگ ادم بودن بهت داده رو بریز دور!
سال نو داره میاد ! اما قبل از اون یه اتفاق مهم دیگه می افته ! چی؟
خوب سال کهنه داره میره!همه آدم بودن رو توی سال کهنه جا بذار "خودت" رو فقط بیار اینور مرز!
بی کفش بیا! پشت هزار ماسک آدم نمون بیا! اما تنها!

سالی که داره میره مثل خورشید دم غروب میمونه اگر دلتنگی ها اگر غم ها اگر نداری ها اگر بدبختی ها اگر فریب ها اگر ماسک ها رو  دم یه غروب "فریاد" نکشیم خورشید بی خودی غروب میکنه!

خورشید امسال باید خیلی چیز ها رو بدونه تا آفتاب تاریخ فردا با نور حقیقت طلوع کنه!

من سال نو رو تبریک نمیگم چون که اصلا معلوم نیست چطور باشه من سالی رو که رفت به همه مردم جهان تسلیت میگم چون این سال "آدمیت"  رو کشت! سال نو هنوز معلوم نیست چیز خوبی باشه که تبریکش بگیم نه؟ اصلا شاید یکسال بعد آروز میکردیم سال ۸۷ نمیومد! اونموقع از هر کس بهمون تبریک گفته بدمون میاد!

نه من سال ۸۶ رو تسلیت میگم و چون امیدی ندارم سال ۸۷ رو هم پیشاپیش تسلیت ...

همکنون...

+ ??  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386???? 10:53  ????  همکنون...   | 

صدای خدا!

آخرین صدای خدا را از حنجره دختر بچه ای شنیدم که تسلیم دروغ میشد

قربانی فقر!

نه از مسیر هزار نور...

+ ??  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386???? 17:36  ????  همکنون...   | 

زندگی می کنیم در کدام پیچ خواب ؟ در کدام شب رسوا؟در کدامین بی شرمی ؟زندگی میکنیم و ادای انسان ها را در می آوریم!حال آنکه انسان ها سالهاست که مرده اند !نسل انسانیت چندین قرن قبل منقرض شد انسان ها مردند و جایشان را خیک های عمودی گرفتند کیسه هایی با چهار دستک !ماشین های سوختن غذا زندگی در یک راهرو و یک تکرار!

فقر بیدار است

مرگ در یک قدمی جولان میدهند گرسنگی دیگر احساس نیست بلاست! امنیت  در پشت کوچه قانون در زنجیر است! جانیان آزادند و جنایت در بند های سخن ها فقط زندانیست!

خون و سرما همکارند!

و در چنبر هر گلویی بغضی باقی مانده ،شبه آدمان مانده اند و آدم ها سالهاست که مرده اند دل ها شکسته میشود چشم ها  از اشک خون میشود درد دیگر اتفاق نادری نیست یک سره خود زندگیست!

بغض

آری آدمان مرده اند اینها که ماییم آدم نیست!

همکنون...

+ ??  جمعه بیست و سوم آذر 1386???? 11:59  ????  همکنون...   | 

  به نام نامی دوست

بد ترین درد ها بود دردی         که از آن فارغ است هر مردی!

                                                                                  مهدی اخوان ثالث

 

   عرق سرد پیشانی بلند زن را پوشانده بود . مو های خرماییش روی پیشانیش ریخته بودند و کلافه اش میکردند ...مدام از درد به خود میپیچید و دست و پا می زد لباس هاش از عرق سرد خیس بودند مرگ رو  هر لحظه جلوی چشم هاش میدید و لگد های پسر بچه ای میخواست وجودش رو هزار پاره بکنه دوتا زن قوی دست هاش رو گرفته بودند تا تکون نخوره ملافه رو گاز میگرفت گاهی دهن باز میکرد و تا میتونست بلند جیغ میکشید ولی فاییده ای نداشت درد کم نمیشد .
   فقط چند قدم اون ور تر پشت دو تا در چند مرد و دو تا زن ایستاده بودند مردی نگران راه میرفت و پاهاش رو روی کاشی های قدیمی کف راهرو میکشید پرستاری مدام بهش نگاه میکرد و میگفت :هیس!!!!!ولی مرد آروم نداشت داشت پدر میشد و منتظر پسر خوشگلی بود از وقتی سونوگرافی نشون داده بود بچه پسره میخواست بال در بیاره آرزوی داشتن یه پسر کاکل زری رو داشت .
   زن از درد به حال بیهوشی بود بچه سر و ته شده بود زن داد میکشید دکتر و پرستارها یه لحظه آروم نداشتن .زن آرزوی مرگ میکرد درد تازه براش معنی شده بود ولی تنها چاره ای که داشت این بود که جیغ بکشه ...

یک و نیم  ساعت بعد بچه به دنیا اومده بود  و مادر و بچه هر دو خوب بودند ...زن به زندگی برگشته بود البته با یه بچه که باید تا سالها بزرگش میکرد ...مرد یه گوشه کز کرده بود و به زن و بچه نگاه نمیکرد ...سونوگرافی اشتباه کرده بود بچه دختر بود.مرد بلند شد هر طور شده بود میخواست روشنفکر بودن یه مهندس امروزی رو نشون بده ،بچه رو بغل کرد و آروم بوسید و با لبخندی تصنعی از زن پرسید :اسمش رو چی بذاریم؟
زن که مرد رو خوب میشناخت سرش رو گرداند و چشم هاش رو بست ...چند دقیقه بعد مرد ها و دو تا زن دور بچه و تخت زن حلقه زده بودن و در مورد قیافه در هم پیچیده نوزاد حرف میزدند ...زن تقریبا خواب بود ولی از حرف هاشون متوجه شده بود که دختر بچه شبیه باباشه...

در حالیکه کسی متوجه خواب بودند زن نبود ...

همکنون...

+ ??  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386???? 11:47  ????  همکنون...   | 

خون  برف وكوره آدم سوزي...

 

  یک آن می ایستی هلت می دهند و فریاد میزنند برو!
   باز هم راه میری سرت داد میکشن :تند ،تند ،تندتر!
   خسته شدی پاهات تحمل وزنت رو ندارن نگاهت خیره مانده به کجا نمیدانی می ایستی و تنها چیزی که حس میکنی ضربه قنداق کلاشینکفه به پهلوت .دوباره راه می افتی ...
   کفش هات رو در آوردن روی برف های سرد پای برهنه میدویی؟ برای چی ؟به کدام جرم نکرده؟ می ایستی کف پات رو پا پاچه شلوار هزار وصله ات خشک میکنی ...میزنن توی سرت
   سر گیجه گرفتی ،گرسنه ای ،قطرات سرخ خونت برف رو سیراب میکنه ،پاهات از سرما سوختن! هنوز پهلوت درد میکنه و هنوز باید بدویی!
    زمستان کی میروی؟ تابستان هم فرقی نداره زمستان نیشتر سرما تابستان زخم خار!تصمیمت رو گرفتی :

               "اونقدر اینجا میشینم تا بکشنم!"

میشینی روی برف و منتظر کتک ها میشی ...شروع میشه لکد پوتین های آهنی ضربت مشت دستکش های چرمی و ضربه قنداق اسلحه روسی! فقط خوشحالی که خون سرخت لباس های خاکستریشان  راکثیف میکند.کثیف نه مقدس میکند!هر آن منتظر گرمای سرب روسی هستی ولی مدام با لگد روی یخ ها سُرت میدهند .چرا نميزنند؟ چرا سعادت مرگ را نصيبت نميكنند؟ چرا نميكشنت؟چرا؟؟؟

   اونقدر توی چشمات زدن که دیگه چیزی نمیبینی ولی دیگه سرما رو حس نمیکنی هوا گرم شده و هر لحظه گرم تر میشه ...شاید رفتی جهنم ...نه جهنم هم اینقدر داغ نیست ...

تازه فهمیدی توی کوره آدم سوزی در حال پختنی کوره آدم پزی نازی ها...
به کدامین جرم حق راحت مردن رو هم نداری؟

در جواب HESAM METAL که به یادم آورد هنوز هم دنیا ضد انسان دارد...

همکنون...

 

علی رغم میلم که اصلا دلم نمیخواستم جز ادبیات چیزی رو تو وبلاگ بذارم وبلاگ ایران و اسلام رو باز کردم خواهش میکنم برید بخوونید تا در مورد عقاید من دچار سوتفاهم نشید!

+ ??  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386???? 9:38  ????  همکنون...   | 

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد    لطفا بعدا شماره گیری فرمایید...
No response to paging      please try later

پسرک دوباره شماره میگیرد همان صدای بی روح ضبط شده بی پاسخ جواب میدهد .شماره را تکرار میکند فایده ندارد شماره ها را از نو مرور میکند شماره دیگری میگیرد ...

در حال حاضر خونه نیستم بعد از بوق پیام بگذارید ...
۱۱۵ ،۱۹۷،۱۱۰،۱۴۷،هر چی شماره بلده میگیره ولی همه خیال میکنن دستشون انداخته...

پسرک گوشی رو به طرفی پرت میکنه به سختی کنار پنجره میره ولی سر و صدای کر کننده خیابان دیوانه اش میکنه کسی توی این شلوغی حرف پسرک رو گوش نمیده ...روی کاناپه دراز میکشه و خیلی آروم توی تنهایی سکوت شهر برای همیشه می خوابه...

چند ساعت بعد...
  آدم ها بالای سر پسرک حلقه زدن و صدای فریاد و شیون و داد و گریه بلنده مدام صداش میزنند همه خونه همه کوچه همه محله همه شهر همه دنیا صداش میزنند ولی فقط...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد    لطفا بعدا شماره گیری فرمایید...
No response to paging      please try later

همکنون...

+ ??  سه شنبه دوم مرداد 1386???? 10:23  ????  همکنون...   | 

   پسرک گوشه ای نشسته بود و تنها به آدم ها نگاه می کرد و گوش می داد پیش خودش احساس شادی میکرد که بین آدم های دیگه نشسته اما هر چی میگذشت حضورش کمرنگ تر میشد کم کم به یکی از اشیا محیط تبدیل میشد مثلا یه گلدان یا آباژور یا شاید کوچیکتر مثل یه چاقوی میوه خوری بازهم خیلی اهمیت نمیداد همیشه تو زندگیش این وضع رو داشت ازش ناراحت نمیشد اما کم کم حس کرد که آدم ها طوری دیگه نگاهش میکنند دیگه هیچکدومشون رو نمیشناخت حرف هاشون و فکرهاشون چند هزار سال نوری با عقاید کارد میوه خوری فاصله داشت ترسید و بلند شد و خواست با تیغه اش از خودش مراقبت کنه اما وقتی به خودش نگاه کرد دید تیغه ی یه کارد کوچک میوه خوری خیلی حقیر تر از اینه که انگشت آدم ها رو ببُره.
مردی کارد رو برداشت و باهش دندان های کثیفش رو پاک کرد و بعد بی تفاوت روی میز رهاش کرد و بعد گفت این کارد هم کند شده هم نوکش الان خم شد بعد دوباره برش داشت و توی سطل زباله انداخت
   پسرک فریاد کشید که من کهنه نیستم اما کسی صداش رو نشنید و اگر شنید نفهمید و اگر فهمید اعتنا نکرد و اگر اعتنا کرد کاری نکرد و اگر کاری هم کرد جز گره زدن کیسه زباله نکرد!
    چرا یه کارد کوچیک میوه خوری باید به آدم ها اعتماد کنه ؟
    برای آدم هایی که من میشناسم، ارزش هر آدمی به سودیه که میرسونه نه بودنش
    متاسفم...

همکنون... 

+ ??  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386???? 9:11  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME