تبليغاتX
همکنون... - سوال




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 

 

 

یعنی مسئله اینقدر پیچیده است ؟ جهان در سال ۲۰۱۲ نابود خواهد شد و باز هم مسئله اینقدر پیچیده است ؟ این قسمت از جهان که خیلی هم منتظر ۲۰۱۲ نشده و از لا اقل ۳۱ سال پیش شروع به نابودی کرده است . اما باز هم مهم نیست یعنی مسئله اینقدر پیچیده است ؟ بعد از حدود ... نه دقیقا ۳۶۳ روز باز هم همه چیز اینقدر پیچیده است حتی با اینکه کمتر از دو سال دیگر جهان نابود خواهد شد ؟  مسئله ساده ای نیست . من هم از اول نگفتم که ساده خواهد بود اما در شرایط فعلی که جهان دارد نابود میشود یعنی این مسئله هنوز اینقدر مهم است؟ نه در شرایطی که کمتر از دو سال باقی مانده است دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود . حتی اینکه این قسمت از جهان استثنائا یک ۳۱ سالی زودتر شروع به نابودی کرده است . حتی این هم مهم نخواهد بود . یعنی مسئله اینقدر پیچیده است؟ ترجیح میدهم فرض بکنم که اقوام مایا یک غلطی کرده اند . و مطمئنا ۲۰۱۳ هم خواهد آمد . اما باز هم باعث نمیشود که این مسئله اینقدر پیچیده باشد . یعنی مسئله اینقدر پیچیده است؟

 

 

+ ??  دوشنبه چهاردهم تیر 1389???? 10:42  ????  همکنون...   | 

 

نوشته ام اتفاق . گفته ام اتفاق . اما خودم ؟ همیشه توی پیاده روی های سال ۸۷ به مازیار میگفتم که هرمان بروخ میگه بزرگترین ماجرای زندگی ما بی ماجراییست . هر وقت رمان های استر رو میخوونم نمیتونم باور بکنم که چطوری میشه که اتفاقات اینقدر در رمان های استر زیاد هستن و در زندگی ما ،نه  . اما وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که شاید یه روزایی فقط و فقط مثلا جا موندن از سرویس یا نشستن کنار یه پیرمرد توی اتوبوس یا چه میدونم اینکه غذای دانشگاه حالت رو بد میکنه و کلاس نمیری و میری پرسه زنی چقدر توی زندگیم موثر بوده . خیلی وقتا در و دیوار دنیا رو زل میزنم تا چیز هایی پیدا کنم که بشه اسم جالب رو روشون گذاشت و آخرش ساده ترین مسائل برای من جالبترین میشن . دور موتور یا شباهت بدمینتون به زندگی رو که یادتون هست ؟ و بعدش شاید یه جمله فقط یه جمله به دفترچه سرخ من اضافه میشه . اتفاقات توی زندگی من نمی افتن من دنبالشون میگردم . امروز ولی واقعا یه اتفاق خوب افتاد واقعا اتفاق بود !  اتفاقا یعنی چی؟ میدونم تا اینجاشم خیلی زیاد نوشتم و بلاگفا از اینکه یه همچین پست طولانی ای در وبلاگ همکنون... ثبت میشه تعجب میکنه اما بذارین بنویسم . پشت اتفاقا چی پنهونه؟ یعنی اتفاقا معنی دارن ؟ یه بارم قبلا نوشتم ولی بازم میگم یعنی خدا پشتشونه یا یه چیزی شیبه این؟ چی؟ یا نه هیچی پشتشون نیست .چقدر زندگی ما خالیه ! امشب نیمه نهایی اروپاست .

 

 

+ ??  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389???? 16:23  ????  همکنون...   | 

 

 

 

عجیب ترین اتفاقی که توی عمرتون افتاده چی بوده؟ شاید به نظر خودتون خیلی پیش پا افتاده بیاد ولی من میخوام بدونم چی بوده

بهم میگین؟

 

 

+ ??  شنبه چهارم اردیبهشت 1389???? 9:52  ????  همکنون...   | 

 

دور موتور

میگم دقت کردین که تو داشبورد همه ماشین های دنیا کنار صفحه کیلومتر شمار و سرعت سنج یه صفحه دیگه ای هم هست که دور موتور رو نشون میده . وقتی برای آموزش رانندگی میرفتم یه بار زل زده بودم به اون صفحه و اصلا یادم رفت که برم دنده دو تا مربی گفت داری به چی نگاه میکنی ؟ گفتم به دور موتور بهم گفت به اون چرا نگاه میکنی به جاده نگاه کن . از اون موقع همیشه یه جوری دلم برای این صفحه و عقربه دور موتور میسوزه ! همینطوری توی تموم ماشین های دنیا هست ولی انگار هیچ اهمیتی نداره . اصلا نباید دیده بشه ! خب اصلا نذارنش چی میشه؟ امسال که سفر رفتیم هر وقت نگاهم به عقربه دور موتور میافتاد یاد خودم میافتادم که همیشه هستم اما اصلا هیچکس بهم توجهی نمیکنه و مهم نیستم و نبايد دیده بشم ! اون موقع یه گاز محکم میدادم و عقربه دور موتور ميرفت بالا بالا ها !

 

 

+ ??  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389???? 11:27  ????  همکنون...   | 

 

هر وقت میخواد سال نو بشه یه جوری میشم من انگار که واقعا قراره چی بشه ! همش این دور و وریا میگن مگه اون لحظه چه فرقی میکنه با بقیه لحظه ها ؟ منم که کلی کیهانشناسی و نجوم میخووندم یه روزایی میدونم که اعتدال بهاری یعنی چی و لی هیچوقت چیزی نمیگم چون من میدونم انقلاب تابستونی و اعتدال پاییزیم یعنی چی ولی هیچکس لحظه اعتدال پاییزی رو جشن نمیگیری!(چرا؟) بالاخره منم سعی میکنم که حس کنم که نه بابا اون لحظه هم هیچ فرقی با همین لحظه حالا (همکنون؟!؟) نداره . ولی هر قدر که روی سر خودم شیره میمالم میبینم که مثل آرم الجزیره که از زیر روکش کاری شبکه سه میزنه بیرون حس منم بیرون میزنه و بازم باورم میشه که اون لحظه قراره یه اتفاقی بیافته . همش فکر میکنم که اون لحظه یه مرزه بین دو تا دنیای متفاوت که وقتی ازش رد میشم وارد یه چیز دیگه میشم (وارد چی؟) تا حالاش هم همینجوری بوده و هر سال یه جوری تغییر(این هیچ ربطی به اوباما یا کروبی نداره !) کردم . اما امسال دیگه نمیخوام از این تغییر همونجوری بگذرم که از کنار دکه روزنامه فروشی بعد از بیست ودوم خرداد میگذرم !میخوام جدی بهش نگاه کنم میخوام خودمو تغییر بدم و میخوام دنیا هم حداقل در اشل من تغییر بکنه .

تو چی ،

میخوای چه تغییری بکنی ؟

میخوای چه تغییری بکنه ؟

 

 

+ ??  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388???? 15:39  ????  همکنون...   | 

 

 

 

پیدا کنید پرتقال فروش را !

 

 

 

+ ??  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388???? 13:9  ????  همکنون...   | 

 

 

حالا که همه میگویند

دروغ بگویید !

 

 

 

پ.ن. بر گشتن هنیکای عزیز به وب نویسی اونقدر مهم هست که بخوام به همه دوستام خبر بدم !

 

 

+ ??  شنبه شانزدهم آبان 1388???? 10:21  ????  همکنون...   | 

 

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت
کی با ما راه میایی جون مادرت !

                                                              >محسن نامجو<

 

 

چرا دنیا با ما راه نیومد؟ چرا اینجوری بهمون پاتک زد ؟ چرا جفت ما جور نشد؟ چرا هر چی زدیم به بن بست خورد ؟ چرا خدا کمکمون نکرد ؟ چرا هیچ کجا حرفی از من نیست ؟ چرا من باید به مازیار حسادت بکنم ؟ چرا به دنیا اینجوری باید نگاه بکنم ؟ چرا به مانکن پشت ویترین مانتو فروشی هم با حسرت نگاه میکنم ؟ چرا ؟

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  جمعه سی ام مرداد 1388???? 8:51  ????  همکنون...   | 

 

 

یه روز یه اسپرم از میون میلیون ها اسپرم وارد یه اووم از میون هزاران اووم شده و یک نسخه ۴۶ تایی کروموزوم جفت شده و حاصل این برخورد اتفاقی شده من و تو !

یعنی ما همه حاصل اتفاقیم ؟

 

خدا کجاست؟

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

 

+ ??  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388???? 8:7  ????  همکنون...   | 

 

Born to Kill

این عبارت رو توی فیلم غلاف تام فلزی استنلی کوبریک پیدا میکنین . برام خیلی جالب بود !

یک نفر به دنیا میاد که دیگران رو از دنیا اخراج بکنه!

یه حس عجیبی داره !

ترسی؟

دلهره؟

مرگ...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  چهارشنبه هفتم مرداد 1388???? 12:45  ????  همکنون...   | 






در زندگي به دنبال چي هستيم؟
اين روزا همش دارم به اين فكر ميكنم :

از زندگيم چي ميخوام؟

تا حالا فكر كردي؟

آرامش ؟

موفقيت ؟

ثروت ؟

عشق ؟

شهرت ؟

چي؟



خوشا بحال كسيكه اون قدر از بند ديگران آزاده كه ميتوونه راحت در ملا عام بي اعتنا دراز بكشه و بخوابه !
زندگي يعني اين !


+ ??  جمعه چهاردهم فروردین 1388???? 9:42  ????  همکنون...   | 



درست از آذر ماه ۸۴ دارم وبلاگ مینویسم . توی تموم این مدت خیلی چیزا نوشتم و خیلی دوستا پیدا کردم . تقریبا برای تمومشون من فقط همکنون... بودم ! دوست دارم هویت و شخصیت من رو حدس بزنید!

به نظرتون همکنون... چطور جونوریه!؟

منتظرم...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.


پ.ن

شيطون بلا (sonia)  عزيز .باور كن خيلي دلم ميخواد باهت حرف بزنم اما وبلاگت مشكل داره . كامل باز نميشه اميدوارم اينو بخووني .

+ ??  سه شنبه یازدهم فروردین 1388???? 13:54  ????  همکنون...   | 

 

۱- یه روز یه آقایی پیش مدیر کل اداره دولتی رفت . بهش پیشنهاد رشوه داد . مدیر قبول نکرد .

۲- مدیر برای این قبول نکرد که مسلمون بود .

۳- "آقا"  برای این پیشنهاد رشوه داده بود که توی ایران رشوه دادن رایجه

۴- مدیر برای این مسلمون بود که توی ایران بود .و مومن بود چون توی خانواده مذهبی بزرگ شده بود.  

۵- "آقا" چون پولدار بود ،به خودش اجازه داد این پیشنهاد رو بده.

۶- اگر مدیر توی یک کشور اروپایی زندگی میکرد هم رشوه نمیگرفت .

۷- اگر "آقا" توی یک کشور اروپایی زندگی میکرد ،پیشنهاد رشوه نمیداد .

۸- مدیر  میتونست رشوه بگیره اما نگرفت .

۹- "آقا" میتونست پیشنهاد رشوه نده اما این کار رو انجام داد .

۱۰- مدیر و آقا چقدر در کاری که کردن آزاد بودن؟

۱۱- آیا آزادی وجود داره؟

 

همکنون...

+ ??  چهارشنبه یکم آبان 1387???? 10:50  ????  همکنون...   | 

 

چرا؟ بارها شنیده ام :چرا؟! آخرین بار فریدون پرسید :چرا؟ یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟
و اینبار شاید بر عکس همیشه چیزی نگفتم . کم کم دارم به سکوت عادت میکنم . فریدون های زیادی وجود دارند . و البته جواب ها هم به تعداد فریدون ها زیادند . سکوت اما کمیاب ترین جوابیست که من یافته ام .
چرا زندگی؟
 زندگی برای این بوجود اومد که یه روز فریدونی پیدا بشه و بپرسه : زندگی یعنی چی؟

همکنون...

+ ??  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387???? 14:42  ????  همکنون...   | 

 

اگه مُردی چی؟
اگه مردی و دیدی که اون ور خط خبری نبود چی؟
اگه اعتقاداتت - هر چی از اسلام ناب محمدی تا پست مردن ترین تفکر - تو زرد از آب درومدن چی؟
یا نه اگه مردی و دیدی بعد از مرگ هم حقیقت آشکار نشد چی؟!
اگه مردی ولی از خماری در نیومدی و اون ور بیشتر از اینور لنگ در هوا موندی چی؟
اگه حقیقت دروغ بود چی؟
اگه بیخودی به افلاطون و ارسطو  و جوجه های قرن های بعدشون اعتماد کرده بودی چی؟
اگه حقیقتی وجود نداشت چی؟

من فکر میکنم باید به خدا اعتماد کنیم؟!

+ ??  شنبه بیستم مهر 1387???? 14:5  ????  همکنون...   | 

اطمینان؟

 

چطوری میتوونیم راهنمایی دیگران باشیم وقتی خودمون هنوز محکم روی زمین نایستادیم؟

همکنون...

 

روزانه های من

+ ??  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387???? 14:9  ????  همکنون...   | 

پست قبلی رو یه نگاه بنداز بعدا بیا اینجا.

 

خوب حالا .اگه قبلا نظر داده بودی یادت بیار چی نوشتی و اگه نه همین الان برا خودت نظرتو بگو .جواب سوال پست قبل رو اینجا دوباره تصورکن .
وقتی نظرات این پست رو خووندم بی تعارف رک میگم خیلی متاسف شدم و البته خیلی خوشحال اما تاسفم بیشتر بود. من نوشتم قدرت جنایت یکی از ویژگی های آدمه واقعا چطور از این قدرت باید استفاده کرد؟ فکر کردی چقدر باید پست بود تا آدمای عادی رو با این قدرت نابود کرد!؟ قدرت نابود کردن  یه ادم کوچیک هم اندازه خودت؟ نه !!!
خدا این قدرت رو برای کارای مهمی گذاشته! خیلی مهمتر از یه انگیزه شخصی!
متاسفم که عده کسانی که از این قدرت در راه اجتماع استفاده خواهند کرد از انگشتان یک دست هم کمتره!!!
من نظرات پست رو بستم تا کسی نظر دیگری رو نخوونه و خودم هم دیگه نخواهم خواند اما بدونید قدرت جنایت هم یه وسیله است برای هدفی بزرگ! هر کسی لایق نیست که برای کشتنش دست هامون رو آلوده بکنیم!

متاسفم، بیشتر از همه برای خودم .

همکنون...

 

روزانه های من

+ ??  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387???? 17:57  ????  همکنون...   | 

 

جنایت

می خوام سوال بپرسم . چقدر حاضری رک جواب منو بدی؟
اگه خود خدا هم تضمین بده که مجازاتت نمیکند ،و تضمین بدهد جز او تا آخر تاریخ هیچکس خبر دار نمیشود ، چه کسی رو میکشی؟ دوست داری کی رو بکشی؟ اگه بدونی هیچکس جز خدا خبر دار نمیشه؟ حتی خودت هم فراموش میکنی اینکار رو کردی!و مجازاتی هم در کار نیست!چه کسی رو میکشی؟!البته به جز خودت!!!یه آدم دیگه ،کی رو میکشی؟

تا حالا به این قدرت انسان فکر کردی :

قدرت جنایت!

 

همکنون...

 

 روزانه های من

+ ??  جمعه ششم اردیبهشت 1387???? 11:45  ????  همکنون...  

خنده

چند دست لباس نو؟
چند جفت کفش؟
مسافرت اروپا ؟ یا نه خیلی ارزون تر تور هندوستان؟
عیدی های کلان؟

سریال طنز ؟
خونه پدر بزرگ؟
حد اکثر اصفهان رفتن ؟
تخم مرغ رنگی؟

چی میخندونه ما رو؟
چقدر خندیدن سخت شده به خدا!
چرا اینقدر سخت میخندیم ما ؟
این همه پر خرج ؟!

 

چند میگیری خنده کنی؟

 

همکنون...

+ ??  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386???? 11:0  ????  همکنون...   | 

Human

اعتراف !
به بد بودن؟ چه میدانم ؟
گناه؟ امید؟ زمان؟ اعتراف کنیم!

چقدر آماده ای محاکمه بشی؟ دادگاه خدا رو نمیگم که بحث ماورائی بشه فلسفی بشه و یه عده ای زرنگ راحت منکرش بشن نه چقدر حاضری توی دادگاه انسانی محاکمه بشی دادگاهی که قاضیش یک انسان باشه!

اگر از خدا میترسی از این یکی نباید بترسی!

اعتراف کن و

                                                      محاکمه

همکنون...

+ ??  شنبه هجدهم اسفند 1386???? 20:56  ????  همکنون...   | 

هر گاه می آمدم خبری نبود نا امیدی بود و امیدی نبود صبر بود و وصالی نبود زمین بود و صدایی نبود درخت بود و میوه ای نبود جوی بود و آبی نبود ابر بود و بارانی نبود آفتاب بود و گرمایی نبود زمستان بود و بهاری نبود ...

و امروز هر گاه می آیم هنوز هیچ نیست جز نا امیدی ،فراق ،سکوت،درخت برهوت،خشکی و سرما!
و امروز هنوز اما امیدی هست هنوز کور سو نگاه خسته هر پیر مرد نیمه کور در دشت بی کران سیاهی سرنوشت ما شاید به نور کرم شبتابی امید بندد شاید به چراغ ترمز یک کامیون قدیمی در جاده های دور شاید!؟

و فردا چی ؟
فردا نیمچه بینایی تک چشم پیر مرد هم نابود خواهد شد کرم شبتاب از نور پاشاندن پشیمان میشود و کامیون راننده خوابالو یش را ته دره به آتش بازی میبرد و فردا تنها اتفاق مرگ پیرمرد است ...

شوپنهاور راست میگه :زندگی یعنی شر؟

همکنون...

+ ??  جمعه دوازدهم مرداد 1386???? 8:36  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME