تبليغاتX
همکنون... - ادبیات با طعم همکنون




















بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 



!The Joke




+ زندگی یک شوخی بی مزه است . تاوان یک شوخی را میدهیم .
+شوخی میلان کوندرا را ظرف مدت چهار سال ،دو بار بخوانید . 

+ ??  دوشنبه دهم بهمن 1390???? 22:9  ????  همکنون...   | 


کم هوش بودن و بد شانسی . 

خیلی وقت ها دیگران (و خودم )، من را به این دو صفت میشناسند (میشناسیم ) . ظاهرا باید از این ناراحت باشم . اما نیستم . دلیلش روشن است . اگر احمقم - که هستم - . اگر بد شانسم - که باز هم واقعا هستم - . یعنی هرچیزی که هستم - و البته خیلی چیز زیادی نیستم - و هر چیزی که به دست آوردم  - که البته خیلی چیز زیادی نیست - حاصل تلاش خودم بوده . من هیچ چیزی رو از تقدیر نگرفته ام .  نه ،این هم خیلی تند بود . چیز های مهمی از تقدیر نگرفته ام . من حاصل خودم هستم . و اعتراف میکنم محصول خوبی نبوده ام . یک تولید کننده انسان تازه کار بوده ام . 

+ ??  شنبه سوم دی 1390???? 23:27  ????  همکنون...   | 


همیشه خودتی که باید حس کنی وقت نوشتن به پست جدید توی وبلاگت رسیده . ولی گاهی هم نگاه کردن به صفحه وبلاگ خودش خیلی چیزا رو یهت یادآوری میکنه . الان شنبه رو به پایانه و ال کلاسیکو میخواد شروع بشه . ال کلاسیکویی که شاید یکی از بهتریناش باشه اما من نمیتونم ببینمش . مهم نیست ، اگه عمرم طبیعی باشه و 2012 دنیا نابود نشه کم کم فرصت تماشای 120 ال کلاسیکوی دیگه رو خواهم داشت . البته اگه برای اون 120 تا هم مشکلی مثل مشکل امشب پیش نیاد . من دوست دارم همه فوتبال هایی رو که دوست دارم نگاه کنم . زندگی به ندیدن یک ال کلاسیکو نمیارزه! یاد حافظ افتادم و همین الان این عنوان رو برای این پست انتخاب کردم . "به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد "زندگی به ندیدن ال کلاسیکو نمیارزد ...

+ ??  شنبه نوزدهم آذر 1390???? 23:58  ????  همکنون...   | 




دیروز من تو را ناراحت کردم . 

امروز تو مرا ناراحت میکنی . 

ما همیشه همدیگر را ناراحت میکنیم . 




+ ??  شنبه دوم مهر 1390???? 9:33  ????  همکنون...   | 

 

 

 

من اینجا شعری نوشته ام .

این/ آن یک کلمه است .

شما میتوانید آن / این را بخوانید ./؟/!

 

 

 

 

 

 

 

+ ??  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390???? 10:45  ????  همکنون...   | 

 

 نبش خیابون فرعی و یه کوچه بن بست یه ساندویچیه . درست شبیه تمام ساندویچیای دیگه ست  یعنی هیچ چیزی نداره که بخواد باعث بشه که بگیم این ساندویچی با بقیه ساندویچیا فرقی داره . همون صندلی های قدیمی همون نمکدون و فلفل و ظرفای پلاستیکی حاوی سس که البته به صورت دستی چند برابر رقیق شده و همون لیست کثیف شده غذا ها روی دیوار که البته در قسمت مربوط به قیمت ها کاغذ های مستطیلی تمیز تری مربوط به قیمت های جدید روی تابلو چسبونده شدن . لیست غذا ها تفاوت چندانی با لیست های دیگه نداره . ساندویچ های معمولی سوسیس ، کوکتل ، بلغاری و همبرگر . و مطابق خوشامد ایرانی ها ساندویچ مغز ، زبان ، بندری و جیگر . ساندویچی یه ساندویچ دیگه هم داره . ساندویچی که حالت رسمی نداره و به همین خاطر به طور رسمی هم ارائه نشده یعنی نمیتونین در لیست غذا ها مثلا بین ساندویچ مغز و بندری اسمش رو ببینین . و درست مثل همه چیز هایی که  جز موارد غیر رسمی طبقه بندی میشن خریدن این ساندویچ غیر رسمی هم فقط بصورت یه رویداد خیلی ساکت اتفاق میوفته . ولی این غیر رسمی بودن مانع از داشتن یه اسم براش نشده . بین خودمون یه اسم غیر رسمی براش گذاشتیم : ساندویچ فقرا . مجموعه ای از یک نان باگت ، چند تیکه گوجه فرنگی و چند تیکه باریک و دراز خیارشور از کاهو هم که خبری نیست چون کاهو هم مثل لاک روی ناخن امنیت مردم رو به خطر میاندازه ،اگر خوش شانس باشی و ساندویچ فروشی سر حال باشه مقداری خلال سیب زمینی هم نصیبت میشه . ساندویچ فقرا خیلی به فلسفه "فست فود " نزدیکه ، وقتی سفارشش میدی فقط کافیه ۵۰۰ تومنیت رو روی پیشخوان بذاری و بلافاصله ساندویچ فقرات رو توی کاغذش بگیری . وقتی توی دستت میگریش از ساندویچ های دیگه سبک تره ولی کاغذ دورش فرقی با ساندیچای دیگه نداره . از صدای خش خش کاغذش خوشت میاد.

+ ??  سه شنبه هجدهم مرداد 1390???? 18:55  ????  همکنون...   | 

 

پماد تترا سایکلین برای لب خیلی خوبه . ولی جبران کمبود ویتامین رو نمیکنه . برای شکستگی ناخن باید قرص روی بخوری . برای آلرژی پوستی حاد هیچی بهتر از قرص آپو پوکسین نیست ،فقط خواب آوره و روی بسته اش نوشته "پس از مصرف رانندگی نکنید " وقتی تپش قلب پیدا میکنی رایج ترین قرصی که وجود داره پروپرانولوله . برای یه سر درد ساده یه استامینوفن کدئین کافیه ولی اگه وضعت خراب شد آسپرین بخور . قرص فاراماتن  یه معجون کامله ولی بیشتر برای سالمندان به درد میخوره . هیچوقت قرص کلسیم نخور ،وقتی میخوری توی دهنت مزه فلز میده . پماد ویتامین آ برای پوست پوست شدن  پوست روی دست خوبه . شامپو ویتامین ای برای شوره سرت بزن . وقتی هم بد خواب شدی یه دیاسپام بزن مشکل حل میشه . کلداکس و کلد استاپ هیچ فرقی باهم ندارن فقط کارخونه هشون فرق میکنه ولی از من میشنوی کلداکس یه چیز دیگه ست . همیشه سرم شستشو استفاده کن ،گلوت رو ضدعفونی میکنه ،حتمنم لازم نیست از داروخونه بخری یه کم آب جوش سرد کن توش نمک حل کن میشه سرم شستشو . برای خارش بدنت پماد هیدروکسی زین خوبه . شربتشم هست ولی با آپوپوکسین نخور هیچوقت . قرص زیر زبونی داری تو خونه؟

+ لیلی جان که برام کامنت میذاری و آدرس نمیذاری خیلی ممنون . اگه آدرستو بدی خوشحال میشم .

+ ??  سه شنبه چهارم مرداد 1390???? 14:0  ????  همکنون...   | 

 

 

نفس کشیدن رو یادم رفته . نمیتونم مثل قبل نفس یکشم و اغلب یادم میره که باید نفس بکشم . اونقدر نفس نمیکشم که یهو نفسم تنگ میشه و یهو یه نفس عمیق میکشم . قلبم تند تند میزنه . پروپانول میخورم و آپو پوکسین آ هیچم به عوارض هیچ کدوم فکر نمیکنم . هیچ کس هم متوجه نمیشه . خب تقصیر خودمه هیچوقت بلد نبودم درست نفس بکشم . مامان همیشه بهم میگه چرا هی هن هن میکنی موقع نفس کشیدن و من فکر میکنم که "موقع نفس کشیدن " یعنی کی؟ مگه نفس کشیدن مثلا تخته نرد بازی کردنه که موقع داشته باشه . واسه همین نفس های بدم و تپش قلبم شب ها خوابم نمیبره . و عوضش ظهر ها تنها راهی که برای خلاصی از حس تنش های زیر پوستم پیدا میکنم خوابیدنه . و هر وقت از خواب بیدار میشم بیشتر از قبل به زیست شناسی ایمان میارم چون از حجم عرقی که از بدنم دفع شده مطمئن میشم که بیشتر از ۷۰ درصد بدنم باید آب باشه تا بتونه تخت خوابم رو اینطوری خیس کنه ... دیشب یه لحظه نفسم گرفت . خود خودش بود . مطمئنم خودش بود . چون همراه با اون شدیدا خوابم اومد... میخواست خوابم کنه تا کارش رو بی نقص انجام داده باشه ...ولی خودم رو نجات دادم . خود مرگ بود . مطمئنم خودش بود . هیچوقت اینقدر بهم نزدیک نبود . و هیچوقت اینقدر ازش نترسیده بودم . شاید اومده بود یه چیزایی رو بهم اثبات کنه .مثلا ثابت بکنه که با بدنی که ۷۰ درصدش آبه نباید خیلی مغرور باشم ! دیشب برای اولین بار دونستم که میمیرم .

+ ??  شنبه بیست و پنجم تیر 1390???? 18:17  ????  همکنون...   | 

 

 

وضعیت ما دیگر زیاده پست مدرن شده . به کمی، کمکی سنت محتاجیم به باز گشت به کاغذ و خودکار به بازگشت به نظم سنتی به اعتقادات و تعصبات شاید . حتی.

 

 

 

 

"خودت میدونی " من واقعا خودم نمیدونم . به معرفی نیاز است . تمام.

+ ??  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390???? 20:45  ????  همکنون...   | 

 

نیاز چندانی به مرور خاطره ها نیست . نیازی نیست که یک دفتر خاطره داشته باشی . خاطره ها نه توی دفتر ها جا میشن نه میشه واقعا مرورشون کرد. گاهی دم صبحی که یهو زود تر از روز های قبل بیدار میشی . گاهی شب ها وقتی خوابت نمیبره وقتی داری تقلا میزنی که بخوابی ... گاهی توی تاکسی وقتی داره از مقصدت رد میشه و حواست نیست که بگی آقا خیلی ممنون ... تو این جور ژست هاست که خاطره ها از خط ذهنت رد میشن و تعجب میکنی که چقدر خوب زنده و تازه موندن ... کجای ذهنت میمونن این خاطره ها این خاطره ها ؟ نیاز چندانی نیست که سفر برید برای فراموشی - آندره ژید رو که خووندید؟- نیازی به هیچ چیزی نیست. هیچ کاری نمیشه با خاطره ها انجام داد . خودشون هستن که تصمیم میگیرن کی زنده باشن کی مرده ... هیچوقت هم خوب وبد نیستن ،فقط خاطره ان ... گذشته هایی که مدام به زمان حال ما مربوط میشن . گذشته هایی که وجود ندارن . فقط حال وجود داره ... گذشته جایی در ذهن ما نیست . گذشته ردیه که روی همکنون مونده ... خاطره ها همه لحظه ها هستن...

 

+ ??  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390???? 17:9  ????  همکنون...   | 

 

من خودم را شگفت زده میکنم . گاهی کار هایی ازمن سر میزند که خودم هم باورم نمیشود که این من بوده ام که آن حرف را زده ام یا آن کار را کرده ام . بیشتر مواقع هم از اینکه کاری را انجام داده ام که خودم هم باورم نمیشد انجامش دهم خوشحال میشوم . گاهی جسارتی از خودم نشان میدهم و بعد فکر میکنم که چرا مامانم همیشه فکر میکند که من خیلی خجالتی هستم ولی باز هم هستند مواقعی که باید کاری بکنم سر صحبتی را باز کنم ... اما نمیتوانم کاری بکنم از کنارآدم ها رد میشوم ... و هیچ ...
من خودم را شگفت زده میکنم وقتی که فکر میکنم من خیلی راحت کار سختی را انجام خواهم داد ولی در آن کار سخت گیر میکنم ولی در مقابل گاهی بی هیچ فکر قبلی ای و آمادگی ای کار هایی میکنم .. من خودم را شگفت زده می کنم . هر روز قسمت های تازه ای از خودم را کشف میکنم .و هر روز بیشتر حس میکنم که باید کمکی بگیرم ولی در مقابل درخواست کمک هم سستی نشان میدهم و به کسی اعتماد نمی کنم .برای خودم سرزمین ناشناخته ای هستم که فقط در عمل خودم را کشف میکنم در موقعیت هایی جدید ... من موجود ناشناخته ای هستم. من خودم را شگفت زده میکنم .

+ ??  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390???? 16:15  ????  همکنون...   | 

 

پیام جعفری مرد .یکسال بزرگتر از مابود.به همین سادگی . باید این را توی دفترچه ام بنویسم . یادم نمی آید که کی برای اولین بار او را دیدم اما سه تصویر ذهنی فوق العاده از او دارم : پیام جعفری سر صف سنگکی ،پیام جعفری در حال پیاده شدن از تاکسی و پیام جعفری با کلاه لبه دار مشکی در حال پارو کردن برف . پیام جعفری مرد . این را میثم به من گفت و من مجبور شدم دوبار برای خودم تکرار کنم :پیام جعفری مرد پیام جعفری مرد ...تا یک جمله ساده با فعل ماضی به یک اتفاق در گذشته تبدیل شود . یک سال بزرگتر از ما بود ،این را خودم میدانستم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد ،این را هم میثم به من گفت .هیچ کدام از ما آنجا نبود .تنها چیزی که میدانیم این است، یک روز تابستانی بود .ماشین غریبه ای خراب شده بود .پیاده شده بود تا ماشین غریبه را هل بدهد و مرد . هیچ چیز پیچیده ای در بین نیست . یادم باشد این را هم دردفترچه ام بنویسم .گه گاه توی کوچه میدیدمش . من میگفتم :چطوری پیام - و کلمه جعفری را هم توی ذهنم اضافه میکردم تا با پیام رفائی اشتباه نکنم -و پیام میگفت : چاکریم! میثم میگفت یکسالی میشد که کار میکرد ،شاید بیمه عمر هم داشت ،این یکی از حدسیات خودم است .توی گردنه اسدآباد مرد.یادم باشد حتما این را هم در دفتر چه ام بنویسم .پیاده شده بود تا ماشین غریبه ای را هل بدهد و مرد. قضیه آنقدر ساده است که اصلا اتفاق نیافتاده است . فرض کنیم آبان ماه ۶۷ به دنیا آمد بیست و دو سال زندگی تا عصر یک روز تابستانی برای هل دادن ماشین یک غریبه پیاده شد و مرد .هیچ تصویر ذهنی دیگری از او به ذهن من اضافه نشد . هیچ تابلوی جدیدی به تابلوهای جاده اضافه نشد .مقصد هیچ مسافری عوض نشد . فاصله هیچ دو شهری کم نشد . حتی خط ترمزی هم باقی نماند .پیام جعفری مرد . یکسال بزرگ تر از ما بود .به همین سادگی.

+ ??  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390???? 11:5  ????  همکنون...   | 

 

بچه های قرن ما بچه های خیلی شاد نیستند. اشیای قرن ما اونقدر دووم نمیارن که تبدیل به گوشه ای از زندگی بشن تبدیل به ظرفی برای خاطره های آدم ها بشن . اشیای قرن ما یک بار مصرفند و زود دور انداخته میشن . آدم های قرن ما به جای فکر کردن به خاطره ها مدام به فکر آینده هستن . به فکر مدل های بالاتر به فکر Up grade کردن گوشی موبایلشون .. تلوزیونشون .. ماشینشون .. قرن ما قرن تمام شدن خاطره ست . قرن سرعت قرن تغییرات سریع .. بچه های قرن ما با اشیا زندگی نمیکنن با اون ها بزرگ نمیشن .. بچه های قرن ما بین اشیا دست به دست میشن .. یاد آلبوم های قدیمی بخیر.. با هر عکسی میشد ساعت ها زندگی کرد . مدام هر گوشه اش رو برای کشف یه خاطره جدید فراموش شده گشت . لوکیشن هر عکسی رو میشد خوب توی حافظه ها حفظ کرد ولی حالا توی رم دوربینت چهار هزار عکس داری اونقدر زیاد که از دیدنشون خسته میشی زود زود ردشون میکنی و اصلا نمیبینیشون .. عکس های قدیم برای به خاطر سپردن لحظه ها بودن و عکس های قرن ما برای فراموش کردن لحظه ها . بچه های قرن ما وقتی پدر بزرگ مادر بزرگ بشن چی دارن که به نوه هاشون بعنوان یادگار کودکشون نشون بدن ؟ اشیا قرن ما تاریخ مصرف دارن ، حتی برای حافظه ها .. وقتی فیلم دوربین رو برای ظهور عکس هات به عکاسی میدادی و چند روز بعد عکس هات رو که نصفشون بدتر از اونی بودن که میخواستی دریافت میکردی اون موقع بود که قدر اشیا رو در زندگی آدم میفهمیدی .. بچه های قرن ما خوشحال نیستند .. بچه های قرن ما نمیتونن سیب گاز بزنن از اون سیب ها که بابا بزرگم هفتاد سال در حال گاز زدنش بود .. همون سیبی که اولین بار کنار مامان بزرگم گاز زده بود .. زمانی که اونقدر دوره که انگار قبل از تولد قرن ماست.. قرن ما از لذت گاز زدن یک سیب محرومه..

+ ??  شنبه سیزدهم فروردین 1390???? 10:51  ????  همکنون...   | 

 

 

قرارمان ،

روزهای بارانی

زیر باران،

حتما بیا !

 

 

 

+ ??  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389???? 19:49  ????  همکنون...   | 

 

 دست ،
بدون هیچ استعاره ای .
دست انسان.
لمس
لامسه ،لذیذ ترین حس
گرمی،دوستی،کار،محبت،عشق،بدون هیچ استعاره ای
بدون هیچ نمادی .
دست .
بازمانده خدا در انسان .
دست،
دست انسانی ،

 

 

+ ??  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389???? 19:18  ????  همکنون...   | 

 

 

دومین سکسکه ات رو قورت میدی که صفحه سفید بلاگفا روی مانیتو جلوی صورتت باز میشه . و تو با یه چالش جدید روبرو میشی هر پست توی وبلاگ یه ماجرای جدیده . خب شاید تا حدودوی به این دلیل که وقتی کسی داره وبلاگ میخوونه فرق میخکنه با وقتی که همون آمد داره ترکیبات اسنک چی توز رو میخوونه یا حتی وقتی که داره - و حالا سکسکه سوم- مادام بووآری رو میخوونه . چون وبلاگ مسلما روزنامه نیست - هر چند توی ایران شده - و البته کتاب شعر و داستان هم نیست ... برای من لا اقل وبلاگ جایی که توش برای دیگرانی مینویسم که فقط دیگران باقی میموونن و من هم براشون دیگران خواهم بود . وبلاگ جاییه که درش حرف هایی رو میزنیم که نمیخوایم به آدم های اطرافمون بزنیم . نه اینکه حرف خاصی باشه اما وقتی وبلاگ میزنیم یعنی ... یعنی آدم های اطرافمون مخاطب اونها نبودن یا لااقل کافی نبودن . وبلاگ قلمرو حرف های یواشکیه جایی که حرف های یواشکیمون رو مینویسیم برای دیگرانی که دقیقا چون نمیشناسیمشون دلمون میخواد حرفمون رو به اونها بزنیم . و درست به همین دلیل وبلاگ یه چالشه ... یه ماجراجوییه توی ذهن دیگران . هر پست - هر چند مسلما خیلی زود فراموش میشه - میتونه دقایقی از زندگی کسانی رو پر بکنه که دیگران هستند . و  این ها یواشکی های یه آدم دیگه ان ! و من خوشحالم که صفحه سفیدی دارم برای حرف های یواشکیم ... و حالا انتظار برای سکسکه چهارم ...

+ ??  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389???? 21:52  ????  همکنون...   | 

 

 

اسفند خنک میشود
از سرما به خنکی می رسد ،
اما به گرما ،نه
خیلی همت کند خنک میشود ..
                                              گرم شدن ،اما

                                                                    فصل دیگری میخواهد ..

 

 

 

+ ??  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389???? 10:23  ????  همکنون...   | 

 

 

حس میکنم

شبیه یه جواب شدم ،

یه جواب بدون سوال

 

 

هیچکس منو نمیپرسه ..

 

+ ??  شنبه چهاردهم اسفند 1389???? 16:34  ????  همکنون...   | 

 

 

از داروخانه که بر میگشتم ، توی صف ATM نوبتش شده بود . من از زیر پل چند هزار تنی رد شدم و دیگر هرگز او را نمی دیدم.

 

 

 

+ ??  سه شنبه دهم اسفند 1389???? 16:25  ????  همکنون...   | 


و بالا خره بهمن ماه

این بهمن ماه یک تفاوت با همه بهمن ماه های دیگه داره

بهمن ماه امسال باید بالاخره ماه پیروزی باشه !


سی و یک سال ..

+ ??  دوشنبه چهارم بهمن 1389???? 20:16  ????  همکنون...   | 

 

من جدا دارم آپ میکنم . این آپ یه فرقی با همه آپ های قبلی این وبلاگ داره من همیشه میدونستم که مثلا سه شنبه آپ میکنم . پیش اومده که نتونم اون روزی که میخوام آپ کنم و باز هم خیلی خیلی پیش اومده که ندونم میخوام چی بنویسم و در لحظه یه چیزی رو انتخاب بکنم ولی هیچوقت نشده بود که ندونم میخوام آپ بکنم !

حالا دارم آپ میکنم .

در حالیکه بدون شک سخت ترین روز های عمرم رو زندگی میکنم .

من میخوام خط عوض کنم . الان مثل یه قطارم که با سرعت ۱۳۰۰ کیلو متر در ساعت به نقطه تعویض خط نزدیک میشه و باز در عین حال که قطارم سوزن بانی هم هستم که باید به موقع کارش رو انجام بده تا زندگی من وارد یه مسیر کاملا جدید و البته به اعتقاد خودم درست بشه . سخته هم قطار باشی و هم سوزن بان .

 

من یک سوزن بان هستم .

 

+ بداهه بداهه بود و احتمالا با غلط تایپی وقت ویرایش ندارم .

+ ??  سه شنبه بیست و یکم دی 1389???? 15:37  ????  همکنون...   | 

 

 

 

وقتش نرسیده که آپ کنم؟

 

 

+ ??  دوشنبه هشتم آذر 1389???? 22:35  ????  همکنون...   | 

 

 

 

ما در ذهن خود تصوری از موجود کامل داریم .

بزرگ ترین نقص  "نبودن"  است .

پس موجود کامل نمیتواند نباشد .

تمام .

 

 

 

+ ??  سه شنبه چهارم آبان 1389???? 9:58  ????  همکنون...   | 

 

باید خیلی سریع آپ کنم . چون وقت ندارم . چون کلی کار دارم ،چون درس دارم . چون یک هدفی دارم که دوست ندارم بهش نرسم . اما ... اما خیلی چیز ها رو دوست دارم . من این وبلاگ رو دوست دارم . فکر کردن به اینکه باید برای مدتی - هر چند موقت - ترکش کنم  . خوب نیست . مطمئنا گهگداری سری به وبلاگ خواهم زد . اما شاید نباشم مثل قبل تا ... امیدوارم به هدفم برسم ... اما بهر حال من این وبلاگ رو دوست دارم ..

 

+ ??  پنجشنبه هشتم مهر 1389???? 8:23  ????  همکنون...   | 

 

 

هوا آفتابیه ... پنجره هنوز بازه ... من هنوز توی اتاقم هستم ... این کیبورد هنوز کیبور PC خودمه ... بویی که میاد بوی غذایی مامانه ... هنوز میتونم روی تخت خواب خودم چرت بزنم ... هنوز توی خونه هستم ... فردایی هم در راهه ... فردایی که احتمالا دیگه خیلی هم آفتابی نباشه ... مجبور باشن پنجره رو ببندند... من دیگه توی اتاقم نباشم ... برای نوشتن در hamaknoon.net از چه کیبوردی استفاده خواهم کرد ؟ و کجا در کنار کی و چه غذایی خواهم خورد ... دیگه نمیتونم روی تخت خودم چرت بزنم ... چی میخواهد پیش بیاد ؟ بعد از سه سال نباید این رو بپرسم... هیچکس منتظرم نیست... این خوبه ؟ هوا هنوز آفتابیه...

 

+ ??  سه شنبه سی ام شهریور 1389???? 14:7  ????  همکنون...   | 

 

 

 

خوابم  میاد ..

 

 

 

+ ??  دوشنبه هشتم شهریور 1389???? 14:3  ????  همکنون...   | 

 

 

با اینکه این از رونق افتاده ترین تابستان وبلاگ منه اما بذارین یه مطلب خیلی مهم رو با شما در میون بذارم . خب چطوری بگم ... بذارین از اینجا شروع کنم . ای داد بیداد دید چی شد ؟ میخواستم از اونجا شروع کنم همون جا که نوشتم "اینجا" (البته نه اینجا که نوشتم اینجا ! خدای من من که بازم نوشتم اینجا! منظورم اونجاست که برای اولین بار توی این متن نوشتم اینجا !) خب چی داشتم میگفتم ؟ از کجا شروع کرده بودم ؟ آهان از "اینجا" ولی نه از اینجا  از اولین جایی که توی این متن نوشتم اینجا . ولی من میخواستم حرف رو از اونجا شروع کنم . میخواستم اولین کلمه ایکه مینویسم اونجا باشه ولی کلمه اینجا اومد بجای اولین کلمه ایکه من میخواستم بنویسم . حالا خیلی مهم نیست... من میتونم به جای اونجایی که الان اینجاست از اینجا شروع به نوشتن کنم . اه اه اه ! این چه وضعشه من هر وقت میخوام که ازط یه نقطه توی این صفحه سفید (!) حرفم رو شروع کنم این کلمه اینجا میاد بجاش . پس این دفعه اصلا دیگه نمیگم اینجا چون اینجا دشمن منه... اصلا لعنت به اینجا ! یه دیقه صبر کنین . خب الام یه دیقه صبر کردین ( و عجیبه که این دقیقه اصلا توی متن دیده نمیشه خب بخاطر اینکه شما الان اینجا نیستین ( منظورم اینجا بود که الان من نشستم نه اون جا توی خط  دوم این نوشته که نوشته اینجا و نه اونجاهایی که توی خط سوم این نوشته نوشتم اینجا و نه اون اینجایی که توی سطر چهارم این متنه . و نه اینجای اول و اینجای دوم و اینجای سومی که توی سطر پنج هست . و نه اینجایی که در سطر ششم وجود داره . و اینجای خط هفتم و نه دو تا اینجای خط هشتم . ونه یه دونه اینجای سطر نهم . و باز هم دو تا اینجای خط دهم و نه اینجا های خط یازدهم . نه دو تا اینجای خط دوازدهم و نه اینجا های خط های سیزدهم و چهاردهم و نه اینجای خط پانزدهم و نه اینجا هایی ایکه احتمالا در خط های بعدی این نویشته خواهند آمد !( این ها رو برای این مینویسم که یک متن دقیق و معنا دار را برای شما ایجاد کنم ) بله این یک دقیقه اصلا در متن نمیاد ( ولی فکر کنم که شما باید یه دقیقه دیگه هم صبر بکنین میتویند برگردیدید و از اول متنن رو بخوونید ( ولی فکر نکنم که لزومی داشته باشه چون من این متن رو خیلی دقیق و شفاف نوشتم ( هر چند هنوز موفق نشدم حرفم رو درش بزنم اما دلیل نمیشه که شما متوجه همین حرف هایی که الان در این متن نوشتم نشده باشین . خب یه لحظه صبر کنین ببینم که باید چیکار کنم . خب من یه پرانتز در سطر هفتم باز کردم که هنوز بازه اما یه پرانتز هم در سطر هشتم باز کردم که اون هم هنوز بازه و یک پرانتز دیگه در چهاردم و یکی دیگه هم در سطر پانزدهم و یکی دیگر هم در سطر شانزدهم و یه پرانتز دیگه هم در سطر هفدهم باز کردم که همشون هنوز بازن یعنی من شش تا پرانتز باز دارم ! خب فکر کنم باید یکی یکی ببندمشون چون اگر قرار  باشه که همشون رو با هم ببندم زشت میشه  و این اصلا خوب نیست توی متن به چشم میاد متن باید حرف راست و رک بزنه نه اینکه از این شکل ها ایجاد بکنه ( منظورم از این شکلاست ولی کلمه این روی شکلی که من میخوام بذارم میافته و نممیذاره پس بهتره بگم از این شکل هایی که بعد از آخرین کلمه می آید این متن می آید   ( ولی خب شاید من تا آخر این متن ده بار بنویسم می آید پس آن می آید نمیتوان آخرین می آید متن من باشد .( خب برای برون رفت از این مشکل کوچک من آنره به هوش خود شما واگذار میکنم که کشف کنید آن شکلی که من دوست ندارم در متنم بیاید بعد ار کدام می آید می آید . خب کجا بودیم؟ (عجب سوال مسخره ای خب معلوم است که ما جایی نبودیم من اینجا پشت کیبورد بودم و شما ... و شما ... راستی شسما کجایید؟ من نوشتم که اینجا هستم و شما به سبب متن روشن من خواهید فهمید که من کجا هستم اما من نمیدانم که شما کجا هستید .ای وای ! میدانید چی شد ! این شد که من الان اینجا هستم و چون اینجا هستم میدانم که شما اینجا نیستید پس شما یک جای دیگر هستید پس ما هیچوقت نمیتوانیم یک جایی باشیم پس فکر میکنم که باید آن کلمات را در پنج سطر بالاتر نادیده بگیرید که من نوشته بودم که کجا بودیم چون ما که جایی نبودیم ! ما هرگز با هم جایی نبودیم و چون من هنومز اینجا هستم و شما هنوز نمیدانم کجایید هیچوقت با هم یک جا نخواهیم بود ( و این نویسنده این متن اعتراف میکند که هیچوقت با خواننده اش در جایی نبوده است ( البته توجه دارید که من الان دارم اعتراف میکنم اما شما الان این متن را نمیخوانید ! ( وای خدای من این را هم فراموش کرده بودم که ما نه تنها با هم بک جا نیستیم بلکه در یک زمان هم نیستیم ! خب زیادی حرف زدم باید چه کار کنیم ؟ ( ببخشید چکار کنم ( شاید هم چه کار کنیم ؟  خب فکر کنم که با مجموعه ای از پرانتز های باز شده که هرگز بسته نشده اند مواجه ایم اما نمیخواهیم که آنها ها پشت سر هم ببنیدیم چون مثل  شکل بعد از یکی از می آید ها این متن میشود ) خب من با موفقیبت یکی از پرانتز ها را بستم ) و این هم دومی حالا دو تا پرانتز آخری را که باز کرده بودم بستم ( دقت کردید که همیشه آخرین پرانتز باز شده اولین پرانتز بسته شونده است ) یعنی الان آخرین پرانتز بسته شد ! ) و این هم یکی دیگه ) این بعدتی ) و سومی ) باز هم هست ) چه مزه این میده این پرانتز بستن حیف که شما نمیتوانید پرانتز ببنیدید )))  من دیگه میخوام فقط پرانتز ببندم  فکر کنم حرفی که میخواستم آنجا که اینجا نوشته شد بزنم در پست بعدی می آید ))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ ??  یکشنبه دهم مرداد 1389???? 18:48  ????  همکنون...   | 

 

 

 

جمعیت پنجره ها خیلی بیشتر از آدم هاست.

پس چرا هیچ کس از پنجره بیرون را تماشا نمیکند ؟

 

 

 

+ ??  پنجشنبه هفتم مرداد 1389???? 20:15  ????  همکنون...   | 



نميدونم اتفاقي بود ويا دستي در كار بود - خدا رو چه ديد ؟ - اما دقيقا قبل از اينكه بيام كافي نت و بخوام آپ  كنم داشتم به  رمان هاي داستايوفسكي فكر ميكردم. با خودم ميگفتم كه نه ! توي اين هواي گرم آفتابي خيلي خريته كه آدم بخواد رمان هاي داشتا يوفسگكي رو بخوونه (اگر غلط هاي تايپيم زياد شده به خاطر اينه كه الان يه پسره پشت سيستم روبروي من توي كافي نت نشسته و بر و بر داره من رو نگاه ميكنه هر قدر نگاهش ميكنم از رو نميره . ازش ترسم مياد ) بايد حتما زمستون باشه يه برف سنگين هم باريده باشه و يه نموره سرما هم خورده باشي تا بهت فاز بده خووندن رمان هاي روسي داستا يوفسكي ( حالا اگر شما ساكن مناطقث گرمن سيري هستيد ميتونيد يه تور زمستانه بريد شمشكي ديزيني يا لا اقل اردبيلي جايي . بالاخره داستايوفسكي خووندن خرج داره !) خلاصه تو اين فكرات بودم كه اومدم و نظر  "؟" روخووندم . (به خدا امروز روز من نيست اين لينك بلاگفا باز نميشه تا لينك "؟" رو بذارم خودتون ميتونيد از پيوند ها پيداش كنيد.) يه بازي گفته اگر خدا بودي چي كار ميكردي؟  منم كه توي مود داستايوفسكي بودم ياد ديالوگ ايوان كارامازوف با آلكسي افتدام اونجا كه ازش پرسيد اگر تو خدا بودي آيا ميپذيرفتي كه بنيان جهان را بر اشك هاي يك كودك بگذاري؟ .و من ميخواهم بگويم اگر خدا بودم اصلا خلق نميكردم حالا بذار تمام فلاسفه مسلمان برايم برهان فيض اقامه كنند از خدايي استعفا ميدادم و جهاني كه در آن از رنج و درد يك كودك گريزي نيست را خلق نميكردم .
آقا يا خانم اين پسره خيلي خيلي بد نگاه ميكنه شما مشغول داستا يوفسكي بازي باشيد من از اين پسره دلم آشوبه ميترسم عزرائيل باشه اگه از من خبري نشد..



+ ??  شنبه پانزدهم خرداد 1389???? 17:58  ????  همکنون...   | 

 

هر وقت میخواد سال نو بشه یه جوری میشم من انگار که واقعا قراره چی بشه ! همش این دور و وریا میگن مگه اون لحظه چه فرقی میکنه با بقیه لحظه ها ؟ منم که کلی کیهانشناسی و نجوم میخووندم یه روزایی میدونم که اعتدال بهاری یعنی چی و لی هیچوقت چیزی نمیگم چون من میدونم انقلاب تابستونی و اعتدال پاییزیم یعنی چی ولی هیچکس لحظه اعتدال پاییزی رو جشن نمیگیری!(چرا؟) بالاخره منم سعی میکنم که حس کنم که نه بابا اون لحظه هم هیچ فرقی با همین لحظه حالا (همکنون؟!؟) نداره . ولی هر قدر که روی سر خودم شیره میمالم میبینم که مثل آرم الجزیره که از زیر روکش کاری شبکه سه میزنه بیرون حس منم بیرون میزنه و بازم باورم میشه که اون لحظه قراره یه اتفاقی بیافته . همش فکر میکنم که اون لحظه یه مرزه بین دو تا دنیای متفاوت که وقتی ازش رد میشم وارد یه چیز دیگه میشم (وارد چی؟) تا حالاش هم همینجوری بوده و هر سال یه جوری تغییر(این هیچ ربطی به اوباما یا کروبی نداره !) کردم . اما امسال دیگه نمیخوام از این تغییر همونجوری بگذرم که از کنار دکه روزنامه فروشی بعد از بیست ودوم خرداد میگذرم !میخوام جدی بهش نگاه کنم میخوام خودمو تغییر بدم و میخوام دنیا هم حداقل در اشل من تغییر بکنه .

تو چی ،

میخوای چه تغییری بکنی ؟

میخوای چه تغییری بکنه ؟

 

 

+ ??  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388???? 15:39  ????  همکنون...   | 

 

 

 

 

 

هر ماه میگذره پسر با اینکه دیگه از سن رشدش چند سالی میگذره بازم قد میکشه . قد کشیدنه پسره یه جوریه که مثل ستون مجله های تلمبار شده گوشه یه اطاقه میمونه که فقط وقتی مجله اون ماه میاد و بهش اضافه میشه بلند تر میشه . یهو یه ماه تازه میرسه و قد پسره یهویی بلند میشه بعد رشدش متوقف میشه تا ماه بعد . همیشه وقتی باهم قدم میزنیم و من قدش رو که بازم از ماه قبل بلند تر شده نگاه میکنم خودش از حس من میفهمه چی میخوام بگم اون موقع یه دونه از  سیب زمینی سرخ کرده های من رو بر میداره و میگه قد کشیدنه من مثل ستون آرشیو این وبلاگه هر ماه که میگذره یه طبقه بهش اضافه میشه ، منم پا به پای ستون آرشیو قد میکشم . اون پسر منم.

 

 

 

 

 

+ ??  دوشنبه هفدهم اسفند 1388???? 17:10  ????  همکنون...   | 

 

 

دنیای مدرن ،ادبیات مدرن نظریه

مرگ نویسنده

 

 

پس خودتون پست بذارید ، عکس انتخاب کنید و متن بنویسید . بریدو به خودتون  خبر بدید که این وبلاگ آپ شده و بعد خودتون بیاید و نظر بدید !

 

آخه من مُردم!

 

 

+ ??  یکشنبه چهارم بهمن 1388???? 9:33  ????  همکنون...   | 

 

 

مطمئنا من هم روزی تصاویری داشتم .یعنی از اولش اینجوری بی تصویر و بی صدا نبودم تقصیر من نبود که این تصویر ها  کم کم  کمرنگ شدن بی رنگ شدن و کاملا محو شدن .و صدا هام اون قدر نشنیده باقی موندن  که  مُردن.  ایماژ های من دوام نیاوردن و من تبدیل به یه کلمه شدم . کلمه ای که بازنمود هیچ تصویری نیست .نماینده هیچ معنایی نیست  یک کلمه بدون محتوا ! من کجا باید باشم تا دیگه کلمه  نباشم . ایماژ باشم ،تصویر باشم ؟ باشم ؟ حس زیبایی نیست یک کلمه ی تنها بودن . کلمه شدم .

 

 

 

 

+ ??  چهارشنبه یازدهم آذر 1388???? 16:44  ????  همکنون...   | 

 

میدونید یه دفترچه دارم که ایده های وبلاگیم رو توش مینویسم . همین الان که اینجا نشستم داره توی کمدم خاک میخوره نزدیک صد و پنجاه تایی ایده دست نخورده توش دارم . اما از اول پاییز کلا ولش کردم و هر بار که میام برای آپ کردن میچسبم به این ذهن خسته و حافظه پوسیده . هر شب توی خاطره ها دنبال چیزای تازه میگردم و هر روز با چهار تا چشم - حالا بماند که دو تای اضافی رو از کجا میارم ! - دنیا ،آدم هاو کتاب ها رو سیاحت میکنم . اما بازم عقبم . خسته میشم . کم میارم . گاهی روی تختم از هوش میرم . گاهی کاهل میشم و هیچ کاری نمیکنم اما خیلی زود دوباره از صفر شروع میکنم . کلا این روز ها خیلی دارم از این ذهن خسته کار میکشم ...

 

+ بداهه مینویسم ،به بزرگیتون ببخشید .

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.
 

 

 

+ ??  دوشنبه یازدهم آبان 1388???? 17:37  ????  همکنون...   | 

 

 

خنده های من دیری نمیپاند .

کلا خنده های من نمی پایند

 

 

خنده های من کورند.

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

 

+ ??  شنبه هجدهم مهر 1388???? 6:6  ????  همکنون...   | 

 

 

مهر شد و آرام نشد

مهر شد و معلوم نشد

مهر شد و ممکن نشد

مهر شد و خوب نشد

مهر شد و جمع نشد

مهر شد و آباد نشد

مهر شد و محمود نشد

مهر شد و ایران نشد

مهر شد و نیویورک شد

مهر شد و سبز نشد

مهر شد و سرخ هم نشد

مهر شد تنهایی ما تمام نشد

مهر شد و دلتنگی تمام نشد

مهر شد مهربان نشد

مهر شد ماه نشد

مهر شد و رمضان تمام شد

مهر شد راه نشد

مهر شد و امید نشد

مهر شد دوست نشد

مهر شد تمام شد

مهر شد و مهر نشد ...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  چهارشنبه یکم مهر 1388???? 22:25  ????  همکنون...   | 

 

 

- میدونی چیه؟
- نه نمیدونم
- خیلی چیزای تو این دنیا عوض شده!
- یعنی چی؟
- مردم دیگه مثل صد سال پیش فکر نمیکنن
- بازم نمیفهمم
- دیگه خام این خرافه ها نمیشن !
- نمیشن؟
- نه نمیشن . اما میدونی چیه؟
- نه بازم نمیدونم چیه
- خیلی چیزا هم تو این دنیا عوض نشدن !
- چی مثلا؟
- خود آدما هیچوقت عوض نمیشن !
- یعنی چی؟
- تا بوده آدما نیاز به غذا و آب داشتن . این هیچوقت عوض نشده !
- منظور؟
- آدما همیشه نیاز به اعتقاد دارن
- شک نکن...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  جمعه بیستم شهریور 1388???? 11:55  ????  همکنون...   | 

 

پسرک از خونه بیرون زد همینجوری توی خیابون راه افتاد چند شبی میشد که به بیخوابی دچار شده بود و این شب تصمیم گرفت بیاد و تا خود صبح قدم بزنه . صدای کمک خواستنی از خیابون روبرویی توجهش رو جلب کرد . رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده .هیچ چیز عجیبی به چشم نمیخورد اما صدای کمک همچنان می اومد . مرد از پشت بوم خونه ای افتاده بود . پسرک از این موضوع خبری نداشت. صدای کمک از پشت در آهنی و دیوار های سه متری حیاط به گوشش میخورد . نرده های حفاظ روی دیوار قد علم کرده بودن . پسرک دیگه تا آخر عمرش نتونست بخوابه... 

 

پ.ن. همین الان بداهه و آنلاین نوشتم این رو.

+ ??  جمعه سیزدهم شهریور 1388???? 22:59  ????  همکنون...   | 

 

PC رو روشن میکنی . Windows Xp بالا میاد Nod32 بهت اطمینان میده که هیچ ویروسی جز خودت وارد نشده . حسرت ADSL نداشته ات رو میخوری و باز هم Dial up  میشی . صدای شماره گیری Modem رو میشنوی.Internet Explorer رو باز میکنی Google  رو می بینی .تو نوار Address  مینویسی Blogfa و بعد با عصبانیت Ctrl + Enter رو فشار میدی . نام کاربری (!) و کلمه عبورت روی سیستم Save شدن Enter رو محکم فشار میدی . میری سراغ پست مطلب جدید : مینویسی :

 

 PC رو روشن میکنی . Windows Xp بالا میاد Nod32 بهت اطمینان میده کهخ هیچ ویروسی جز خودت وارد نشده . حسرت ADSL نداشته ات رو میخوری و باز هم Dial up  میشی . صدای شماره گیری Modem رو...

 ثبت مطلب میکنی . صبر میکنی تا صفحات بازسازی بشن . بعد پنجره رو Close میکنی . Start رو باز میکنی  Turn off computer رو انتخاب میکنی و صفحه Desktop سیاه و سفید میشه . دکمه قرمز Turn off رو فشار میدی . آیکون ها محو میشن . به تصویر زمینه که عکس خانوادگیتونه نگاه میکنی-دوباره رنگی شده-  و چند لحظه بعد صفحه سیاه مانیتور جلوت باقی میمونه با تصویر خودت که توی شیشه اش می بینی ...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

  

+ ??  پنجشنبه چهارم تیر 1388???? 11:45  ????  همکنون...   | 

 

 

موضوع انشاء:

 

اگر راننده اتوبوس خط واحد بودم...

 

 

 

+ ??  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388???? 10:7  ????  همکنون...   | 



دوباره...

زندگي ،

مرگ ،

پرواز ،

سيم ،

سكون.

بهر حال ،زندگي .



+ ??  یکشنبه نهم فروردین 1388???? 19:28  ????  همکنون...   | 

 

 

دریاچه

حوض

لگن آب

تُنگ

باز هم تُنگ

مرگ

سطل آشغال

ماهی قرمز هفت سین ...

ه
م
ک
ن
و
ن
.
.
.

 

+ ??  جمعه هفتم فروردین 1388???? 11:44  ????  همکنون...   | 

 

 

 

خدایی که همیشه خوب است .

آدم هایی که گاهی خوبند .

روزگاری که هیچوقت خوب نیست.

 

 

 

 

 

+ ??  پنجشنبه هفتم آذر 1387???? 9:32  ????  همکنون...   | 

 

- چرا نه؟
- چرا؟
- نمیدونم...
- شاید...
- یعنی...
- مطمئن باش .
- باشم...
- اره
- آره؟
- فکر کن !
- شاید...
- فکر کن!
- شاید...

همکنون...

+ ??  یکشنبه دوازدهم آبان 1387???? 12:54  ????  همکنون...   | 

 

شعف زیر پوستش جمع شده بود. نه هیچ آرایه ادبی به کار نمیبرم واقعا احساس میکرد یک مایع خنک زیر پوستش جمع شده یه مایع ارغوانی ! حس فوق العاده ای داشت . خندید . بالاخره خندید . برای اولین بار توی عمرش خندید . نه اینکه تا اون موقع نخندیده بود اما خنده ها همه شون ظاهری بودن سطحی بودن . نه اینبار صدای خنده تک تک سلول های بدنش رو شنید . یه خنده جسمانی بود.

سرد شد . چرا ؟

+ ??  چهارشنبه هشتم آبان 1387???? 9:53  ????  همکنون...   | 

پیراهن کهنه ایه. خیلی ساله دارم میپوشمش . اما تازه برای اولین بار بود که مارک پشت یقه اش رو خووندم . مارک پشت یقه یه پیراهن که دیگه فقط توی خونه میپوشمش . پشت پیراهن من نوشته Ufo وای ! پشت پیراهن چند نفر دیگه این کلمه ترسناک رو نوشتن !

من چند ساله که دارم نقش یه آدم فضایی عجیب و غریب رو بازی میکنم و خودم خبر ندارم !؟

چند تا Ufo دیگه وجود داره رو زمین ؟ همه خبر دارن که Ufo هستن؟

Ufo!

همکنون...

+ ??  دوشنبه پانزدهم مهر 1387???? 17:15  ????  همکنون...   | 

در این دنیا خوشبختی وجود ندارد .

و هیچ استثنائی هم وجود ندارد.

 

همکنون...

+ ??  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387???? 11:14  ????  همکنون...   | 

خنده !
واقعا خندیدن دارد !
بر این اوضاع رقت بار تنها باید خندید!

همکنون...

+ ??  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387???? 11:15  ????  همکنون...   | 

 

- بگیرش!
- این چیه دیگه؟
- نمی بینی؟ یخه!
- یخ باسه چی؟ اب سرد کن که همه جا هست!
- اه، من که آب یخ نمیخوام!
- پس چی؟
- این دیوار رو می بینی ! با این از اول تا آخرش یه خط بلند میکشی!
- اووووووووووو  این دیوار که خیلی درازه من آخرش رو نمی بینم!
- کارت رو انجام بده !!!

شروع کرد یخ رو روی دیوار کشیدن .

 

همکنون...


این پست رو خرداد نوشتم
گاهی خوبه برگردیم به گذشته هامون نگاه کنیم .

 

 

کجا بودیم ،کجاییم . چی میکردیم ،چی میکنیم ؟

+ ??  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387???? 12:13  ????  همکنون...   | 


  - مدادت رو بده!
  - براي چي ميخواي؟
  - كارش دارم . بده!
  -  تا نگي چيكار داري نميدم.
  - با مداد چيكار ميكنن؟ باهوش!
  - اما تو كه كاغذ نداري؟
  - كاغذ نميخواد !
  - نميدم!

مداد رو از دستم كشيد . راست ميگفت كاغذ نميخواد. شكستش!تنها كاري كه با مداد ميكنن شكستنه!

همكنون...

+ ??  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387???? 9:56  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
عنوان وبلاگ
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME