تبليغاتX
همکنون... - پل عابر پیاده




















اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
 

   مرد دستش را محکم به جیبش فرو برده بود و دسته کائوچویی چاقو رو فشار میداد ،تیغه چاقو جیبش را سوراخ کرده بود و تیغه استیل چاقو روی رانش قرار داشت ،سرماش مرد رو اذیت میکرد ...کم کم به قسمت تاریک پیاده رو نزدیک می شد چراغ های خیابان سوخته بود و دل مرد برای پسرک فقیر فالفروشی که با قناری مرده توی قفسش از کنار مرد رد  میشد سوخت . سنگفرش پیاده رو بیش از حد قدیمی بود و سنگ ها ترک خورده بودند مردم مجبور بودند مدام زیر پاشان را نگاه کنند.
   مرد خپلی از روبرو می آمد شکم باد کرده اش با گونه های آویزان و زیر گلو همراه با پاهای چاق و خمره ای ،شکل زیادی خرفتی بهش داده بود دو قدم عقب تر از مرد دختر خوش لباس لاغری آرام آرام قدم میزد و پنج شش قدمی عقب تر پسر جوانی با قد بلند می آمد ،قد پسر به قدری بود که کله اش رو از روی سر مرد خپل میشد دید ...
   مرد وقتی درست در مقابل خپله قرار گرفت آماده شد چاقو رو آروم بیرون آورد و در حالیکه به مرد خپل تنه زد چاقو رو توی شکم گنده اش فرو کرد مرد همون حس قشنگی رو پیدا کرد که وقتی به بالش های پر خونه پدری مشت میزد پیدا میکرد ...بلافاصله چاقو رو بیرون کشید و پرید و چاقو وسط سینه دختر فرو کرد ناراحت شد چون دختر خیلی لاغر بود اگر یه کم چاق تر می بود میشد چاقو رو خیلی بیشتر فرو کرد ولی دیگه فرقی نداشت ،قطرات خون رو می دید که از کمر دختر روی زمین می ریخت ...چاقو از کمر دختر بیرون زده بود ...
   پسرکه ترسیده بود شروع کرد به فرار مرد دنبالش راه افتاد و وسط راه چاقو رو از پشت توی گردن پسر فرو کرد مرد صدای ترکیده شدن چیزی رو توی گلو پسر حس کرد...
    مردم پیاده رو دنبال مرد افتاده بودند می دوید سر راهش به هر کی بر میخورد میزد . لبه جوب آب پاش روی یه موش کوچیک رفت موش له شد مرد ناراحت شد چند لحظه ای وایساد ولی دوباره شروع به فرار کرد اونقدر دوید که یک دفعه خودش رو کنار بزرگراه پیدا کرد همچنان دوید و از پل عابری بالا رفت مردم هنوز صد متری عقب تر بودند تمام عمر برای یک همچین روزی تمرین دو کرده بود یه لحظه ایستاد و تیتر روزنامه های فردا رو مرور کرد عکس خودش رو دید و فکر کرد مردم تا سال ها این پل رو با اسم اون خواهند شناخت بعد درست وقتی مردم از پله ها بالا می آمدند وسط بزرگراه شیرجه زد
در حالیکه اسم یه پل عابر رو خریده بود.

همکنون...

 

 

اين پست هيچ ارتباطي با بحث ما نداره
در ضمن براي خووندن عقايد من در اين مورد بريد به : ايران و اسلام

+ ??  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386???? 8:56  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
صندلی ها
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
این وبلاگ را بکارید
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME