|
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو |
به نام نامی دوست بد ترین درد ها بود دردی که از آن فارغ است هر مردی! مهدی اخوان ثالث
عرق سرد پیشانی بلند زن را پوشانده بود . مو های خرماییش روی پیشانیش ریخته بودند و کلافه اش میکردند ...مدام از درد به خود میپیچید و دست و پا می زد لباس هاش از عرق سرد خیس بودند مرگ رو هر لحظه جلوی چشم هاش میدید و لگد های پسر بچه ای میخواست وجودش رو هزار پاره بکنه دوتا زن قوی دست هاش رو گرفته بودند تا تکون نخوره ملافه رو گاز میگرفت گاهی دهن باز میکرد و تا میتونست بلند جیغ میکشید ولی فاییده ای نداشت درد کم نمیشد . یک و نیم ساعت بعد بچه به دنیا اومده بود و مادر و بچه هر دو خوب بودند ...زن به زندگی برگشته بود البته با یه بچه که باید تا سالها بزرگش میکرد ...مرد یه گوشه کز کرده بود و به زن و بچه نگاه نمیکرد ...سونوگرافی اشتباه کرده بود بچه دختر بود.مرد بلند شد هر طور شده بود میخواست روشنفکر بودن یه مهندس امروزی رو نشون بده ،بچه رو بغل کرد و آروم بوسید و با لبخندی تصنعی از زن پرسید :اسمش رو چی بذاریم؟ در حالیکه کسی متوجه خواب بودند زن نبود ... همکنون...
+
?? سه شنبه سیزدهم شهریور 1386???? 11:47 ???? همکنون...
|
|