چشم هاش میسوختند هر قدر گریه میکرد اشک های سرد آتش چشمانش را خاموش نمیکرد از هق هق کمرش میلرزید، دست هاش رو روی زانو هاش گذاشته بود. نمیخواست جلب توجه بکنه گوشه ای نشسته بود و بی صدا گریه میکرد بی صدای توی تاریکی گریه میکرد لباسش خیس شده بود هوای دم کرده و گرم هرچند توی زمستان سرد ،عالی بود ولی باعث میشد عرق بریزد آدم ها نگاهش میکردند کلاغ های آسمان تیره غروب روز های آخر پاییز غار غار میکردند و همچنان اشک میریخت برای هر چه بود هر چه نبود برای هر که دوست و هر که نا دوست برای هرکه می آمد و هر که میرفت برای همه چیز گریه میکرد و سیل بی پایان اشک از گونه هایش جاری بود .
خودش هم نمیدانست برای چه گریه میکند!
همکنون...
+
?? یکشنبه هجدهم شهریور 1386???? 10:23 ???? همکنون...
|