|
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو |
... بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و شیش ...از ساعت یک و ده دیقه صبح شروع به شمردن کرده بود و الان ساعت شیش و پنج دیقه بود نزدیک پنج ساعت شمرده بود چون دلش نمیخواست چشم هاش سنگین بشن و یا روی چارپایه خوابش ببره البته کارای دیگه ای هم کرده بود مثلا چارپایه رو بر عکس روی زمین گذاشته بود و دقیقا از دوازده شب دیشب ننشسته بود .با همه این کار های دو ساعتی میشد که سر پا چرت میزد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و هفت ...چشماش رو بست لحظه ای خوابید جاده ای از روی تپه درست وسط بیشه بالا میرفت روستاشان غرق در مه صبحگاهی از خواب بیدار میشد سرش سنگین شد و روی شانه هاش افتاد و از خواب بیدار شد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و نُه...آره نُه چون وقتی خواب بود باید هشت رو میشمرد .پیاده رو کم کم شلوغ میشد ،مردان و زنانی که لباس ورزش و کفش کتانی پوشیده بودن به طرف پارک راه میرفتن و تعریف میکردن و بلند میخندیدن و سرباز جوان که از نیمه شب جلوی در پاسگاه پست داده بود دوباره خوابیده بود داشت وارد روستا میشد ،گله ها خارج میشدن بوی گله مشام سرباز جوان رو نوازش میداد صدای غش خندیدن زن میانسالی خواب پسر رو بهم زد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه ...پسر چند قدم بی اراده چرخید دوباره خوابیده بود دختر عموش از پشت گله می اومد گُل از گُل از پسر شکفت ...صدای ضربه های خشن کفش قدیمی بر سنگفرش پیاده رو پسر رو از خواب بیدار کرد ...آخوند پیری به سیگار دست پیچش پک میزد و پاکشان رد میشد پسر نگاهی به ساعت انداخت شیش و ده دیقه بود راس ساعت هفت پست رو تحویل میداد و درست یازده روز دیگه خدمتش تموم میشد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و یک!...دوباره خوابید در حالیکه گله رد میشد دختر و پسر روستایی به روی هم میخندیدن ...چهار!!!...پسر از خواب پرید کلاشینکف شانه اش رو درد می آورد و مدام چپ و راستش می کرد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و دو ...پیرمرد همچنان دست هاش رو تکون میداد و میشمرد ...یک ،دو ، سه ، چهار!پسر دوباره به خواب رفته بود با دختر عموش خوش و بش میکرد ،دو سال منتظرش نشسته بود ...صدای خفه پچ پچ زن ها بیدارش کرد ...بیست و دو هزار و ...اه خشته شده بود از اعداد از خواب از بیداری از خستگی از درد کلاشینکف از یازده روز باقی مونده دلش میخواست با دختر عموش با نامزدش خلوت کنه ولی مزاحمش می شدن ...گلنگدن کشید ...شلیک کرد ...پیر زن ها ی مُرفه نما روی زمین افتادن ،گله رم کرده بود ...دختر هنوز میخندید و پسر کف پیاده رو به خواب رفت در حالیکه احتمالا بیش از یازده روز توی پاسگاه میموند ... همکنون...
+
?? جمعه بیست و سوم شهریور 1386???? 10:32 ???? همکنون...
|
|