دلم!!!دلم را می گویم امروز دیدم که چه "بی دل خانه ایست این دلم"
چه تاریک خانه ایست این دلم ...
حس کردم که چه بی حس مرده است این دل در گوشه خانه سینه ام و چه گورستان شدست این شهر وجودم !
در لا به لای شاخه های وجودم اینبار "سیب کرم انداخته ای دیدم زرد" روح بی خود شده ای بس سرد!
زنده ی مرده در تپش های قلبم مرا پایید و من تنها سر زیر کردم تا حضورش نسوزاند این دل را!
در آن خانه - دل خانه ی بی دل شده ام را می گویم ـ من نا محرم بودم و دست غیب آمد و بر سینه من نا محرم زد !
دست غیب از خانه دل هود بیرونم کرد ...
آنگاه فهمیدم زردی و سنگینی این دل من بودم!!!
وقتی من خارج شدم
خدا در دلم تپیدن آغازید!
همکنون...
+
?? یکشنبه سیزدهم خرداد 1386???? 12:9 ???? همکنون...
|