|
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو |
سرباز مردک را از توی اطاق بازداشتگاه صدا زد . مردک بلند شد و آرام جلو آمد ترس عجیبی وجودش را احاطه کرده بود از چشمانش میبارید که خود او آن کار را کرده . اما با نا امیدی توام با اجبار خارج شد کاشیهای شکسته و گلی کف پاسگاه براش چندش آور بود ... درب دادگاه باز شد برای مردک مثل کابوسی بود .قاضی منشی دادستان شهاد و عده ای از دوستانش آنجا بودند .مردک بی اعتنا همراه سرباز به صندلی رفت و سرباز او را به روی صندلی نشاند .آرام نشست و توجهی به محیط نداشت مدام جوخه اعدام را تصور میکرد که جلویش نشسته اند و ده گلوله در شکمش خالی میکنند هر بار صدای شلیک را میشنید گلوله ها را میدید درد میکشید خون ریزی میکرد میمرد....اما چند ثانیه بعد دوباره همه چیز تکرار میشد طوری که آرزو میکرد کاش واقعا" بمیرد! سعی کرد به داد گاه توجه کند دوست قدیمیش را در جایگاه شهاد دید او از کجا به آنجا رفته بود را نمیدانست ولی شنید که دوستش قسم خورد و به دروغ گفت که موقع انجام آن کار مردک پیش او بوده ، مردک میدانست دوستش دروغ میگوید پرید داد زد ممنون خیلی ممنون برای تمام عمرم مدیون تو شدم ممنون که حقیقت رو نگفتی با دروغت نجاتم دادی....دادگاه ساکت شد فردا جلوی جوخه اعدام خبری از آن خنده ها نبود... همکنون...
+
?? یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386???? 9:15 ???? همکنون...
|
|