من پینوکیو بودم . مریض بودم . در حال مرگ . فرشته مو آبی گفت دارو رو بخور تا خوب بشی . گفتم تلخه نمیخورم . فرشته مو آبی گفت بخور بعدش بهت قند میدم . من گفتم اول قند رو بده ، قند رو به من داد خوردمش ، بعد ظرف دارو رو جلو آورد گفت بخور! من داد زدم : تلخ تلخ تلخه! من نمیخورم ! فرشته مو آبی دستاش رو بهم زد چهار تا خرگوش سیاه که تابوتی رو به دوش میکشیدن وارد اتاق شدن. پرسیدم اینا چی میخوان . فرشته مو آبی گفت : اگه دارو نخوری میمری اینا اومدن تو رو از الان ببرن دفن کنن چون دارو نمیخوری !
رفتم و توی تابوت دراز کشیدم !
همکنون...
پ.ن بازم بداهه بود . نمیدونم بهممزه میده این بداهه نویسیا!
+
?? شنبه چهاردهم شهریور 1388???? 20:20 ???? همکنون...
|