هر گاه می آمدم خبری نبود نا امیدی بود و امیدی نبود صبر بود و وصالی نبود زمین بود و صدایی نبود درخت بود و میوه ای نبود جوی بود و آبی نبود ابر بود و بارانی نبود آفتاب بود و گرمایی نبود زمستان بود و بهاری نبود ...
و امروز هر گاه می آیم هنوز هیچ نیست جز نا امیدی ،فراق ،سکوت،درخت برهوت،خشکی و سرما!
و امروز هنوز اما امیدی هست هنوز کور سو نگاه خسته هر پیر مرد نیمه کور در دشت بی کران سیاهی سرنوشت ما شاید به نور کرم شبتابی امید بندد شاید به چراغ ترمز یک کامیون قدیمی در جاده های دور شاید!؟
و فردا چی ؟
فردا نیمچه بینایی تک چشم پیر مرد هم نابود خواهد شد کرم شبتاب از نور پاشاندن پشیمان میشود و کامیون راننده خوابالو یش را ته دره به آتش بازی میبرد و فردا تنها اتفاق مرگ پیرمرد است ...
شوپنهاور راست میگه :زندگی یعنی شر؟
همکنون...
+
?? جمعه دوازدهم مرداد 1386???? 8:36 ???? همکنون...
|