در آسانسور باز شد و پویا همراه دختر جوان و مرد میانسالی وارد آسانسور شد ،پویا دکمه شماره یازده رو فشار داد ،به انتظامات اداره پیش آقایی به اسم مالکی احضار شده بود و باید راس ساعت پیش آقای مالکی میرفت خدا خدا میکرد یه طوری بشه که پیش مالکی نره .توی مسیر نگاه های پویا و مرد میانسال دنبال چیزی مدام با هم تلاقی می کرد .وسط های مسیر لرزش خفیفی حس کردند و بعد آسانسور ایستاد ،هرچند دختر از ترس غش کرده بود و مرد میانسال ساکت بود ...پویا ته دلش هورا میکشید ...چند ساعت بعد وقتی در آسانسور رو باز کردن بدن نیمه جان دختری رو از وسط اجساد خفه شده پویا و آقای مالکی بیرون کشیدن...
همکنون...
+
?? شنبه سیزدهم بهمن 1386???? 10:52 ???? همکنون...
|