پویا و آرمین از ماشین که جلوی تابلو توقف مطلقا ممنوع پارک شده بود پیاده شدند ،ده متری پایین تر مغازه عطر فروشی بود هر دوشون می خواستند هدیه بخرند در حالیکه در مورد ادکلن های مختلف حرف میزندند وارد پیاده رو شدند .
زن کولی از اون طرف خیابون به سمت پسر ها اومد ،انگار فکر میکرد شاید توی این حال و هوای عشقی شاید هوس فالگیری به سر پسر های مایه دار بزنه .بدون توجه به ماشین ها وسط خیابون اومد به خاطر اینکه زیر ماشینی که از طرف چپ می اومد نره روی باند جلویی شیرجه زد ،افتاد کف خیابان که یه موتوری با سرعت از روی زانوی چپش رد شد ،سرعت موتور به قدری بود که می شد بوی گوشت پای زن کولی رو که در اصطکاک پخته شده بود حس کرد .پای زن کولی قطع شده بود ...
پویا و آرمین دیگه داشتند نزدیک مغازه میشدند که زن کولی بلند شد و به سمت پسر ها لنگه رفت در حالیکه داشت فکر میکرد که چی بگه که پسر ها رو سر کیسه کنه .آرمین داشت وارد مغازه میشد اما یه دفعه زن کولی دستش رو گرفت و گفت: ای آقا بیا فالت بگیرُم " پویا هم زن رو نگاه کرد و گفت :"برو کنار تورو خدا همین الانم خیلی دیر کردیم"
همین موقع بود که یه موتوری دیگه برای اینکه از روی پای قطع شده زن کولی رد نشه پیچید جلوی ماشین روبرویی و محکم به ماشین خورد ،روی آسفالت سُر خورد، عطر گوشت پخته دوباره بلند شد ،و جلوی زن کولی و پسر ها سرش به یه درخت خورد و در جا مُرد ...
زن یه لحظه سرش رو گردانده بود و پسر ها زود توی مغازه رفته بودند .زن کولی میدونست که اگر بیشتر از این صبر کنه صاحب مغازه مامور ها رو خبر میکنه . و در حالیکه لی لی کنان از پیاده رو پایین می رفت به خاطر از دست دادن پسر ها افسوس میخورد ...
همکنون...
+
?? چهارشنبه هفدهم مرداد 1386???? 9:54 ???? همکنون...
|