تبليغاتX
همکنون... - عطر...عطر...




















اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
 

   پویا و آرمین از ماشین که جلوی تابلو توقف مطلقا ممنوع پارک شده بود پیاده شدند ،ده متری پایین تر مغازه عطر فروشی بود هر دوشون می خواستند هدیه بخرند در حالیکه در مورد ادکلن های مختلف حرف میزندند وارد پیاده رو شدند .
   زن کولی از اون طرف خیابون به سمت پسر ها اومد ،انگار فکر میکرد شاید توی این حال و هوای عشقی شاید هوس فالگیری به سر پسر های مایه دار بزنه .بدون توجه به ماشین ها وسط خیابون اومد به خاطر اینکه زیر ماشینی که از طرف چپ می اومد نره روی باند جلویی شیرجه زد ،افتاد کف خیابان که یه موتوری با سرعت از روی زانوی چپش رد شد ،سرعت موتور به قدری بود که می شد بوی گوشت پای زن کولی رو که در اصطکاک پخته شده بود حس کرد .پای زن کولی قطع شده بود ...
   پویا و آرمین دیگه داشتند نزدیک مغازه میشدند که زن کولی بلند شد و به سمت پسر ها لنگه رفت در حالیکه داشت فکر میکرد که چی بگه که پسر ها رو سر کیسه کنه .آرمین داشت وارد مغازه میشد  اما یه دفعه زن کولی دستش رو گرفت و گفت: ای آقا بیا فالت بگیرُم " پویا هم زن رو نگاه کرد و گفت :"برو کنار تورو خدا همین الانم خیلی دیر کردیم"
   همین موقع بود که یه موتوری دیگه برای اینکه از روی پای قطع شده زن کولی رد نشه پیچید جلوی ماشین روبرویی و محکم به ماشین خورد ،روی آسفالت سُر خورد، عطر گوشت پخته دوباره بلند شد ،و جلوی زن کولی و پسر ها سرش به یه درخت خورد و در جا مُرد ...
زن یه لحظه سرش رو گردانده بود و پسر ها زود توی مغازه رفته بودند .زن کولی میدونست که اگر بیشتر از این صبر کنه صاحب مغازه مامور ها رو خبر میکنه . و در حالیکه  لی لی کنان از پیاده رو پایین می رفت به خاطر از دست دادن پسر ها افسوس میخورد ...

همکنون... 

+ ??  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386???? 9:54  ????  همکنون...   | 

   


همکنون... فقط یه لحظه است !
حادثه ای ، اتفاقی ، خاطره ای ، فکری، ایده ای ، دیدنی و شنیدنی و...
از این چیزاست همکنون...
"همکنون..." یه دنیاست...
دنیایی که مال من نیست !
من فقط یاد گرفتم چطور در لحظه ها زندگی کنم!!!





تاریخ
كنايه
سوال
مینیمال
فقط جمله
دفترچه سرخ
عکس نوشت
تقویم همکنون...
رصدخانه همکنون...
دنیا از دید همکنون...
ادبیات با طعم همکنون
دلتنگی های همکنون...
بداهه نويسي هاي من...
روزمرگی های همکنون...
تفاوت ، با طعم همکنون...
آموزشگاه رانندگي همكنون




آنا
A4
مونا
الناز
زویا
هنی
لیلی
cool
سارا
نهفت
گاگول
ماهک
خشت
دونات
کتایون
پینـ ـک
خانمی
سایلار
یاسمن
استاكر
زن پدر
R.mita
قاصدک
FarNaZ
سرکش
ناتانائیل
پري سا
كلئوپاترا
آبی تنها
هیچ گاه
تارک دنیا
shadow
مهتا.الف
سنگ بانو
SMODES
نهان خانه
یک ضعیفه
صندلی ها
پیش نویس
آیات زمینی
بادبادکبـــاز
دارالمجانین
این وبلاگ را بکارید
گپم پی تونه
پرواز در سن
آدمك چوبي
Ye Dokhtar
صورت زخمی
نقطه سر خط
مردم معمولي
مشتی اسمال
واژه های خیس
یک سبد زندگی
دخترك اوريجينال
لیدا خانوم تصویرگر
دخترک نسکافه ای
خانه تكاني يك ذهن
دروغگوی خوش حافظه
سمفونی های خانم الف
حرفهای یک آدم معمولی
مــرمــر خــآتــون
بغض هزار ساله
كافه كاغذي
پيش نويس
وب ديواري
چک نویس
تارک دنیا
کله پوک
مشيانه
gluegirl
توييتي
رنگینک
حسین
فرانکو
سارا
ابهام
رمیده
سایه
نگین
هانیه
مریم
بهار
آرام





کرت ونه گات
پل استر
ریچارد براتیگان
???ی? ?ی?????ی ??????

           ©THEME